چطور باید برایم بس باشی...؟؟؟

 

ساعت ۸:٠۵ ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧  

 

گفتم : خسته ام. تنهایم. بی کسم... هیچکس دوستم ندارد. هیچکس با من یار نیست. هیچکس دلش با من راه نمی آید...

گفتم: با اینهمه تنهایی چه کنم؟ با اینهمه آرزوی کال... با اینهمه تشنگی بی آب... با اینهمه اشتیاق بی یار...

 

 ...

گفت:

 

أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

آیا خداوند براى بنده‏اش کافى نیست؟

زمر-٣۶

 

پ ١:

 

 

اگر تو برای من کافی نیستی چاره ای نیست باید یا به خدایی تو شک کنم یا به بندگی خودم... کدام آسان تر است...؟ شک به تو ... یا شک به خودم؟....

 

پ ٢ :

ملاصدرا گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

یتیمان را پدر می‌شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می‌شود
عقیمان را طفل می‌شود
ناامیدان را امید می‌شود
گمگشتگان را راه می‌شود
در تاریکی ماندگان را نور می‌شود
رزمندگان راشمشیر می‌شود
پیران را عصا می‌شود
محتاجان به عشق را عشق می‌شود
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را…

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها…

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند…

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ؟؟؟؟؟

حرف آخر:

 تنهایی کشنده است بگذار برای خودت باشد... غیر از خودت کسی طاقتش را ندارد عزیز...

ازوبلاگ آیه های دلنشین

/ 0 نظر / 13 بازدید