شب یلدا... [ازلینک سیدعطاءالله]

یکی ازراه های درمان اختلالات عصبی هنردرمانی است قلم هنرمندانه سید،عطاءالله مهاجرانی بدون شک دوای هزاران درد بی درمان است وقتی بخوانیم درلحظه خواندن همه دردهای جسمی،روحی،اجتماعی مثل چک برگشتی وورشکستگی خودرافراموش می کنیم. آفرینش کلمات وچیدنشان نزدهم زیباست

هنوز آفتاب غروب نکرده بود. آستانه شب یلدا بود. روی نیمکتی پشت کتابخانه دانشکده ادبیات اصفهان نشسته بودم. سی ام آذرماه سال پنجاه و پنج، برف چمن ها را پوشانده بود. گه گاه قطره های برفابه از سر شاخه های بید مجنونی که در برابرم بود؛ می چکید....به یلدا فکر می کردم.

با خودم می گفتم تاریخ ما بیشتر یک شب درازآهنگ است تا روزی روشن... شازده احتجاب گلشیری هم نفسم را بند آورده بود. سه ماه می شد که هفته ای یک بار کتاب را خوانده بودم. دیگر صفحه ها هم توی ذهنم مانده بود...

دختر بچه ای به طرفم آمد. یک انار بزرگ توی هردو دستش بود. انگار توپ قرمزی را توی دست گرفته بود. موهای خرمایی اش را دم اسبی کرده بود. کاپشن بنفش پررنگ و تل کشی زرد خوشرنگ. خنده چشم ها. چشم های آبی تیره و خاکستری و لبخند...با خودم گفتم این دختر شبی کامل را در چشمانش اسیر کرده است...مادرش صدایش کرد: های یلدا!

یلدا انگار صدای مادرش را نشنیده بود. به سمتم آمد. انار را به طرفم گرفت. لبخند زد. پنجه هاش را باز کرد. در یک لحظه گمان کردم الان است که انار روی زمین بیفتد. جَلدی انار را گرفتم. لبخند زدم. گفتم: یلدا! سرش را تکان داد. مادرش را در دانشکده دیده بودم. وقتی در باره " دینامیسم تاریخ" در سال اول دانشجویی در تالار اقبال سخنرانی کردم. مادر یلدا به نزدم آمد و از صحبتم تعریف کرد....رنگ چشم ها به یادم مانده بود. خاکستری و آبی پررنگ. گفت برای من جالب بود که خیلی وقتامی دیدم کتاب مقدس همراهتان است! گفته بودم البته من پدر روحانی نیستم اما پنجشنبه ها پیش آقای دهقانی تفتی انجیل یوحنا و مکاشفه می خوانم...گفت من کلیمی هستم. نامم لیلاست...

گفت یلدا دخترمه. گفتم از رنگ چشم هاش پیداست...و پوست براق گلبهی اش. گفت این انار هدیه یلداست برای شما. به مناسبت یلدا !

می دانید به عبری یلدا یعنی دختر! از ان سال تا به امروز هیچ شب یلدایی بر من نگذشته؛ مگر این که چشمان خاکستری و آبی پررنگ آن دختر در برابرم زنده نشده باشد...چشم هایی که به رنگ سپیده دم و غروب بود. با خودم می گویم شب هر چقدر هم که جان سخت و درازاهنگ باشد در نبرد با رنگ فرو می ریزد و سیاهی می گریزد...خاکستری سپیده می دمد و آبی غروب لبخند می زند...شما تا به حال حقیقت شب را در چشمان دخترکی دیده اید!

چه می گویم که هست این نکته باریک

شب روشن میان روز تاریک!

آن که می ماند...

منبری های ما، وقتی می خواستند به مناسبت میلاد پیامبر اسلام و یا ائمه معصومین سخنی بگویند؛ معمولا به این بیت اشاره می کردند و می کنند که:

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست

که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم.

اکنون گویی حادثه ها که از پی هم می رسند؛ آن چنان به سرعت دفتر ایام ورق می خورد که گویی فاجعه حیرت آور بمبئی ده ها سال پیش اتفاق افتاده است و ترور خانم بی نظیر بوتو در قرن گذشته!

در باره اجلاس سران بیست کشور، سی ان ان گزارشی را منتشر کرد عبرت آموز. رهبران جهان که می خواستند در دو ردیف بایستند و با هم عکس بگیرند از دست دادن با بوش امتناع می کردند! رییس جمهور چین در جلوی بوش بود و رییس جمهور برزیل پشت سرش. با آن دو دست می دادند و از بوش صرف نظرمی کردند. با زبان اشاره می گفتند که: بوش تمام شد.

خیام باور داشت هنگامی که حادثه ای سپری می شود، یک روز پیش با هفت هزار سال پیش سر به سر است. امروز داشتم برگزیده اشعار خانم" ویستاوا زیبورسکا" را می خواندم. ایشان در سال 1996 نوبل ادبیات گرفتند.. البته او در روزگاری نوبل گرفت که محمود درویش زنده بود. فاصله شعر درویش هم با شعر زیبورسکا نگفتنی ست..

زیبورسکا شعر کوتاهی دارد در باره مفهوم آینده. سروده است:

"هنگامی که واژه آینده را بر زبان می آورم.

هجای نخست به گذشته پیوسته است!"

این پرسش برایم مطرح شد. بسیار خوب در هیاهوی گذار حادثه ها و ایام پس چه چیزی می ماند! دوستی دارم که استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه قاهره است. نامش عبدالجلیل است. اصلا اتریشی ست ، مسلمان شده و بیش از سی سال است که در مصر زندگی می کند. عبدالجلیل حرف بسیار مهمی می زد. گفت:" لیسانس ادبیات انگلیسی گرفتم و کارم را با فرانس پرس شروع کردم. پنج سال کار کردم. دیدم فقط نام ها و نشان ها تغییر می کنند. اما حوادث مثل همند. تصمیم گرفتم خبر را رها کنم و ادبیات و فلسفه بخوانم. با خودم گفتم بگذار آن چه را که در سطح تغییر می کند رها کنم و به سوی چیزی بروم که عمیق وماندگار است...

نسبت امر سطحی و گذرنده و امر ماندگار مثل نسبت برگ و ریشه درخت است. نسبت فرع با اصل...

یادمان است که چند دهه عرفات تیتر اول خبر های دنیا بود. تازگی یاسر عبد ابو ربه عضو کمیته مرکزی فتح که سال ها وزیر فرهنگ فلسطین بود؛ مصاحبه مفصل و پر نکته ای با روزنامه الحیات انجام داده است. عبد ربه گفته است؛ عرفات باور داشت اگر قرار باشد نام او در تاریخ بماند، از طریق شعر محمود درویش می ماند! او خوب می دانسته که خبر ها و تصویر ها و حتی مجسمه ها بر باد می روند و به قول مولوی:

از ملوک خاک جز بانگ دهل

تو نخواهی یافت ای پیک سبل

عرفات به عبد ربه گفته بود، روزگاری متنبی در سایه لطف سیف الدوله زندگی می کرد و حالا بیش از هزار سال است که سیف الدوله در سایه نام و هنر متنبی زنده است...سیدعطاءالله مهاجرانی

برگ

دقیق سی و شش قاب شیشه در برابرم است. دیوار شرقی و شمالی استخر سراسر پنجره است. پنجره با شیشه های ثابت. وقتی به ضلع غربی استخرمی رسم. یعنی طول را شنا کرده ام. لحظه ای می ایستم و نفس تازه می کنم و از قاب شیشه های شرقی به فضا و بازی نور ویا مه با سرشاخه درختان نگاه می کنم. نمایشگاه نقاشی است. طبیعت زنده. حالا دیگر متناسب با هر قاب تابلو ها را می شناسم. پلی ست مابین نمایشگاه و چشمانم که از پس شیشه ی عینک شنا گاه بخار می گیرد. عینک را از چشم بر می دارم و بخارش را پاک می کنم.

کافکا گفته است ، اگر انسان یک ساعت زندگی کند می تواند صد سال از آن یک ساعت سخن بگوید. با خودم می گویم : خیلی خب پس چرا این نمایشگاه نقاشی موضوع یک داستان نشود؟

ناگاه دیدم جان که بالای سکوی فلزی کنار استخر نشسته و گاهی از بی سیم دستی اش که به بلند گو های سالن شنا وصل است، نکته ای می گوید. دست هایش را پیاله کرد. خودش را تاب داد و انگار یک توپ خیالی را به سمت روبروی خودش پرتاب کرد. فرد دیگری، جوانی بیست تا بیست و دو سه ساله با موهای بلوند و بلوز آبی با نشانه باشگاه؛ که مثل یک لاله زرد می درخشد، توپ را گرفت. انگار ضربه محکم بود. خمید. توپ را روی سینه اش چسبانید. قامت راست کرد و توپ را برای جان انداخت. استخر با طنابی با مهره های پلاستیکی آبی و زرد و سفید از طول به سه قسمت تقسیم شده است، قسمت بزرگتر بیشتر جوانان و کودکان هستند و نیز پیرمردان که دارند واتر پلو بازی می کنند. با سربند های پلاستیک آبی و توپ قرمز. توپ خیالی جان و دوستش، (بعدا برای همین داستان نامش را پرسیدم. نامش آندره بود) دارند بازی می کنند. هر چه واتر پلو پر هیاهوست، بازی جان و آندره آرام است. از آن آرامتر بازی تیله چشمان من است با تابلو های نمایشگاه نقاشی. هر نگاه انگار توپی است که به سوی تابلویی پرتاب می شود. طرف بازی ام همان قاب شیشه ای است که نشان کرده ام. در ذهنم هر کدام شماره ای دارند و هر کدام هم تصویری. که با درخشش آفتاب روشن می شود و یا با حرکت ململ مه خاکستری و نیز دودی.

کدام زندگی ست؟ کدام زندگی نیست؟

گل! صدای خنده و هیاهو در سالن می پیچد و جان توپ را پرتاب می کند و آندره نمی تواند بگیرد. اخم می کند. توپ را از روی زمین بر می دارد و برای جان با یک زاویه انحرافی به سمت غرب پرتاب می کند. جان خم شد. تا توپ را بگیرد، دست هاش را دراز کرد. به توپ نرسید و از بالای سکو افتاد. پیشانی اش به لبه استخر خورد و جوشش خون و خنده ای که چهره اش را پوشاند و صدای خنده ی آندره: جان... عزیزم!

ازقاب هفتم دارم سرشاخه نارونی را می بینم که با باد می رقصد. بازی باد با برگ ها. برگی کنده می شود. مثل توپی در بازی واتر پلو. یا توپ خیالی جان و آندره...دست هایم را دراز می کنم تا برگ را بگیرم.

اصلاحات و تبیین دیرهنگام آناین هم قلم زیبای خانم سیدعطاءالله ؛ جناب جمیله خانم

این هم از طنز های روزگار است که اصلاح طلبان پس از مدتها انتظار، این روز ها در اندیشه و تبیین و تعریف اصلاحات بر آمده اند! البته این داستان تببیین اندیشه و خط مشی و محو و مبهم بودن آن خاص اصلاح طلبان نیست. اصول گرا ها هم به همین سردرگمی دچارند. به همین دلیل شاهد عنوان های تازه ای مثلا اصول گرایان مدرن یا عدالت طلب و ... بوده و هستیم.

در این نوشته مختصرا به ریشه ی این ناتوانی و نارسایی در تبیین اشاره می کنم.

به نظرم اکثرسیاسیون (البته خاص سیاست مداران نیست،مدتهاست تبدیل به فرهنگ شده است)ما – اعم ازاصولگرا و اصلاح طلب و مستقل- ذهن آسان گیرو"سمبَلیک" دارند؛با سُمبل بمعنی نمادونشانه اشتباه نشود.منظورم همان سمبَل – با فتح ب است!همان سمبَل کاری.

به همین خاطر همیشه دوست داریم از کلیات سخن بگوییم. تا قرار می شود موضوع یک گام به پیش برود و تخصصی شود، همه کم می آوریم. چند نمونه زیر را توجه کنید: سی سال پس از انقلاب در روزنامه هایمان؛ سرمقاله نویسانی داریم که در باره تمام مسایل ایران در هر حوزه ای که باشد و در باره تمام مسایل دنیا از هر قلمروی که باشد،اظهار نظر می کنند.

منبری های ما را ببینید. هنوز هم وقتی منبر می روند درست بنا بر اصل تداعی حرف می زنند. هر چه به نظرشان آمد،بلا انقطاع می گویند. تقریبا همه هم مقدمه را از روزی که خداوند آدم را در این کره خاکی به عنوان خلیفه خود قرار داد ، شروع می کنند.

سیاستمداران که در همه زمینه ای اعم از فرهنگ و اقتصاد و امور اجتماعی متخصصند و اهل فرهنگی که سیاستمدارترانه تر از سیاستمداران ما سخن می گویند.

یک مثال دیگر برای روشن تر شدن موضوع می آورم. رییس جمهورمان همیشه از مهرورزی سخن می گوید. هیچگاه هم این مهر ورزی تعریف نمی شود. به عنوان مثال اگر کارگری یا معلمی حقوق ماهیانه اش را نگیرد و دستش تنگ بماند و حرمتش اجازه ندهد که از کسی قرض بگیرد، مهر ورزی کجاست و چگونه مشمول حال او می شود؟ اگر شهروندی با هر جایگاه شغلی حق و حقوقش توسط منتصبین و منتسبین همین رییس جمهور مهرورز تضییع شود و هیچ مجموعه ای پاسخگو نباشد و غیر از تحقیر از این حکومت نصیبی نداشته باشد،چگونه مشمول حکم مهرورزی می شود؟روزنامه ها و روزنامه نگاران ، دانشجویان ودانشگاهیان، اقوام مختلف ، زنان خود نمونه های دیگرند.

اینها را اشاره کردم که تصور نشود موضوع خاص یک جریان فکری ست، بلکه بیماری رایج جامعه امروز ماست.

نکته دوم اینکه، این آسان گیری، جلوه دیگری هم داراست. همیشه از نظر سخن می گوییم و نه از نظریه. نظر، طرح یک ایده است و نظریه، بنیاد نهادن همان ایده بر برهان و منطق. به عبارت دیگر، ایده، ساختن خانه ای است از خیال و در مقابل ،نظریه، ساختن همان خانه است بر اساس برهان. نظریه، مثل نقشه دقیق یک معمار است و ایده بیان رنگ آمیزی شده همان آرزوها و پیشنهاد های سفارش دهنده!

اصلاحات تا به امروز دچار همین آسان گیری ذهنی و کلی بافی و مغالطه نظر و نظریه! شده است.تبیین های اخیرآقای خاتمی درسه جلسه اخیرهم بیان دوباره همان سخنان کلی است.

به نظر می رسد تا پرسش های اساسی در زمینه اصلاحات فراهم نشود و برای یافتن پاسخ، جستجوی دقیقی از سوی اهل فن صورت نگیرد، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که از اصلاحات تعریف به نسبت کاملی- نمی گویم جامع و مانع- به دست آوریم. برخی از پرسش ها را مطرح می کنم:

اول: اصلاحات در حوزه اندیشه دینی چیست؟راهکارهای عملی آن کدام است؟

دوم :آزادی اندیشه و آزادی خلاقیت چگونه تفسیر می شود؟

سوم: اصلاحات در مقوله حقوق اساسی مردم – همانها که در فصل 3 قانون اساسی به روشن ترین شکل ممکن تحت عنوان حقوق ملت ذکر شده- چه سخنی دارد؟

این پرسش از این رو اهمیت مضاعفی پیدا می کند که ما شاهد بودیم هر دو انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری با آن مقدمات و نتایج در دولت اصلاحات برگزار شد و به رغم اظهارنظرهای حماسی اولیه، کسی از حقوق مردم دفاع نکرد.

چهارم: در زمینه فرهنگ اصلاحات چه دیدگاهی دارد؟ سینما ، موسیقی ، تئاتر ، هنر های تجسمی و ...به ویژه ادبیات داستانی، از مهمترین مباحث این قلمرو هستند.تکلیف مطبوعات که پیشاپیش روشن است.

پنجم: اصلاحات نسبت به حقوق زنان چه نگاهی دارد؟اهمیت این موضوع از آن جهت است که در عمل و حتی نظر در اکثر موارد تفاوت یا تمایزی بین نگاه اصلاح طلبانه خاتمی و نگاه اصولگرایانه دیگران وجود ندارد.

ششم:برای اقوام و مذاهب مختلفی که ایران رامی سازند،اصلاحات چه تلقی وبرنامه ای دارد؟

این ها ابتدایی ترین پرسش هایی بود که به نظر می رسید؛ و گر نه می توان پرسش های متعددی در باره حقوق اساسی ملت و تکالیف دولت بر اساس قانون اساسی مطرح کرد که تا به امروز مغفول مانده است.

تردیدی نیست که تبیین اصلاحات از جهت روشن کردن مرزبندی ها با آنان که از ظن خود یار اصلاحات شدند، مفید است؛ ولی این فایده زمانی می توانست موثر باشد که اصلاح طلبان در راس قدرت باشند.چرا که همواره پیروزی و افراد پیروز مدعیان فراوان دارند . امروز که اصلاح طلبان در حاشیه قدرت ، و بصورت محترمانه از قدرت اخراج شده اند، این تبیین وتوضیح دیرهنگام، فقط می تواند به عنوان یک سند تاریخی مورد استفاده محققین عرصه سیاست و تاریخ واقع شود که رییس جمهور عصر اصلاحات، 3 سال و اندی بعد از پایان عمر دولت اصلاحات چه نگاه و نظری نسبت به اصلاحات و اصلاح طلبی داشته است

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید