زيتون

 

حروج ازشهر

واسیربسیره جدی وابی (وسیرمی کنم خط جدم وپدرم را)برای امربه معروف ونهی ازمنکر

زمان: 8 ذی الحجه سال 60 هجری قمری

مکان: مکه مکرمه.

روز آخر برای ورود کاروانیان به مکه بود. همه داشتند خود را با عجله به مکه میرساندند. من هم خود را با ذوق و شوق به دروازه اصلی شهر رساندم و خداوند را هزار بار شکر گفتم برای این توفیق. هنوز راهی را طی نکرده بودم که دیدم ولوله ای به پا شد و برخلاف همه کاروانیان که وارد مکه می شدند یک کاروان دارد راه رفته را باز می گردد! آن هم در روز هشتم ذی الحجه! با تعجب نگاه می کردم. همه با تعجب آنها را نگاه می کردند. از نزدیکترین فرد به خودم پرسیدم:" این کاروان کیست که در این روز شهر را ترک می کند؟" پاسخ داد کاروان حسین بن علی است. پرسیدم:" منظورت حسین پسر علی بن اب طالب است؟" جواب داد آری. با خود گفتم او که خود میداند ... .

باید می فهمیدم که چرا با این عجله شهر را ترک می کند؟ چرا یک روز صبر نمی کند؟ و حج را به پایان نمی رساند؟ و بعد برود؟ مگر کاری واجبتر از این کار نیز وجود دارد؟ خود را به کاروان رساندم. چهره آشنایی را دیدم. آری عباس بود. به او نزدیک شدم و پرسیدم:" ابو فاضل، چه شده است که با این عجله آن هم در چنین روزی شهر را ترک میکنید؟" نگاهی به من کرد و پاسخ داد:" واقعا می خواهی بدانی؟" سری به علامت آری تکان دادم و او ادامه داد:" می خواهند حسین فرزند رسول خدا را هنگام طواف در خانه امن الهی در شهر امن خدا و در ماه حرام به شهادت برسانند. او نمی خواهد که قداست این خانه و این شهر با ریختن خون پاکترین افراد از بین برود"

مبهوت مانده بودم نمی دانستم باید آنچه را که شنیده بودم باور کنم؟ یعنی چه کسی به خود چنین جراتی را می دهد تا در این خانه خون چنین انسانی را بریزد؟ در افکار خود غرق بودم که کاروان از من دور شد و دیگر صدای هیاهوی کاروانیان به گوش نمی رسید. درنگ جایز نبود. شتری خریدم و قربانی کردم و به راه افتادم. به دنبال کاروان رفتم تا به آنها برسم و با آنها همسفر شوم. شاید سال دیگر حجم را ادامه بدهم. اگر خدا بخواهد.

نوشته شده توسط سمیه در سه شنبه 1386/09/27 |

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ - هاشم فردوئى