زيتون

 

محبت درمانی اختلالات عصبی (قسمت چهارم)باشعری ازخواهرگرامی اعظم شادکام

محبت یعنی از یاری نرنجی

 

دلش را با بدیهایش نسنجی

 

محبت عشق بی پایان و زیباست

 

لطیف و نازک و گیرا چو دیباست

 

محبت ، سنگ جان را می تراشد

 

به ناخن ، روح شر را می خراشد

 

محبت مثل اب چشمه جاریست

 

محبت رمز ناب ماندگاریست

 

محبت ، دادن انصاف و عدل است

 

به دل ، نه کفه های لنگ عقل است

 

محبت ، را اگر سنجی به عقلت

 

برد زیر سوال ، انصاف و عدلت

 

محبت را به قلب و دل عطا کن

 

به حتی دشمنت لطف و صفا کن

 

محبت را بنامش پرتو دوست

 

که تنها چشمهء لطف و صفا اوست

 

محبت شِکوِه از کَس می کند؟ کی؟

 

محبت  خار را گل می کند ؟ نی

 

دل کس را محبت بد نداند

 

که خواهد جای ان گُل را نشاند

 

محبت مثل رنگ شیشه بیرنگ

 

دل عاشق ندارد با کسی جنگ

 

محبت سفره ی نانی بیات است

 

که تقسیمش به کَس عین حیات است

 

محبت اصل و فرع زندگانی

 

به جز قلبت کجا دارد نشانی

 

محبت کن که دنیا یک دو روز است

 

دل بی مهر و سنگین ، خانه سوز است

 

دلت را مرکز مهر و صفا کن

 

به خلق  بی وفا دائم وفا کن

 

دلت دریا کن و موج محبّت

 

بزن بر ساحلی دست موّدت... اعظم شادکام 28/8/86

 

 از گذر گل تا دل...

سلام.امروز عصر برای دیدن نمایشگاه توانمندیهای مردم نهاد رفته بودم.نمایشگاهی شامل غرفه های متعدد بهزیستی ، توانبخشی ، امور خیریه ، سرای سالمندان ، انجمنهای حمایت از زندانیان و کودکان کار ، کودکان بی سرپرست ، زنان سرپرست خانواده و کار افرینان و ..و....و نیز غرفه های ورزش خانواده ، نجوم ، تسهیل ازدواج جوانان ، پیشاهنگی ، و..و و ....با بسیاری از صاحب غرفه ها صحبت کردم و درد دلهاشون رو شنیدم...ورزش خانواده از مهجور موندن ورزش در جمع خانواده می گفت و اهمیت شناساندن اون و اهمیتش به جامعه ...غرفه پیشاهنگی از اینکه زیاد به این موضوع پرداخته نمیشه می نالید ...و اکثر غرفه های مربوط به توانبخشی و حمایتی از اینکه نیاز دارن به حمایت خیرین و مردم و نیز تسهیلاتی برای معلولین و نیازمندان می گفتن...

تصاویری که ادم می دید بواقع باعث میشد تا لحظه ای شخصا جای اونها بنشینه و حال اونها رو درک کنه...ای کاش هر خیّری هر انسانی بفهمه که چه وظایفی در قبال همنوعانش داره و بدون نیاز به خواهش اونها رو براورده کنه...بسیاری از این معلولین تواناییهایی بیش از انسانهای بظاهر سالم دارن که فقط نیاز به بها دادن به اونهاست

...ای کاش

الهی ! کاش هر انسان بی نقص

... بداند قدر و ارزشــــهای نعمت

کند شکر خــــــــــدا را بهر هر چیز

... خصوصا نعمت ناب ســــــلامت

 

چه انسانهای بی جــرمی که تنها

خدا تقدیرشان را کرده بر نقــــــص

نمی دانم ولی شـــــاید به انــــــها

...دهد پاداش خیــــــری در نـــهایت

 

 اگر گاهی به مــــهر و لطف و خوبی

بپرسیم از بسی شان حال و احوال

ندارم شک که این نیــــکی و احسان

...ندارد کمــــــتر از اجــــــــــر زیارت

 

اگر چشمان خیس این عزیزان

به دست پرتوان تک تک ماست

چرا با هر چه در حد توان است

...نسازیم از چنین مردم حمایت

 

الهی ! هر که را امّید خیر است

بیندازش در این افکار و همت

که با مال و به مهر و با محبت

...پذیرا گردد از طفلی حـــضانت

 

 الهی ! این یقین بر قلبمــــان ده

که دانیم اینکه شاید تا دمی بعد

به پس گیرد اگر خواهد خـــداوند

...سلامت را ز انسان چون امانت

 

 خدایا ! همچونان دریای لطفی

مگیر از سالمان این نعمتت را

و با لطفی که هم دانی و دانم

...شفا ده هر دل پر رنج و محنت – اعظم شادکام

 + نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:11  توسط اعظم شادکام  | 

الرأیت الذی یکذب بالدین /فذلک الذی یدع الیتم/ولایحض علی طعام المسکین/....

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

ناگفته های موسوی لاری وزیر کشور اصلاحات از 18 تیر

 اعتماد- کیوان مهرگان : چند صباحی از غائله 18 تیر نگذشته بود که محمد خاتمی رئیس جمهور اصلاحات جمع شهروندان همدانی را برای یکی از تاریخی ترین سخنرانی های خود برگزید. خاتمی رئیس جمهور بی پروا گفت؛ «حادثه کوی دانشگاه تاوان کشف قتل های زنجیره یی بود.» از آن روز به بعد هر آن کس در پی یافتن سرنخی از عاملان و آمران قتل های پاییز 77 بود، به دنبال ارتباط با حادثه آفرینان تیر 78 می گشت. در این فاصله تاریخ ایران حوادث گوناگونی را تجربه کرد که نظیرش بعد از انقلاب فقط به روزهای پرالتهاب اوایل سال 60 برمی گردد. عبدالواحد موسوی لاری وزیر کشور دولت خاتمی که بعد از وزارت 10ماهه عبدالله نوری از معاونت حقوقی و پارلمانی رئیس جمهوری به برج بلند فاطمی رفت، اگرچه هر روز با غائله یی در گوشه یی از اطراف و اکناف ایران برخورد می کرد اما شامگاه پنجشنبه خیابان کارگر شمالی و کوی دانشگاه تهران برای مدیریت وی «مکان بحرانی» دیگری بود. وزیر کشور اصلاحات که تاکنون خیلی کم درباره آن روزها سخن گفته احساس متضادی درباره آن حوادث و آن روزها دارد. تلخی برخورد قهرآمیز گروهی با دانشجویان - که در طول مصاحبه آنان را فرزندان نظام می خواند - هنوز در خاطر او بود اما آنجا که پای تدبیر و مدیریت برای مهار بحران به میان می آید با افتخار از آن روزها یاد می کند. وزیر کشور اصلاحات، مدیریت امنیتی و سیاسی حادثه 18 تیر تهران و 20 تیر تبریز را یکی از درخشان ترین تدبیرهای دولت و البته مجموعه تحت مدیریتش می داند. احساس رضایت موسوی لاری در سخنان خاتمی هم چند بار مورد تاکید قرار گرفته، آنجا که خاتمی با غرور فریاد برآورد؛ ما بحران کوی دانشگاه را در حالی مدیریت کردیم که یک گلوله از لوله اسلحه یی شلیک نشد و «قطره یی خون» از دماغ کسی ریخته نشد. موسوی لاری بارها درخواست مصاحبه درباره نقاط پیدا و پنهان 18 تیر را رد کرده است اما بحث هایی که در روزهای پایانی مجلس هفتم درباره تبرئه یکی از متهمان این حادثه مطرح شد، وزیر کشور اصلاحات را ناگزیر به شکست سکوت کرد.آنچه عبدالواحد موسوی لاری از روند برخورد تصمیم گیران نظام در عالی ترین نهادهای سیاسی - امنیتی نظام ارائه می کند، همه آنچه اتفاق افتاده، نیست اما روایت دیگری از آن روزهاست.

- آقای خاتمی در سخنرانی معروف شان در همدان حادثه 18 تیر را تاوان کشف قتل های زنجیره یی بیان کردند. اساساً چه رابطه یی بین این دو حادثه وجود داشت؟

البته یکی از موضوعاتی که آن زمان برای من به طور جدی مطرح بود این بود که ما به سمتی نرویم که روز دیگری به نام دانشجویان در تعارض با نظام جمهوری اسلامی به ثبت برسد. همه ما می دانیم که حادثه 16 آذر که اتفاق افتاد، همه ساله این روز به عنوان روز مقابله جریان دانشجویی با نظام پیش از انقلاب خودش را عرضه می کرد.

وقتی حوادث 18 تیر اتفاق افتاد، همه تلاشم این بود که این حادثه به گونه یی ختم بشود که نظام هزینه یی پرداخت نکند و دانشجویان هزینه یی بیشتر از آنچه پرداخت کرده بودند، پرداخت نکنند، مجموعه مدیریت انتظامی و امنیتی کشور با دانشجویان درگیر نشوند و دانشجو و دانشگاه در مقابل نیروی نظامی و انتظامی و امنیتی صف نکشند و روز 18 تیر به نام دانشجویان مظلوم یا مورد بی احترامی قرار گرفته به ثبت نرسد و تمام تدابیری که به کار گرفته شد در طول سه یا چهار روزی که این حادثه ادامه پیدا کرد، همین بود که این رویارویی بین مسوولان امنیتی - سیاسی و انتظامی نظام با دانشجویان به حداقل برسد.

- این تصمیم شما بود یا مجموعه نظام به این سیاست رسیده بود؟

این تصمیم کل نظام بود. من به عنوان وزیر کشور پایبند به این تصمیم بودم. جلساتی که خود من اداره می کردم و افرادی که در این جلسات حضور داشتند، همین جهت گیری را داشتند که ما نگذاریم این تعارض ها به اصطکاک کشیده شود و لذا توصیه هایی از طرف بزرگان نظام شده بود که با دانشجویان صحبت شود و به آنها آرامش بدهند و گفته شود که نظام از آنها حمایت می کند و ما به عنوان دولت اصلاحات دنبال این بودیم که مساله را به شکلی حل کنیم که این کدورتی که به خاطر برخورد شب اول با دانشجویان بین مدیریت کشور و آنها به وجود آمده بود را از بین ببریم. رفتن و صحبت کردن یکی از کارهای ما بود. یادتان هست بعدازظهر همان روز رفتم و در بین دانشجویان و در مسجد کوی دانشگاه با دانشجویان صحبت کردم. آقایان تاج زاده، معین و بلندیان مرتب با دانشجویان در تماس بودند. همه حرف ما این بود که نگذاریم شرایط به آن سمتی برود که این اتفاق تلخ و ناگوار به عنوان تقابل جنبش دانشجویی و مجموعه مدیریتی کشور خودنمایی کند، اما متاسفانه آن طرف قضیه موضوعی که برای خود ما لاینحل ماند و انتظار داشتیم بعدها روشن بشود، حادثه و ابعاد حادثه در همان لحظه وقوعش در کوی دانشگاه بود که آیا این با یک پیش فرض اتفاق افتاده، عصبانیت بوده، عاملان هر حادثه حالا هر کسی می خواهد باشد، اینها خواسته اند انتقام گیری بکنند یا نگران توسعه این اعتراض ها به بسته شدن روزنامه سلام بودند و فکر می کردند اگر برخورد محکمی در حد همین مرحله نکنند ممکن است جاهای دیگر اعتراض بشود و موضوع توقیف شدن روزنامه سلام، بشود سوژه یی برای اعتراض به دستگاه قضایی و مجموعه تصمیم گیرندگان در این حوزه. علی ایحال انگیزه ها هرچه بود، ما تلاش مان چیز دیگری بود.

- آن بحث آقای خاتمی در همدان چه بود؟

صحبت های آقای خاتمی در همدان یک واقعیت در درون خودش داشت. آقای خاتمی و سایر دوستان ما این تلقی را داشتند که برخورد با دانشجویان صرفاً یک نوع انجام وظیفه از طرف نیروی انتظامی نبوده. چون نیروی انتظامی با خویشتنداری می توانست زمینه یی را فراهم کند که این اتفاق رخ ندهد. حمله به دانشجویان یا دانشجویان را از طبقه بالا پرت کردن به پایین، شکستن شیشه ها و پاره کردن کتاب ها و به هم ریختن اتاق ها، هیچ توجیهی نداشت. عاملان مساله با نوعی عصبانیت خارج از حیطه و حوزه وظایف انتظامی شان برخورد کردند و نوعی انتقام گیری در کارشان بود. حالا هر کسی بودند، چه لباس شخصی ها و چه عوامل نیروی انتظامی. آقای خاتمی تلقی شان این بود و تلقی درستی هم بود که برخورد اولیه با دانشجویان در شب حادثه یعنی شب جمعه برخوردی انتقام جویانه بود، صرفاً برخورد عادی از طرف برخوردکنندگان نبود. این تلقی رایج بود که آقای خاتمی هم مطرح کردند، اما ما به عنوان وزارت کشور در همه این مراحل تلاش مان بر این متمرکز شد که نگذاریم حادثه ابعاد وسیع تری پیدا کند.

- چه مجموعه تدابیری در شورای امنیت یا شورای عالی امنیت ملی و وزارت کشور مورد بررسی قرار گرفت و چه تصمیماتی برای مهار بحران اتخاذ شد؟

بحث هایی که ما داشتیم؛ اول عوامل برخورد با دانشجویان را شناسایی کنیم، دوم دامن نظام را از برخورد آنچنانی با دانشجویان که فرزندان همین نظام بودند، پاک کنیم، سوم با دانشجویان همدلانه صحبت کنیم. افرادی که روی دانشجویان تاثیرگذار هستند و قدرت مفاهمه با دانشجویان دارند، به درون دانشگاه ها بروند و با دانشجویان مذاکره کنند تا آنها را آرام کنند.

چهارم صف دانشجویان را از آنهایی که بعدها و در روزهای دوم و سوم وارد این قضایا شدند و بسیاری از تخریب ها توسط همین ها صورت گرفت و نه توسط دانشجویان، جدا کنیم. تلاش ما این بود که هم به دانشجویان بفهمانیم مطالبات دانشجویی شان در دولت و مدیریت اجرایی کشور گوش شنوا دارد و هم فضایی فراهم کنیم که مجموعه مدیریتی کشور به جای تقابل با دانشجویان با آنها همدلی کند و دانشجویان را امیدوار کند که مسوولان و مدیران کشور در جهت رفع مشکلات و پاسخگویی صحیح به مطالبات آنها با دانشجویان همدل هستند. این تماس ها، رفتن در جمع دانشجویان، آن صحبت هایی که در دولت شد، آن صحبت هایی که با آقای دکتر معین و دوستان شان در وزارت آموزش در دانشگاه و جمع دانشجویان داشتند، مجموعاً برای این مساله بود که دولت و مجموعه مدیریتی کشور، مطالبات آنها را مطالبات خودشان می دانند، صف دانشجویان را از صف کسانی که شیشه مغازه ها را شکستند یا کارهای دیگری انجام دادند، جدا تلقی می کنیم و هنوز هم معتقدیم خیلی از آن کارها، کار دانشجویان معترض نبود و جزء افتخارات دولت اصلاحات و مجموعه مدیریتی کشور می دانم که حادثه یی با آن ابعاد وسیع و با آن حجم گسترده حضور نیروهای جوان، پرانرژی و فعال جامعه اتفاق افتاد و ما به تدبیر توانستیم مسیر را به سمتی هدایت کنیم که نیروی انتظامی دست به اسلحه نشود و برای ایجاد آرامش از قدرت اسلحه استفاده نکنیم، با اینکه در پاره یی موارد نیروی انتظامی هم مورد حمله قرار گرفت، یعنی برخوردهایی در شب های دوم و سوم با ماموران نیروی انتظامی شد که خیلی تلخ بود.

خیلی از نیروهای پلیس با سنگ و چوب مورد حمله قرار گرفتند، من احساس می کردم این اتفاقات می افتد که بحران را تشدید کند. خویشتنداری می دادیم به نیروی انتظامی و دانشجویان که با هم درگیر نشوند و خوشبختانه جزء درخشان ترین کارنامه امنیتی دولت بود و آن همه اتفاق گسترده رخ داد و نیروی انتظامی از یک طرف و دانشجویان از طرف دیگر کمک کردند که در نهایت حادثه به شکلی تمام شد که خونریزی اتفاق نیفتاد، کسی از نیروی انتظامی دست به اسلحه نبرد و مشکلی بر مشکلات افزوده نشد.

- یکی از مسائلی که شما به آن اشاره کردید که مجموعه یی از تدابیر به کار گرفته شود، برخورد با عوامل حمله اولیه به دانشجویان بود. آیا توانستید با عوامل حمله اولیه به دانشجویان و کوی دانشگاه برخورد کنید؟

در جلسه اولی که در شورای عالی امنیت ملی تشکیل شد.

- در چه روزی؟

شنبه. یک روز بعد از حادثه، در آنجا آقای خاتمی که رئیس شورای عالی امنیت ملی بود در جمع اعضای شورا این را مصوب کردند که عوامل حادثه را شناسایی کنند و برخورد کنند. ماموریت کار به دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی واگذار شد، آقای دکتر روحانی در خارج از کشور بودند. بعدازظهر روز شنبه آقای ربیعی که مسوول دبیرخانه شورا بود با من تماس گرفت که در غیبت آقای روحانی در وزارت کشور جلسات را تشکیل بدهیم و در دفتر شما تبادل نظر کنیم. من گفتم چون مسوولیت بر عهده شما است و بهتر است در همان جا جلسات تشکیل شود، ما هم نمایندگان مان را می فرستیم شما هم تصمیم بگیرید. با اصرار ایشان جلسات در وزارت کشور و دفتر خود من تشکیل می شد و خود من هم در اکثر جلسات حضور داشتم. در آنجا روی اصل تقبیح برخورد با دانشجویان و غیرقانونی بودن برخورد اولیه شب جمعه اجماع نظر بود.

- نظر فرمانده نیروی انتظامی چه بود؟

من فکر می کنم نظر فرمانده نیروی انتظامی هم همین بود. آقای علی لاریجانی که اکنون رئیس مجلس شده آن وقت عضو شورای عالی امنیت ملی و عضو نسبتاً فعالی هم بود در جلسات مختلفی که در وزارت کشور برای تدبیر امور تشکیل شد و در حقیقت باید گفت جلسات دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی در وزارت کشور بود، آنجا از فرمانده نیروی انتظامی خواسته شد که هر کس را مقصر می دانید، معرفی کنید. برخی ها را خودشان پیشنهاد دادند و کنار گذاشتند.

- سردار نظری هم جزء همین افراد بود؟

الان دقیقاً خاطرم نیست چون پیشنهادی که بعدها آقای خاتمی روی آن تصمیم گرفت به عنوان رئیس شورای عالی امنیت ملی این بود که فرمانده نیروی انتظامی پیشنهاد این افراد را داده بود و شناسایی افراد از ناحیه خود آنها صورت گرفته بود.

- بحثی درباره استعفای آقای لطفیان مطرح شد چون یکی از مطالبات دانشجویان استعفای آقای لطفیان بود؟

بحث کناره گیری آقای لطفیان بعد از حادثه کوی دانشگاه به تاخیر افتاد. چون قبل از این مساله بحث کنار رفتن آقای لطفیان در وزارت کشور مطرح بود و جزء موضوعاتی بود که قبل از این دنبال می شد، وقتی این حادثه کوی دانشگاه پیش آمد و یکی از مطالبات دانشجویان کنار رفتن آقای لطفیان بود خب عملاً به تاخیر افتاد و حتی اگر این حادثه اتفاق نمی افتاد شاید روند کنار رفتن ایشان تسریع می شد.

-یعنی مطالبه استعفای آقای لطفیان توسط دانشجویان، باعث تثبیت ایشان شد؟

من نمی خواهم بگویم باعث تثبیت شد ولی در یک فضای اینچنینی که درگیری عمومی دانشجویان وجود داشت فرمانده نیروی انتظامی تعویض نمی شود و مجموعه نظام به این جمع بندی نرسید. دلیلش این بود که در جلسات مختلف از اتفاقی که افتاده تبری می جست. حتی در جلسه غیرعلنی مجلس که فکر می کنم روز یکشنبه تشکیل شد، آقای لطفیان به گونه یی سخن گفت که در جریان حادثه نبوده است. علی ایحال تبری می جست. وقتی که فرمانده نیروی انتظامی تبری می جوید و حتی او و جانشینش سردار انصاری در جلسات دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی برای حل مشکل در این شرایط نظام نمی توانست تصمیم بگیرد این را به خاطر فشارها کنار بگذارد. می خواستند فضا آرام تر شود و بعد به صورت طبیعی کنار گذاشته شود.

-یعنی بحث تغییر آقای لطفیان پیش از این مطرح شد؟

بله بحث هایی برای تعویض ایشان شده بود.

-پس شما حاضر نبودید با ایشان کار کنید؟

آقای نوری که رفتند وزارت کشور، بحث واگذاری جانشینی فرماندهی کل قوا به آقای نوری مطرح شده بود، آقای نوری گفته بود با آقای لطفیان و آقای نقدی نمی توانم کاری با نیروی انتظامی انجام بدهم. من که رفتم وزارت کشور همین بحث مطرح بود که بودن آقای نقدی و آقای لطفیان ارتباط نیروی انتظامی را با وزارت کشور قطع می کند.

خود من هم این مساله را خدمت رهبری مطرح کردم و گفتم علی ایحال نیروی انتظامی بخواهد در تعامل با وزارت کشور باشد، این مدیریت نمی تواند تعامل را برقرار کند و ایشان هم پذیرفته بودند که تغییرات صورت بگیرد. این حادثه که اتفاق افتاد، مدت زمان اندکی به تاخیر افتاد، اما مجدداً رفتم، موضوع را دنبال کردم که منتهی شد به کنار رفتن آقای لطفیان و آمدن آقای قالیباف.

- بحثی مطرح می شود به این مضمون که مقام رهبری اختیارات را به شورای عالی امنیت ملی تفویض می کنند و ایشان به اعضای شورا اختیار می دهند که آنچه تصویب کنند، ایشان می پذیرند؟

این طبیعی است. چون شورای عالی امنیت ملی مرتب از روسای قوای سه گانه و مسوولان عالی رتبه داخلی، سیاست خارجی و نظامی است. اگر این مجموعه که عقبه وسیع کارشناسی دارد روی یک موضوع به جمع بندی برسند و مصلحت بدانند برای امنیت ملی عدم یا وجودش را ضروری بدانند، قاعدتاً رهبری نظر این جمع را قبول می کنند. یعنی بهترین جمع کارشناسی و مصلحت اندیشی است. جمعی که امین و مورد اعتماد هستند. من این مطلب را از زبان ایشان نشنیدم ولی منطقی است که جمعی با این مشخصات به نتیجه یی می رسد، رهبری به نظر آنها احترام بگذارند و بر همان اساس عمل شود.

- شما در آن بحثی که مربوط به اتخاذ سیاست ها برای مهار بحران بود به موارد متعددی اشاره کردید؛ یکی از آنها مذاکره همدلانه با دانشجویان بود. برای عملیاتی کردن این سیاست روی چه افرادی تاکید می شد که مذاکره کنند. آیا این افراد درون حاکمیت بودند یا افراد بیرون از حاکمیت مشمول این تصمیم شما شدند؟

اتفاقاً در جلسات ما عموماً بحث این بود که دانشجویان که فرزند انقلاب و نظام هستند بدانند که نظام درصدد برخورد با آنها نیست. برای اینکه این خواسته یا این سیاست به دانشجویان منعکس شود، کسانی بیایند با دانشجویان سخن بگویند.

-می توانید اسم ببرید چه کسانی بودند؟

مثلاً در وزارت کشور دو معاونت ما که درگیر مستقیم مساله بودند، معاونت امنیتی و معاونت سیاسی بودند. البته معاونت سیاسی وزیر کشور براساس مصوبه شورای امنیت کشور مسوول کمیته اقشاری شورای امنیت کشور هم هست. یعنی مسائل کارگری، مسائل دانشجویی و در کل مسائل صنفی در حوزه سیاسی تدبیر می شود نه در حوزه امنیتی. چون برخورد با پدیده های صنفی نمی تواند برخورد قهرآمیز باشد.

فرض کنید اگر کارگران به خاطر نرسیدن حقوق یا مسائل دیگری دست به اعتصاب بزنند، یک مطالبه صنفی مطرح می شود، ضرورتاً نباید با ابزارهای انتظامی و امنیتی برخورد کرد. حوزه معاونت سیاسی، نوعی پیشکسوتی و سعه صدری که دارد و آقای تاج زاده که معاون سیاسی وزیر کشور بود، مسوول کمیته دانشجویی و کمیته کارگری شورای امنیت کشور هم بود. ایشان بیشترین نقش را در ارتباط با دانشجویان برقرار کرد و توانست از عصبانیت و خشم دانشجویان کم کند. خارج از مجموعه دولت هم کسانی که می توانستند موثر باشند، راه باز گذاشته شد که بیایند صحبت کنند و در جهت آرامش با دانشجویان وارد بحث شوند.

خود آقای دکتر معین نه به عنوان یک عنصر امنیتی و سیاسی بلکه به عنوان وزیر وزارتخانه یی که دانشجویان به نحوی خودشان را منتسب به وزارتخانه می دانستند می آمد و با آنها صحبت می کرد. برخی چهره های سیاسی و روزنامه نگارانی که دانشجویان روی آنها نظر مثبت داشتند، رفتند صحبت کردند، برخی از چهره های ملی- مذهبی برای اینکه به دانشجویان آرامش بدهند و خطرات تعارض با مجموعه نظام را به آنها گوشزد کنند، به کوی رفتند و با دانشجویان صحبت کردند.

-اما آقای ناطق نوری در خاطراتش می گوید که پیشنهاد می دهد چند نفر از اعضای نهضت و ملی- مذهبی ها را بگذارند سینه دیوار؟

نه بحث ملی- مذهبی ها نبود. البته من یک بار دیگر همین را گفتم حالا آقای ناطق این را در خاطراتش آورده که در جلسه یی نقل می کند که آقای وزیر کشور گفت؛ اوضاع آرام شده، من گفتم نخیر آرام نشده است. تا اینجا روایت درست است. این بحث ها مطرح شد. من هم آنجا توضیح دادم که وقتی می گویم آرامش برقرار شده یعنی از بحران عبور کرده ایم، شاید در جاهایی چهار نفر پیدا شوند شعاری بدهند، ما ظرف چند روز آن را هم جمع می کنیم، نیروی انتظامی با همکاری مدیران سیاسی بر اوضاع مسلط شده است و قضیه در حال اتمام است. آنجا آقای ناطق نوری جمله یی گفته است که حالا خودش مطرح کرده است. من هم دوست ندارم از این ادبیات استفاده کنم. بحث ملی - مذهبی ها نبود، آقای ناطق گفت اگر چند نفر از «اینها» را سینه دیوار می گذاشتند، این اتفاق نمی افتاد و مساله دامنه پیدا نمی کرد. من گفتم این رفتار، رفتاری نبود که مشکل را حل کند. ممکن بود برای کوتاه مدت حل شود اما مساله ریشه دارتر می شد.

- ماجرا چه ربطی به ملی - مذهبی ها داشت که آقای ناطق بحث «اینها» را مطرح می کند؟

بحث ملی - مذهبی ها نبود. آنجا هم من نشنیدم که اسمی از ملی - مذهبی ها آمده باشد. آن گونه که من یادم هست، گفت از «اینها» یعنی همین کسانی که معترض هستند. حالا کسی هم خیلی گوش نکرد. این حرف را ایشان زد، که حالا بگیرید و ببندید.

عمدتاً از اینکه مسیر به سمت حل مساله رفته رضایت وجود داشت اما این نگرانی وجود داشت که تنش و تشنج استمرار پیدا کند. من در آن جلسه معتقد بودم که غائله فروکش کرده.

- بحث استعفای آقای دکتر معین در آن شرایط موافقان و مخالفانی دارد. برخی معتقدند شرایط برای استعفا مهیا نبود و این استعفا به تشدید بحران کمک کرد، برخی دیگر معتقدند که آن استعفا موجب شد خشم دانشجویان فروکش کند. بازتاب استعفای آقای معین در جلسات مسوولان نظام چه بود؟

آقای معین مطمئناً در جهت مصلحت نظام تصمیم گرفت. یعنی من معتقدم انگیزه ایشان مصلحت نظام بود. اینکه ایشان استعفا داد از یک منظر کار ایشان برای آرام کردن دانشجویان موثر بود. همین که دانشجویان احساس کردند وزارتخانه یی که آنها با آن در ارتباط هستند و وزارتخانه متبوع شان محسوب می شود، آنها را تنها نگذاشته و وزیر مربوطه حاضر به استعفا شده است، این ذهنیت تقابلی دانشجویان را از بین می برد که دانشجویان در تقابل با کل مدیریت کشور قرار نگیرند.

- بازتاب استعفا در مجموعه تصمیم گیران چه بود؟

در مجموع آنجا گفته شد که نباید آقای دکتر معین استعفا می داد، دلیلی ندارد. همه ما باید تلاش کنیم که کار را تمام کنیم و استعفا بهترین راه حل نیست. بنابراین خیلی ها در این رابطه با آقای معین همراه نبودند، ضمن اینکه قبول داشتند آقای معین در جهت مصلحت نظام به این تصمیم رسیده است. این مساله خودخواهی شخصی نیست که کسی از این نمد برای خودش کلاهی بدوزد، اما تلقی عموم ما این بود که ایشان استعفا ندهد، بماند با دانشجویان صحبت کند. آقای معین می توانست همه خواسته هایش را بدون استعفا دنبال کند.

-حوادث تبریز که در 20 تیرماه اتفاق افتاد تحت تاثیر حوادث 18 تیر قرار می گیرد. شما در حالی در تلاش برای مهار بحران در تهران بودید که حوادث آنجا هم شروع شده بود. شما با بحران در تبریز چگونه برخورد کردید؟

همین خط مشی مهار بحران در تهران را به مدیران استانی تبریز گفتیم.

به آقای دکتر سبحان اللهی که استاندار و رئیس شورای تامین استان بود. گفتیم که مراقبت کنید ممکن است عواملی در جهت تشدید بحران حرکت کنند، شما نگذارید بحران تشدید شود. همدلانه با دانشجویان صحبت کنید.اما در حادثه تبریز کشته شدن آقای فرهنگی با گزارش هایی که به من رسید برای خود من مبهم ماند که آقای فرهنگی از کدام طرف کشته شد.

- مثل عزت ابراهیم نژاد در تهران؟

شاید بیشتر از آن ابهام داشته باشد. علی ایحال کشته شدن این فرد توسط دانشجویان صورت نگرفت. اینکه چه کسانی با چه انگیزه یی این کار را انجام دادند، می توان گفت عوامل ضدانقلاب یا عوامل دیگری بودند. ما برای تبریز، شیراز و خرم آباد مسائلی که مرتبط با دانشجویان بود، همین مشکل را داشتیم. این نگرانی که تمام شهرهای دانشگاهی ما دچار التهاب بشود وجود داشت. ما هم در شورای امنیت کشور به روسای شوراهای تامین استان که استانداران هستند، توصیه کرده بودیم که راه تعامل و ایجاد پل عاطفی بین خودشان و دانشجویان را در پیش بگیرند و نگذارند به خصومت و انتقام و انتقام جویی تبدیل بشود. در تبریز هم دوستان توانستند بحران را مهار کنند، هر چند من هنوز هم نتوانستم بفهمم آقای فرهنگی چگونه و توسط چه کسی کشته شد.

- آیا متوجه شدید که عزت ابراهیم نژاد توسط چه کسانی کشته شد؟

این را هم متوجه نشدم اما در هر دو حادثه یک چیز برای من محرز شد که این اقدامات از ناحیه دانشجویان نبود. هم فرهنگی در تبریز و هم عزت ابراهیم نژاد در تهران، اما اینکه این افراد توسط چه کسانی کشته شدند به وزارت اطلاعات ماموریت داده شد که مساله را آنها دنبال کنند. تا زمانی که من بودم موضوع برای من روشن نشد.

- شما چند بار در جمع دانشجویان حاضر شدید؟

من مرتب با آنها در تماس بودم.

- اما تلویزیون یک تصویر از شما پخش کرد که دانشجویان به شما هم اعتراض داشتند.

اعتراض داشتند. منتها من در جمع دانشجویان بودم و اعتراض آنها را می شنیدیم و با آنها مذاکره می کردم. احساسم این است که رفتن ما به جمع دانشجویان خیلی از التهاب آنها را کم کرد. من و آقای دکتر معین، آقای تاج زاده و آقای عباد رفتیم و وارد جمع دانشجویان شدیم، در حالی که مسوولان امنیتی از ما خواستند که این کار را نکنیم، چون نگران بودند اما ما رفتیم و موثر بود. بالاخره وقتی در جمع آنها حاضر می شدیم، گله می کردند که ببینید چه بر سر ما آورده اند. من و آقای دکتر معین رفتیم به یکی از خوابگاه ها بعد هم بچه ها را دعوت کردیم که بیایند در مسجد کوی با آنها صحبت کنیم، دانشجویان معترض آمدند. در مسیر رفتن به مسجد کوی بودیم که یک دستی به عمامه من خورد که عمامه من افتاد. البته برداشتم این بود دست یکی از دوستانی که مسوولیت حفاظت را بر عهده داشتند، به من خورد. من احساس نکردم که دانشجویی از روی اعتراض این کار را کرده باشد.

- نحوه انعکاس آن را در صدا و سیما به صلاح می دانستید؟

 

نه، به نظرم مساله به این شکل حاد نبود. احساس خود من این نبود که یکی از دانشجویان تعمداً به من حمله کرده باشد و دستش خورده باشد به عمامه من.

- بحث لباس شخصی ها دیگر آنچنان که باید در این حادثه پررنگ مطرح نمی شود. حتی در گزارش شورای عالی امنیت ملی هم اسم آن با سه نقطه چین مشخص شد. چرا نقش لباس شخصی ها اینقدر کم رنگ شده است. آیا اینها مقصر نبودند یا اینکه با پشتیبانی نیروی انتظامی عمل کردند؟

نیروی انتظامی به استثنای شب اول که برخورد ناشایست صورت گرفت، در شب های دیگر خوب عمل کرد. من به عنوان مسوول کار بودم، نیروی انتظامی از روز جمعه بعد با جهت گیری های عمومی دولت، شورای امنیت و وزارت کشور حرکت می کرد.

- باز با فرماندهی سردار نظری؟

تغییری در مسوولیت افراد داده نشد.

-و حرف آخر...

من کاری به دستگاه های دیگر ندارم اما مجموعه دولت با تدبیر و بدون اینکه یک گلوله شلیک شود بحران را مهار کرد. در این میان برخی ها هم در این قصه به دنبال قهرمان شدن بودند و هر روز می آمدند که کار را به ما واگذار کنید. من هم مخالف بودم.

-چه کسانی؟

من پاسخم به آنها این بود که نیروی انتظامی خیلی خوب عمل کرده و نگذاریم مسائل خیلی تند و حاد بشود و من منهای شب اول در بقیه روزها و شب ها خویشتنداری نیروی انتظامی را قابل قبول می بینم.

اما اتفاقی که برای من تلخ بود به رغم اینکه مسیر را به سمتی بردیم که نظام طرف دانشجویان نباشد و واقعاً هم نبود، این گونه نبود که مدیریت نظام برخورد با دانشجویان را آغاز کرده باشد، ولی بعدها یواش یواش برخی صحبت ها مانند همین بحث آقای ناطق و دیگران کاری کرد که هر سال که می شود 18 تیر به عنوان مساله یی مطرح می شود. در حالی که واقعاً این گونه نبود. مسببین این حادثه معرفی شدند. به هر حال تدبیری که ما کردیم که بحث تقابل نظام و دانشجویان مطرح نشود تا آخر مورد توجه برخی ها قرار نگرفت و اگر همه مثل ما فکر می کردند کارنامه نظام در این مساله قابل دفاع تر بود.

-نامه فرماندهان سپاه چه بود؟

ربطی به این موضوع ندارد.

نوشته شده توسط سید امیر سعیدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

شکاف ها در تقدیر علی (ع)

 

 ساعت ۱:٢٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۶ تیر ۱۳۸٧  معصومه ابتکار 

 بسیاری از اندیشمندان، علی (ع) را در قامت انسان کامل تعریف کرده اند و منابع فراوانی از شعر گرفته تا مقاله و کتاب از مسلمانان – چه شیعه و چه سنی – تا مسیحیان شخصیت جامع و یگانه او را از زوایای مختلف نگریسته اند. اما هرچه گفته شده و می شود باز هم انگار موضوعات جدید و ناشنیده ای از زندگی  او باقیست. به خاطر همین است که درهر نگاه دوباره ای می توان پیوند ظرفیت های وجودی امام علی (ع) را به عنوان یک انسان کامل با نیازهای انسان امروز روشن و آشکار دید. 

از زندگی ایشان چند فراز را خیلی دوست می دارم.

یکی تولدش در کعبه است؛ واقعه ای بی نظیر در تاریخ. وقتی برای اولین بار به زیارت خانه خدا توفیق یافتم با کنجکاوی به آن بخش از دیوار کعبه چشم دوخته بودم که روزگاری شکاف برداشت تا در دل خانه خدا عشق زاییده شود و ... او به دنیا آمد.

دیروز تعبیری را از شهید دکتر مصطفی چمران خواندم که گفته بود علی را جز با آتش عشق و کلام عشق نمی توان وصف کرد و اگر این حس نبود حتی نام او را نمی شد بر زبان راند. فکر می کنم منظور شهید چمران این بود که با فاصله هایی که ما میان خودمان و این همه عظمت و بزرگواری ایجاد کرده ایم دشوار می توان دریافت علی چگونه انسانی بود. اما یک امر مسلم است و آن اینکه زندگی امیر در همه فراز و نشیب ها، درگیری ها و جنگ ها جز برای استقرار حکومت عشق و ترمیم آلام رنج دیدگان تاریخ و استقرار عدالت مورد انتظار و علاقه بشر، نبوده است.

 نکته دیگری که همیشه بنظرم جالب و قابل کنکاش می آید موضوع ذوالفقار است. ذوالفقار به معنای دو تیغه جدا کننده است. در تاریخ بسیار آمده که شمشیر آن حضرت به صورت دو تیغه و یک شکاف در میان  آن بوده است. اما آیا این تعبیر شکل فیزیکی شمشیر را توصیف می کند یا نشان از هدفی دارد که برای آن به کار گرفته می شد؟ شکافی برای جدا کردن حق از باطل ...

به هرحال گویی زندگی او با  شکاف ها پیوند خورده بود. با شکاف دیوار کعبه به دنیا آمد،  تمام زندگیش وقف تبیین حق از باطل[فرقان] بود، سعی داشت با اصول انسانی و اخلاقی، شکاف میان جوامع انسانی با صلح و عدالت را پر کند و برای این کار بارها مجبور شد با ذوالفقارش دست سلطه گران و زیاده طلبان را از جامعه مسلمین کوتاه کند.

در نهایت هم دست ناپاکان بود که شکافی بر پیشانی اش افکند و او با جمله «قسم به خدای کعبه که رستگار شدم» به دیدار خدایش شتافت.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

یادداشت آقای منتجب نیا (قائم مقام حزب اعتمادملی)

در مورد برخی خرافات احمدی نژاد که در روزنامه اعتماد ملی روز سه شنبه11تیرانتشاریافت(ازلینک سیدامیرسعیدی)

       این مطلب به دنبال طرح برخی مباحث خرافه‌گرایانه در سال‌های اخیر در کشور نگارش یافته و به نقد این اندیشه‌ها پرداخته است. که در ادامه آن با طرح چند سوال از رئیس‌جمهور و استمداد از علما و مراجع تقلید آفات رواج این خرافات گوشزد شده است. بدون شک علمای بزرگوار شیعه در طول تاریخ تشیع، پاسداران حریم عقاید و احکام اسلا‌م و مذهب شیعه بوده و در برابر هرگونه کج‌اندیشی و کجروی به شدت مقابله کرده و در این راه جمع زیادی از بهترین آنان به شهادت رسیده‌اند.

یکی از انحرافات و کج‌اندیشی‌های دینی، ظهور بدعت در دین و افزودن به مفاهیم و احکام اسلا‌م و مذهب توسط شیادان و فرصت‌طلبان بوده است که به حکم «اذا ظهرت البدع فللعالم ان یظهر علمه و الا‌ فعلیه لعنه الله» عالمان دینی با تمام قدرت بدعت‌ها و نوآوری‌های غیردینی به نام دین را زدوده و دست پلید بدعت‌گذاران را کوتاه کرده‌اند. از این رو، سلا‌طین، پادشاهان و قدرت‌های جهانی تاکنون نتوانسته‌اند ساحت مقدس اسلا‌م، تشیع و اهل بیت عصمت و طهارت را ملکوک و مخدوش سازند. یکی از عقاید شیعه که می‌توانست وسیله سوءاستفاده شیادان واقع شود اعتقاد به اصل مهدویت و اندیشه مترقی و حرکت‌ساز انتظار فرج است که همه طرفداران ادیان آسمانی به نحوی این عقیده را داشته و در انتظار منجی عالم بشریت می‌باشند. در روایات رسیده از ائمه طاهرین علیهم السلا‌م، ضمن تاکید فراوان بر اصل مهدویت و بشارت قطعی به ظهور حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، به منظور پیشگیری از هرگونه انحراف و سوءاستفاده افراد از این عقیده ریشه‌دار، توصیه‌های اکیدی به عمل آمده است، از جمله: ‌

1- نهی از تعیین زمان ظهور آن حضرت و بیان اینکه این امر از اسرار الهی است و کسی جز خداوند نسبت به آن آگاهی ندارد با این عبارت که «ما اهل بیت هرگز زمان ظهور را تعیین نخواهیم کرد» یا «دروغ می‌گویند تعیین‌کنندگان زمان برای ظهور حضرت ! دروغ می‌گویند...! دروغ می‌گویند...!» ‌

2- توصیه به تکذیب هر کسی که ادعای مشاهده و زیارت حضرت مهدی(عج) را بکند و او را کاذب و افترازننده معرفی کردن. ما در یادداشت قبلی برخی از روایات فوق را به‌طور مستند از کتاب‌های معتبر روایی نقل کردیم. نقل قول‌ها و شایعات: از زمان روی کار آمدن آقای احمدی‌نژاد و دولت ایشان، در میان خواص و اخیرا عامه مردم، یعنی مردم کوچه و بازار مطالبی به نقل از رئیس‌جمهور و برخی معاونین و نزدیکان ایشان، روی زبان‌ها جاری است و بسیاری از آن مطالب به صورت مستند و با ذکر زمان و مکان و گوینده‌های آنها نقل می‌شود. از باب مثال:

الف: در سال اول ریاست‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد، با دو واسطه نقل شد که ایشان در سفر استانی به سیستان و بلوچستان و در پاسخ به اعتراض یکی از معاونین که اعتبارات کشور محدود است و چرا این همه وعده‌های ده‌ها میلیارد تومانی به هر شهر داده می‌شود، گفته است: «نگران نباشید دو سال دیگر امام زمان (عج) ظهور می‌کند و همه مشکلا‌ت را حل می‌کند.» ‌

ب: نماینده‌ای از شورای اسلا‌می، نقل می‌کرد روزی در ملا‌قات رئیس‌جمهور با مقام معظم رهبری ایشان نسبت به اظهاراتش و وعده ظهور حضرت در دو سال دیگر مورد اعتراض شدید رهبری واقع شد و در جواب گفت: «کسانی که با ایشان در تماس هستند، گفته‌اند» و پس از خروج از دفتر رهبری، اظهار کرده است: «ایشان تصور می‌کند من رئیس‌جمهور او هستم، من رئیس‌جمهور امام زمان(عج) می‌باشم.» ‌

ج: پس از سفر به نیویورک و شرکت در اجلا‌س سازمان ملل، در ملا‌قات با آیت‌الله جوادی‌آملی، اظهار کرده است: «هنگام سخنرانی ‌هاله‌ای از نور اطراف سر و صورت خود مشاهده کردم و همه مخاطبان میخکوب شده و مجذوب من گردیدند» که مورد انتقاد و بی‌اعتنایی آیت‌الله جوادی‌آملی قرار گرفت و سی‌دی این ملا‌قات در سطح وسیع در میان مردم پخش شده است. ‌

د: بین خواص شایع است که گاهی سر سفره خوراک، یک بشقاب و قاشق و چنگال را در جای خالی کنار گذاشته و اظهار می‌کنند این برای آقا امام زمان است. ‌

هـ: شخصی نقل کرده است، روزی یکی از نزدیکان رئیس‌جمهور من را دعوت به شرکت در نماز جماعت آقا کرد و من به تصور اینکه امام جماعت، مقام رهبری است با او به محلی رفتیم. وقت نماز مشاهده کردم صف نماز تشکیل شد در حالی که امام جماعت حضور ندارد و فقط سجاده‌ای پهن است، وقتی سوال کردم که رهبری کی تشریف می‌آورند؟ گفتند: هیس ! امام جماعت، حضرت ولی عصر(عج) است.

و: اخیراً بارها در اظهارات رئیس‌جمهور، معاونین، مشاورین و... این جمله فراوان به کار می‌رود که این دولت را امام زمان(عج) مدیریت یا اداره می‌فرماید. و موارد فراوان دیگر.

ز: در روزهای گذشته آقای رئیس‌جمهور کسانی را که ‌هاله نور را انکار می‌کنند به مخدوش بودن عقیده متهم کرده است و مشاور رئیس‌جمهور در امور روحانیت طی مصاحبه‌ای، از تقدیر و تشکر مراجع عظام و علما و روحانیون از رئیس‌جمهور در خصوص مورد عنایت ولی عصر(عج) بودن و استقبال فضلا‌ از سخنان رئیس‌جمهوری، حکایت کرده و منتقدان را به «مشکل داشتن در اصل مهدویت» و «تردید در اعتقاد به ولی عصر (عج)» متهم کرده و دستور داده است که «باید در اعتقادات خود تجدیدنظر کنند.» ‌

چند سوال از رئیس‌جمهور: ‌

صرف‌نظر از اینکه چنین شایعاتی چگونه اعتقادات مردم و نسل جوان را تضعیف می‌کند و مورد استهزا و تمسخر دستگاه‌های تبلیغاتی بیگانه و دشمنان اسلا‌م و تشیع قرار گرفته است و قطع نظر از اینکه نتیجه این سخنان، انتساب همه ضعف‌ها، کاستی‌ها، سوءمدیریت‌ها، افزایش تورم و گرانی و... به حضرت ولی‌عصر(عج) می‌باشد و این بزرگ‌ترین ظلم و جفا و توهین به ساحت آن حضرت است.

1- آیا این نقل قول‌ها و شایعات در محافل خصوصی و عمومی راست است یا دروغ؟ خواهش می‌کنیم خیلی صریح و شفاف پاسخ دهید و از کلی‌گویی یا فرافکنی یا متهم کردن دیگران پرهیز کنید. ‌

2- اگر حتی یک مورد آن راست و صادق است شما این عقیده را که برخلا‌ف نظریه همه علمای شیعه از صدر تاکنون است، از کجا آورده‌اید و در برابر آن همه روایت معتبر و فرمایشات بزرگان شیعه چه پاسخی دارید؟ ‌

3- اگر راست است، مقصود شما از بیان این مطالب غیرواقعی چیست؟ آیا تصور می‌کنید این سخنان، می‌تواند نارضایتی و اعتراضات مردم را نسبت به گرانی، تورم و سوءمدیریت دولت توجیه کند؟ ‌

4- اگر راست است، پس از گذشت 3 سال و کذب بودن این وعده‌ها، مسوول مخدوش شدن عقاید مردم و جوانان چه افرادی خواهند بود؟! ‌

چند سوال از مراجع تقلید و فضلا‌: ‌

1- آیا دستور فرموده‌اید درباره این نقل‌قول‌های شایع و رایج بررسی کنند؟! ‌

2- آیا به نظر مبارک آقایان تمامی این نقل‌ها دروغ و کذب است؟! ‌

3- اگر حتی یک مورد از این ادعاها، صحت نقل داشته باشد، آیا جای آن نیست که در برابر آن با شدت و قاطعیت ایستادگی کنید و از حریم عقاید اسلا‌می و شیعی ناب پاسداری فرمایید؟ ‌

4- آیا نقل قول مشاور رئیس‌جمهور، مبنی بر "استقبال فضلا‌ از سخنان رئیس‌جمهوری و تقدیر مراجع عظام، علما و روحانیون از رئیس‌جمهور در خصوص مورد عنایت حضرت ولی‌عصر(عج) بودن" صحیح است یا دروغ؟ ‌

5- اگر صحیح است چرا؟ و اگر دروغ و تهمت است چرا تکذیب نمی‌فرمایید؟!

نوشته شده توسط سید امیر سعیدی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت

زیتون: حسن روحانی رئیس مرکزمطالعات استراتژیک شورای تشخیص مصلحت نظام ورئیس ونماینده سابق رهبری درشورای عالی امنیت ملی ومجیدانصاری منصوب رهبری درشورای تشخیص مصلحت نظام به روشهای احمدی نژاد درسخنرانیهایشان اعتراض داشته اندکه درپست های بهمن واسفندماه انتشارداده شده است همچنین آیت الله توسلی مسول دفترامام سلام الله علیه درحین تشریح این خرافات جان باخت وبامرگ شهادت گونه خودش صاحبان این خرافات رارسوانمود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

محبت درمانی اختلالات عصبی(قسمت سوم)

متضادمحبت ، تنفرومتضادترقی تحجراست تشکیلاتی که به روزباشد وکارآمدباشد مترقی است درنتیجه مردم به آن ابرازمحبت میکنند درغبراین صورت متحجراست ومردم ازآن متنفرند.

تنفررابارودرهم کشیدن ، ترش کردن، مشاجره ودعواکردن وقهرکردن ابرازمیدارند ودربرخوردباتشکلها بارأی ندادن به آنها درانتخاباتها بروزمیدهند وبالعکس محبت رابالبخند،برخوردخوب ، تأییدوتحسین وگل وقلب وحرکات دست ومثبت نگری ورأی دادن به تشکلها ابرازمیدارند وبه تعبیریکی ازدوستان: ابراز محبت  میتونه با یک موج روحی همراه با عشق بی بدیل ابراز بشه ،میتونه با یک سخن ،یک لبخند و...البته مشروط بر آنکه گیرنده روی موج باشه و فرکانس رو بگیره.

ابرازمحبت وتنفریک مسئله اجتماعی است.برعکس مردم درونگرا، مردمانی که برونگرا(اجتماعی)هستندبیشترمحبت خودرا به مردم ابرازمیدارند بیشترراه های وگره های زندگی راازطریق مشاوره حل میکنند وموفق تروشادترند.

مسئله مهم این است چرامردم درایران ازاحزاب وتشکلها متفرند؟!فهرست احزاب درانتخاباتهابطورکامل رأی لازم رانمی آورد؟آیا احزاب مامتحجرند!

آیااحزاب درایران نمیتوانند خودرابه روزکنند؟

آیاآنهابه دنبال چیزی که مردم میخواهندنیستند؟

چراهمواره ازاحزاب متنفریم حتی آنهاکه عضوحزبی هستندباتلاش جانفرساوبی وقفه که برای حزب میکننداماازآن راضی نیستند؟

مردم به قیل وقال احزاب وجیغ ودادتلوزیون کارندارند.

مردم وقتی به سازمان نظام مهندسی که یک تشکل تازه تاسیس وازجامعه مدنی است نه دولتی ، میروند وقبلاتاییدیه ازآن برای خریداشتراک گازگرفته انداما مدتش گذشته میگویدمجددبایدبرویدازگازکش وشرکت نفت تأییدیه بگیرید (چقدرکاغذووقت بایدتلف شود)اینجاست که ازحماقت این مهندسین متحجروقرون وسطائی تهوع میگیرند وازتشکلهای مدنی وسیاسی ودولتی تنفرپیدامیکنند(شکاف دولت – ملت وملت – جامعه مدنی)این چه عقلی است که نامه خودش راقبول ندارد!

مردم وقتی برای یک تأییدیه آب یابرق یا...به اداره دولتی میروند وساعتها بی جهت آنهاراسرگردان میکنند مردم ازدولت وازاحزاب متفرمیشوند چون احزاب رادرسیمای دولت می بینند وسیمای دولت رادراین رفتارش.

مردم وقتی برای گرفتن سندمنزل به اداره ثیت میروند ابتداپول میگیردوتشکیل پروندمیدهد سپس علی رغم اینکه منزل دروسط شهرواقع شده میگویند جزء زمینهای کشاورزی است بعدازسال 70ساخته ای .ازاین مدیریت کردن نمایندگان مجلس ودولت واحزاب ابرازانزجاروبیزای میجویند.

و....

احزاب دست راستی مثل مؤتلفه وچکادونواندیشان وجامعه مهندسین وجمعیت ایثارگران و...که نمیدانند ترقی چیست وبه روزشدن یعنی چه که به آنهارأی دهند احزاب خط امامی مثل اعتمادملی ومشارکت ومجاهدین انقلاب اسلامی وجوانان وکارو...هم کارشان به جای اصلاح قوانین "هرچندخیلی برش درمجلس ششم به خرج دادندوقوانین زیادی اصلاح شد"کارشان ایرادگیری ازهم وازدولتی که سرسوزن احترام برای خودش چه رسدبه کسی دیگرقائل نیست می باشد.

چه بایدکرد؟آیا این دورباطل وچرخه خراب بایدتاقیامت ادامه داشته باشدیاصدای احزاب بایداززبان فراکسیون آنها درمجلس شنیده شود هرچند به جائی برای تصویب نرسدمردم خادم راازخائن تمیزخواهنددادوبه احزاب ابرازلطف ومحبت خواهندکرد.انشاالله

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

روزنامه جمهوری کودتا چی!

شنبه 29 اردیبهشت1386

خانم الهام، همان فاطمه رجبی معروف که احمدی نژاد را معجزه قرن نامیده است، فحاشی های جدیدی نوشته که این بار علیه خاتمی و هاشمی و یونسی و یونسی نیست. این بار علیه مسیح مهاجری مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی نوشته که نزدیک به ربع قرنی است این روزنامه را منتشر می کند. گر چه مهاجری خود را از بلوک بندی های جاری بیرون میداند و تا حدودی هم چنین است، اما در تقسیم بندی های فعلی اصولگرا ترین روزنامه کشور است که حد اقل در انقلابی بودن و دفاع از رهبری هیچ روزنامه ای به پای آن نمی رسد. وقتی تعبیرات بی ادبانه و تند و فحاشی های خارج از نزاکت وی به مسیح مهاجری را میخواندم احساس کردم که خیلی اعصاب اطافیان رئیس جمهور به هم ریخته. اینقدر ها هم وضع دولت بد نیست که انتقاد عادی و مودبانه روزنامه جمهوری اسلامی را کودتای همه جانبه نام دهند. ما هم ایرانی هستیم. از اینکه دولت کشورمان اینقدر آسیب پذیر باشد که  با مقاله ی شخصی مثل آقای مسیح مهاجری در معرض سرنگونی و کودتا قرار گیرد وکودتاچی اش هم روزنامه جمهوری اسلامی باشد، احساس حقارت می کنیم. قطعا نه مسیح مهاجری و نه خیلی ازآنهایی که آقای مهاجری آنان را اسرائیلی می نامید، اسرائیلی نیستند. برای آقای احمدی نژاد یک خانم رجبی کافی است که نیازی به دشمن و کودتاچی و اسرائیلی نداشته باشد. آدم که حس فحش دادن پیدا کند، باید فحش بدهد. فرقی نمی کند خاتمی   و هاشمی و روحانی و یونسی باشد یا مسیح مهاجری!

 

به نقل از : وب نوشته ها)سیدمحمدعلی ابطحی

 

نوشته شده توسط عرفان محتشمی پور در 10:47 قبل از ظهر | 3 نظر | لینک به این مطلب

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

نظردانشمندان درموردقرآن

 

 ساعت ۶:٠۱ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ منتظرکوچولو  

 ١-    آلبرت انیشتین (متفکر و فیزیکدان بزرگ)

 قرآن کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست بلکه مجموعه ای از قوانین است که بشر را به راه راست،راهی که بزرگترین فلاسفه از تعریف آن عاجزند،هدایت می کند.

   ٢-    پرفسور هانری کربن (فیلسوف معاصر فرانسوی)

 اگر اندیشه محمد (ص) خرافی بود و اگر وحی او وحی الهی نبود،هرگز جرات نمی کرد بشر را به علم دعوت کند.هیچ یک از افراد بشر و هیچ شیوه ی تفکری به اندازه محمد (ص) و قرآن،انسان را به دانش دعوت نکرده اند،تا آنجا که در قرآن،نهصد و پنجاه بار از علم،فکر و عقل سخن به میان آمده است.

   ٣-    دکتر گوستاو لوبون (مورخ بزرگ فرانسوی)

 قرآن که کتاب آسمانی مسلمین است،به تعالیم و دستورات مذهبی منحصر نمی شود بلکه مشتمل است بر دستورات سیاسی و اجتماعی،خیرات،نیکی،مهمان نوازی،اعتدال در خواهش های نفسانی،وفای به عهد،اکرام به والدین،کمک کردن به بیوه و یتیم و سرپرستی آنها،نیکی کردن در مقابل بدی که در موارد متعددی بر آن تاکید شده،و در آن تمام صفات و خصلت های پسندیده تعلیم داده شده است.تعلیمات اخلاقی قرآن به مراتب بالاتر از تعلیمات انجیل است.

   ۴-    لئون تولستوی (فیلسوف و نویسنده شهیر روسی)

 هر کس بخواهد سادگی و بی پیرایه بودن اسلام را دریابد،باید قرآن مجید را مطالعه کند.در آنجا قوانین و تعلیماتی بر مبنای حقایق روشن و آشکار صادر و احکام آسان و ساده برای عموم بیان شده است.

   ۵-    پرفسور آرتور جی.آربری (دانشمند و خاور شناس انگلیسی)

 زمانی که به پایان ترجمه قرآن نزدیک می شدم،موضوعی سخت مرا پریشان کرده بود.اما در طول ایام پریشانی ، قرآن مرا چنان آرامشی بخشید و چنان حفظ کرد که برای همیشه رهین منتش گردیدم.

  ۶-    جی.اِم.رود ویل (اسلام شناس انگلیسی)

      قرآن ، مقام والایی دارد،زیرا نام خداوند و خالق جهان و ستایش او را در میان ملل بت پرست نشر داد و آن را به همه کس اعلام کرد.اروپا نباید فراموش کند که مدیون قرآن است.همان کتابی که آفتاب علم را در میان تاریکی قرون وسطا در اروپا جلوه گر است

 

 زیبا ترین دستورات عارف بزرگ حاتم اصم برای بدست آوردن اخلاص :

 ....

 اگر مونس خواهی ،قرآن تو را بس.

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

لبنان و حزب الله و وبلاگستان و سید حسن نصرالله (ازلینک بوترابی)

لینک مطلب از وبلاگستان: هر کسی که وضعیت سیاسی دنیا را بشناسد و اندک انصافی داشته باشد می داند که حزب آلله لبنان اززمان جنگ های 33 روزه تا مسائل داخلی لبنان و تا مذاکرات تبادل اسرا یکسره به پیروزیهای شگفت انگیز و تحسین برانگیزی دست یافته است. شکوه اقتدار بازگرداندن اسرا و جنازه ی شهدا برای مردم لبنان و جهان عرب و به خصوص کشورهایی که حزب الله اسرای آنان را آزاد کرده است، نقطه ی قوت دوباره ای است برای شخص سید حسن نصرالله که اورا مثل بعد از جنگهای 33 روزه لبنان در اوج محبوبیت در میان مسلمانان وبه خصوص مردم قرار داد. سید حسن علیرغم آنکه در ظاهر رهبری یک جریان مسلح و مبارز را به عهده دارد ولی بی شک بیشترین استفاده و تعامل را با ظرفیت دیپلماسی بین المللی داشته است و دنیا اورا یک سیاستمدار تمام عیار می داند که از موقعیت های مختلف بهترین بهره را برای منافع حزب الله و مقاومت ومردم کشورش برده است. رسانه های غربی با شیطنت میگویند که سید حسن نصرالله تحت تاثیرمقامات و مسئولان سیاست خارجی ایران است. گمان میکنم حرف توخالی میزنند. چون دیپلماسی ما اگر میتوانست، برای مصلحت ایران مثل حزب الله برای مصالح خودش، موفقیت های بزرگی دست و پا می کرد. باید آرزو کرد: با این توفیقاتی که سید حسن در به دست اوردن پیروزی های بزرگ دارد کاش او مشاور دیپلماسی کشورمان می شد. باز گشت اسرا و جنازه ی شهدا بر سیدحسن به عنوان محبوبترین مرد جهان عرب و خانواده های آنان مبارک باد + مهدی بوترابی mehdi boutorabi ; ٩:۴٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

مادرا،خواهرا،برادرا،فرزندا،پدرا،دوستا

الســـــــــــلام علیکِ یاایتهاالسّیدة الــــزّینب

زیتون وبلاگی با زمینه روان شناسی وروش تغذیه اعصاب و مبارزه با تحجر با پست هائی  ازمصاحبه سید حسن خمینی تا شهادت آیت الله توسلی وبرخورد قانونی دستگاه قضائی با انجمن حجتیه ای های دشمن خمینی  موزائیک ازنوراین مقالات اهورائی شد نامه های آیت الله یوسف صانعی وبرادرش حسن صانعی به سید حسن ونطق ناتمام شهید آیت الله توسلی و پست های بولتنیسم – ومقالات محمد علی انصاری (رازعقده های ناگشوده ) عباس عبدی -  خانم ابتکار- جواد امام – علیرضا بهشتی – ابوالفضل فاتح – سرمقاله های دوشماره شهروند امروز – پیام های رهبری وخاتمی – سخنرانی های سید علی اکبرمحتشمی ودکتر حسن روحانی درمراسم شهید توسلی وسلسله پست های انجمن حجتیه دشمن انقلاب اسلامی واعتراض نوه های امام به سیماوسخنرانی محتشمی پورومصاحبه وی درافشاءفرقه شوم مصباحیه ومجموعه نوشته هائی ازسیدمحمدعلی ابطحی درتأییدمحتشمی وفرهنگ ونوشته هائی ازخانم ابتکارمجموعه کاملی است که قطب نمای کشتی سیاست وتدبیروتندرستی است بسم الله.

شبهای جمعه مادرا، بنشین کنارم مادرا/ قرآن بخوان ،قرآن بخوان/ باصوت قرآن مادرا، گرددمزارم باصفا/...

هرچنداین شعردرزمان دفاع مقدس برای مادران شهدا کاستش پخش میشد امابرای همه است.فرزندی که مادروپدروپدربزرگ ومادربزرگش می میرند برادروخواهری که برادروخواهرشان مرده و...باخواندن قرآن درمنزل وسرقبربرای آنهادرهرساعت وهرزمان مزارشان باصفامیگردد."درکلبه وقبرمارونق اگرنیست صفاهست هرجاکه صفاهست درآن نورخداهست.«خدانورآسمانهاوزمین است..."الله نورالسموات والارض مثل نوره کمشکوة فیهامصباح،المصباح فی زجاجه،الزجاجة کانها کوکب دری یوقدمن شجرة مبارکة زیتونه لاشرقیه ولاغربیه یکادوزیتها یضیء ولولم تمسسه نار،نورعلی نور،یهدی الله نوره من یشاء ،.یضرب الله الامثال للناس ،والله بکل شیء علیم(آیه35سوره نور- ص 354خط عثمان طاها)»

آیا خواندن قرآن برای مرده مبنای علمی داردیاخرافات است؟مرده ای که خاک شده وآثاری ازاونمانده است!

باتوجه به تحقیقات دانشمندژاپنی ایموتودرمورداثبات شعورآب واینکه مولکولهای آب مثبت اندیشی یامنفی نگری ما رادرموردش درک میکند اثبات میکند که مولکولهای خاک هم همین خاصیت رادارند ومولکهای بدن مرده هرچندخاک شده تمام حرفهای مارامیفهمدومیشنودودرک میکند وپخش قرآن بعدازهمه موسیقی هابرای آب توسط خانم حمیده بیطرف که بشاشترین چهره راآب به خودگرفت اثبات میکند باخواندن قرآن مزار عزیزان ماباصفامیشود.پس دوری ازمنفی نگری نسبت به مرده وازطرفی خیرات ودعاوحرف زدن بامرده وخواندن قرآن برای اوسبب نورانی شدن قبرش وپاک ومطهرشدن قبراومیشود (تقدیم به منتظرکوچولو)

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

بهشتی چیست ومصباح یزدی دشمن بهشتی کیست!

ناشنیده‌ای از جلسه آخرین و لحظه شهادت دکتر بهشتی(ازلینک سیدامیرسعیدی) نوشته دکتر غلامعلی رجایی

         در میان صدها خاطره‌ای که در چند سال از نزدیک با یکصد نفر از دوستان نزدیکان و مرتبطان سید شهیدان امام و انقلاب، آیت الله مظلوم دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی شنیدم و نوشتم که بیشتر آنها حلاوت خاص خود را داشته و دارند، یک خاطره بیش از خاطرات دیگر که از زبان مرحوم حجت الاسلام والمسلمین اسماعیل فردوسی‌پور ـ از یاران نزدیک امام و از اعضای دفتر ایشان در نجف و پاریس که از محدود بازماندگان واقعه و فاجعه هفتم تیر بود ـ بسیار بهت‌آور و شنیدنی است.

مرحوم فردوسی پور که پس از این رویداد، دچار کسالت‌های ممتدی شد و در سال گذشته به جوار محبوب خود شتافت، در حالی که در بنیاد شهدای هفتم تیر در یکی از فرعی های خیابان ولی عصر تهران با ایشان ملاقات و مصاحبه ای داشتم که تمام آن گفته‌ها و شنیده‌ها و به عبارتی، ناگفته ها و ناشنیده‌های ایشان را در کتاب سیره شهید بهشتی نوشته‌ام، در مورد آن شب تعیین کننده برای انقلاب خاطره‌ای عجیب را تعریف کرد.

 

پیش از نقل روایت و خاطره مرحوم فردوسی پور، باید به این نکته اشاره کنم که دکتر سید علیرضا بهشتی، فرزند مرحوم بهشتی و خانم ملوک السادات، دختر ارجمند ایشان، هر دو برای من از حالات غیر عادی و روحانیت و جذابیت پدرشان در روز آخر که با روزهای گذشته فرق اساسی داشت، تعریف کردند. دختر شهید بهشتی از قول مادرشان می‌گفت: پدرم در آن روز ابتدا غسل شهادت کرد و سپس لباس نو پوشید و از خانه بیرون رفت.

 

دختر شهید بهشتی برای من تعریف می‌کرد همسر شهید مطهری، پیش از شهادت که در یک جلسه سخنرانی پدرم حضور داشت، به اطرافیان خود و از جمله من و مادرم گفته بود نگاه کن ببین چقدر از صورت آقای بهشتی نور می‌بارد که دل من از جمله او یکباره لرزید و بعد گفت: خدا به داد ما برسد و ایشان را برای انقلاب نگه دارد.

 

مرحوم فردوسی پور درباره آخرین ساعات عمر مبارک شهید بهشتی می‌گفت: اول مغرب نماز را به امامت شهید محمدحسین صادقی خواندیم. وقتی بیرون آمدیم، دیدم آقای بهشتی می خواهد وضو بگیرد. گفتم: آقا شما تازه می خواهید وضو بگیرید؟ جلسه امشب حساس است، زود تشریف بیاورید. فرمودند شما بروید من هم زود نماز را می خوانم و می‌آیم. فوری وضو گرفت و در صحن حزب نماز جماعت دیگری تشکیل شد که خوشبختانه عکس آن هم که آخرین عکس آقای بهشتی است، موجود است. در جلسه منتظر نشسته بودیم. من دم در نشسته بودم وقتی آقای بهشتی وارد شد، همه به احترام ایشان بلند شدند و شوخی با ایشان شروع شد. یکی می‌گفت: حاج آقا امشب خیلی نورانی شده‌اید. خیلی زیبا و خوشگل شده‌اید. ایشان هم خندید و گفت: «چشم شما زیبا می‌بیند،‌ من فرق نکرده‌ام.» ولی واقعا نورانی‌تر شده بود. جلو رفتند و نشستند. پس از اینکه تغییر دستور جلسه به رأی گذاشته شد و همه رأی دادند که درباره انتخاب رئیس جمهور پس از بنی صدر صحبت شود، بحث شد که حالا چه کسی در این باره صحبت کند که به آقای بهشتی رأی داده شد.

 

شهید استکی، نماینده شهر کرد، رئیس جلسه آن شب بود. پس از تلاوت قرآن، ‌آقای بهشتی پشت تریبون رفت و سخن خود را آغاز کرد و گفت: ما باید ببینیم رئیس جمهور آینده می‌تواند روحانی باشد یا نه؛ آیا نظر امام که فرمودند رئیس جمهور روحانی نباشد، همین است یا فرق کرده و اجازه می دهند.

 

بعد افزودند: اگر نظر امام فرق کند که غیر روحانی رئیس جمهور بشود، آن فرد را این جلسه باید تعیین و معرفی کند و اگر فرمودند باید روحانی باشد، باز انتخاب آن توسط این جلسه است، ولی وظیفه ما تعیین چند نفر به عنوان یک هیأت است که خدمت امام بروند و نظر ایشان را بگیرند تا تکلیف ما روشن بشود. مطلب ایشان که به اینجا رسید، حدود ده دقیقه طول کشیده بود. این مدت را هم ساعت من که کامپیوتری بود و پس از انفجار روی 40/8 دقیقه شب ایستاده بود، نشان می‌داد که ده دقیقه قرآن بود و ده دقیقه هم صحبت ایشان طول کشید. برای همین، این ساعت برخلاف اظهار برخی، ساعت 20/8 بود که من در لحظات اولیه، زیر آوار به آن نگاه کردم و پس از آن هم دیگر از کار افتاد.

 

سخنرانی شهید بهشتی که به اینجا رسید، چون ایشان عادت داشت وقتی صحبتش به جایی حساس از بحث می‌رسید و به اصطلاح معروف گرم می‌شد، مکثی می‌کرد و به شنوندگان دور تا دور جلسه نگاهی می‌کرد که چقدر با صحبت او همراه هستند و بعد بحث را ادامه می‌داد. در این میان، یک دفعه به جمعیت گفت: بچه‌ها بوی بهشت می‌آید. آیا شما هم این بو را استشمام می‌کنید؟ پس از این جمله بود که دیگر ما نفهمیدیم قضیه چه شد. این قدر انفجار شدید و سریع بود که هیچ کس از بازماندگان این فاجعه از لحظه انفجار چیزی به یاد ندارند، ولی این نکته را می دانم که خیلی چهره ایشان بشاش و نورانی شده بود. نکته مهم و باور نکردنی این بود که من در زیر آوار که هیچ امیدی به نجات نداشتم، احساس کردم و این را دیدم که نور بسیار شدیدی مثل نور چند پرژکتور قوی در اطراف تریبونی که آقای بهشتی در آنجا به شهادت رسید، در حال تابیدن است. از کسانی که مثل من زیر آوار بودند، پرسیدم این نور شدید چیست؟‌ من را مسخره می‌کردند که برقها قطع شده است؛ نور کجا بود، ولی واقعا برای لحظاتی این نور بود.

 

بعد شنیدم نمی‌دانم جز من چه افراد دیگری شاهد وقوع این کرامت بزرگ بودند و معلوم شد در لحظه شهادت مرحوم آقای بهشتی ـ که از محدود کسانی بودند که امام به چشم رهبری و یکی از اعضای شورای رهبری پس از خود در دوران تبعید عراق به او می نگریست ـ اتفاق عجیبی رخ داده است و فرشتگان الهی که از عالم ملکوت برای استقبال ایشان به عالم آخرت از این نشئه خاکی آمده بودند، چنان فراوان و با عظمت بوده‌اند که نور وجودی آنها حتی به چشم ما هم عیان شده بود.

 

شنیدم شهید شمس‌الدین حسینی نائینی، نماینده مجلس به کسی که در کنار او زیر آوار بود، می‌گفت: تو هم بوی گلاب را می‌شنوی؟ وقتی پاسخ منفی شنیده بود، به او گفته بود پس این علامت آن است که تو شهید نمی‌شوی، برای همین، به منزل ما برو و سلام من را برسان و بگو وصیت نامه من توی طاقچه است؛ آن را بخوانند و به آن عمل کنند (پایان نقل قول آقای فردوسی پور).

 

بعدها در مصاحبه‌ای که با فرزند بزرگ دکتر شهیدبهشتی، دکتر سیدمحمدرضا بهشتی داشتم، به من گفت: پس از شهادت پدرم، به دلیل شدت علاقه‌ای که مرحوم علامه طباطبایی، صاحب تفسیر گران سنگ المیزان به شاگرد برجسته و خاص خود (پدرم) داشت، وقتی اطرافیان خواسته بودند به نحوی خبر شهادت را از ایشان مخفی کنند و یا به گونه‌ای دیگر جلوه دهند تا به ایشان صدمه روحی نخورد. مرحوم علامه به آنها گفته بود شما می خواهید چی را از من مخفی کنید؟ من الان دارم دکتر بهشتی را جلوی چشمانم می بینم که لحظه لحظه دارد در آسمان اوج می‌گیرد.[ ازعلامه طباطبائی نقل شده وقتی به حرم حضرت معصومه میرفتیم وسلام میدادیم هردوجواب سلام راازحضرت معصومه می شنیدیم]

 

درود و رحمت بیکران الهی به روح ملکوتی شهید آیت الله بهشتی و یاران بحق پیوسته او که با نثار جان خود پایه های نظام جمهوری اسلامی را مستحکمتر ساختند و با مظلومیت خویش از چهره نفاق منافقین [ومتحجرین ومصباح یزدی ها]پرده برداشتند و سند رسوایی آنان را با خون خود نگاشتند. [درموردمصباح یزدی قبلامصاحبه علی یونسی وزیراطلاعات سابق انتشارداده شد به آرشیوهمین ماه رجوع شود]

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

واقع بینی

کاش ولایتی حقق مسلم را می گرفت(ازلینک سیدمحمدعلی ابطحی مسول موسسه خصوصی گفتگوی ادیان)

 مسأله چالش هسته  ای همچنان تهدید اصلی کشور محسوب می شود و جز در رسانه های ایران، در همه جای دنیا بحث زدن ایران توسط اسرائیل از مهم ترین عناوین خبرهاست. به نظر می رسد بعضی ها [دولت بیماراحمدی نژاد]دارند قبول می کنند این که تحریم ها [ی ناشی از بی تدبیری احمدی نژاد]و خدای نکرده ضربه ی نظامی برای کشور بسیار خطرناک است. در این میان آقای علی اکبرولایتی که مشاور بین الملل رهبری است، گویا دور از این جنجال ها، به دلیل این که سال  ها وزیر خارجه بوده، واقعیت ها را بهتر دنبال می کند و با زبان دیپلماتیک می  خواهد به دنیا بفهماند که ایران می تواند با مذاکره ، بسته اروپائی را مورد بحث قرار دهد. اگر به جای دولت، پتانسیل های واقع گرایانه ای مثل ولایتی که تجربه دیپلماسی به شدت دشوار مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ در پایان جنگ ایران و عراق را دارد، این پرونده را قبل از آن که به بحران ملی منجر شود اداره کنند، چه نیکو است. ولایتی در جایگاهی که هست این خوبی را دارد که از تهمت سازشکاری و ترس از دشمن [که راست افراطی مثل روزنامه کیهان وطرفداران افراطی احمدی نژاد به اومیزنند]حتماً نمی ترسد و آن قدر هم مشهور است که به خاطر حسّ شهرت طلبی، کشور را به خطر نیندازد. واقع بینی در شرایط خطرناکی که کشور داردیک نیاز ملی و برای بقای ایران یک ضرورت است۱۲. تیر ۱۳۸۷

زبان کیهانی و کاندیداتوری خاتمی

 امروز صبح با جمعی از دوستان اصلاح طلب جلسه داشتیم. با اینکه موضوع جلسه چیز دیگری بود، ناخود آگاه مسئله به انتخابات ریاست جمهوری برگشت. اینکه بیش از ما جناح های مختلف اصولگرا اعتقاد پیدا کرده اند که اگر خاتمی کاندیدا شود، رای قطعی خواهد آورد نکته ی قابل توجهی بود که مورد بحث ما بود. کیهان و رسانه های کیهانی معیار خوبی هستند که بتوان از آن نبض نگرانی های اصولگرایان را فهمید. اینکه در این چند روزه اینقدر اصرار دارد از میان چهره های شناخته شده و ناشناخته ی وابسته به اصلاحات و مخالف آن راست و دروغ جعل کنند، که اگر خاتمی کاندیدا شود، معلوم نیست رای بیاورد، نشان می دهد که آنها با اطلاعاتی که دارند، بهتر از ما میدانند که خاتمی اگر کاندیدا شود، چه رایی خواهد آورد.  همین جوری نوشتم. بده ما زبان یکدیگر را می فهمیم.؟25/4/87

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

فرق عشق با ادواج (ازوب نوشت vatanemiran.persianblog.ir/یوسف کردستانی)

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

گفت‌وگو با داود سلیمانی درباره کوی دانشگاه - مریم شبانی(ازلینک شهروندامروز23تیر)

یک روز مانده به 18 تیرماه، در مقابل دکتر داود سلیمانی نشستم تا بازخوانی حادثه کوی را از زبان کسی بشنوم که در روز حادثه در کوی حضور داشته است. سلیمانی آن روز معاون دانشجویی دانشگاه تهران بود و به‌همراه دکتر کوهی، رئیس کوی، تنها مقام رسمی که ساعت‌ها قبل از وقوع آن رویداد تلخ در میان دانشجویان حضور داشت. سلیمانی اما در نه سالگی حادثه کوی در دانشکده الهیات دانشگاه تهران، پذیرای من شد و از سر حوصله رویدادهای آن روز را بازتعریف کرد. اگرچه خود می‌گفت که هر سال در این روزها حسی دوگانه دارد. از یک طرف حس فرار و فراموشی آن رویداد و از طرف دیگر حس بازگویی خاطره‌های آن روز تلخ. در دیدرا با ما سلیمانی از رویدادهای منتهی به حمله به کوی گفت و اتفاقات بعد از آن. او که خود سابقه فعالیت دانشجویی و عضویت در دفتر تحکیم را در کارنامه دوران جوانی خویش دارد، در این بازگویی دلش تنها با دانشجویان است.

 

برای شروع بحث این پرسش مطرح است که شما بعد از گذشت نه سال از حادثه کوی دانشگاه، چه حسی نسبت به یادآوری رویدادها و اتفاقات این حادثه دارید؟

 

هنوز تلخی آن حادثه در ذهن‌ام مانده است. من یک احساس عاطفی نسبت به آن واقعه دارم. احساس عاطفی‌ام به این معنی نیست که آن اتفاق را تحلیل عقلانی نمی‌کنم بلکه به دلیل نوع رفتاری که با مجموعه دانشگاه و دانشجویان شد، شکل گرفته است. من چون از نزدیک شاهد ماجرا بودم، تأثیری روحی از آن رویداد دردناک گرفتم و هرگاه به آن خاطره بازمی‌گردم به‌دلیل تنافری که در نفس آدمی است، درگیر یک مقاومت روانی برای پس‌زدن و فکر نکردن به آن می‌شوم تا دوباره آن سلسله رویدادها را به یاد نیاورم. اما در تحلیل عقلانی به گمان من این حادثه برای مجموعه حکومت یعنی دولت و نیروی انتظامی مثبت نبود و آثار سیاسی – اجتماعی نامطلوبی را در جامعه باقی گذاشت. بالاخص آثار منفی زیادی را بر جنبش دانشجوی وارد کرد.

 

شما اصلی‌ترین مقام مسئولی بودید که ساعت‌ها قبل از وقوع آن حادثه در کوی حاضر شدید. هم شاهد عملکرد دانشجویان بودید و هم نیروی انتظامی. اکنون اگر در مقام قضاوت برآیید تلقی شما از نقش این دو نیرو در به وجود آمدن آن رویداد چیست؟ چقدر دانشجویان در ملتهب کردن فضا نقش داشتند و چه میزان نیروی انتظامی فضای آن شب را بحرانی کرد؟

ببینید، یک زمان شاید در کوی اتفاق خارق‌العاده‌ای بیفتد که پیشتر سابقه نداشته باشد. در این صورت آن رویداد حمل بر غائله‌آفرینی از سوی دانشجویان می‌شود. در چنین وضعیتی می‌توان دانشجویان را متهم کرد اما در حادثه کوی دانشگاه در 18 تیر چنین اتفاقی نیفتاد. حرکت آن روز دانشجویان غیرمتعارف نبود و بارها در مسایل صنفی و سیاسی اتفاق افتاده بود و اکنون هم اتفاق می‌افتد. این پتانسیل در فضای دانشجویی همیشه وجود دارد. حتی زمانی که در دهه 30 خفقان حاکم بود، دانشگاه تحرک خاص خود را داشته است. در قضیه توقیف روزنامه سلام هم اعتراض دانشجویان قابل پیش‌بینی بود. اما چرا این اعتراض که بی‌سابقه هم نبود تبدیل به حادثه‌ای مثل 18 تیر می‌شود؟ در حالی‌که آن حادثه می‌توانست اتفاق نیافتد و اعتراض دانشجویان به‌آرامی پایان پذیرد. اعتراض اولیه دانشجویان حتی با تشکر از کلانتری محل تمام می‌شود و به داخل کوی باز می‌گردند. به‌تعبیری 20 تا 25 دانشجو بیرون کوی باقی می‌مانند. حتی ما وقتی نزد مقام رهبری رفتیم ایشان گفتند که طبق اخبار رسیده تنها 10-15 دانشجو خارج از کوی باق ماندند و ماجرا تمام شده است. پس اصلاً غائله‌ای در کار نبوده است.

 

یعنی طبق نظر مقام رهبری در آن دیدار اعتراض دانشجویان مسئله حادی نبوده و به آرامی پایان یافته بود؟

بله. ببینید طبق گفته ایشان در حدود 15 دانشجو بیرون کوی باقی مانده بودند که این تعداد قاعدتاً نمی‌توانستند غائله‌آفرین باشند. کمااینکه شاید با خویشتن دارای نیروی انتظامی مستقر در محل به فرماندهی سردار احمدی به آرامی همه چیز تمام می‌شد. اما خطاها در اینجا رخ می‌دهد. برخوردهای فیزیکی که با آقای کوهی می‌شود و نوع مواجهه نیروی انتظامی، دانشجویان داخل کوی را تحریک می‌کند و دوباره آنان را به بیرون کوی می‌کشاند و درگیری آغاز می‌شود. به گمان من احمدی و بعد هم نظری تدبیر فرماندهی نیروی انتظامی را نداشتند. آنها بدون در نظر گرفتن جوانب مسئله از همان ابتدا به فکر برخورد با دانشجویان بودند و تصورشان این بود که دانشگاه مثل یک کارخانه است. با این دیدگاه بود که آقا نظری مدام می‌گفت «ما این حرکت را جمع می‌کنیم». من خیلی تلاش کردم تا به آنها بفهمانم که با دانشجو به‌عنوان یک قشر آگاه طرف هستند. ایشان اما می‌گفت که داستان را تمام می‌کنم. به او گفتم که شاید شروع‌کننده باشی اما تمام‌کننده نخواهی بود. بعد از واقعه بود که نظری به دست و پا افتاد و گفت باید کاری بکنیم. به او گفتم دیگر کاری از دست ما برنمی‌‌آید.

 

سردار نظری آیا در حین حمله به کوی متوجه وخامت اوضاع شد یا بعد از پایان حمله؟

بعد از حادثه در صبح وقتی با وخامت اوضاع روبه‌رو شد در جلسه شورای تامین استان خیلی دست‌پاچه شد و متوجه بود که چه کار خبطی کرده است لذا به ما می‌گفت که مسئله را یک جوری حل کنید.

نیروی انتظامی مدعی بود که مجوز ورود به کوی را از وزیرکشور گرفته است. آیا در جلسه شورای تامین استان این سخن برای اول بار مطرح شد و پاسخ وزیر به آن‌ها چه بود؟

وزیرکشور در آن جلسه حضور نداشت اما نمایندگان ایشان (استاندار و آقای علیا) بودند و تکذیب کردند.

یعنی نیروی انتظامی نتوانست ادعای خود را در آن جلسه اثبات کند؟

خیر. نیروی انتظامی مجوز نداشت. جناب وزیر هم با صراحت اعلام کرد این گفته صحت ندارد. البته یک حدس و گمان وجود داشت مبنی بر اینکه سردارنظری از سردار لطفیان که مافوق خودش بود دستور گرفته است. یا در تماس‌هایی که قبل از حادثه با مقامات بالاتر می‌گرفتند، این ظن را تقویت می‌کند که هماهنگی‌‌هایی صورت گرفته است اما این هماهنگی قطعاً با دولت و وزارت کشور نبوده است. سردارنظری قبل از حادثه با افه‌های فرماندهی که از خود نشان می‌داد، مشخص بود که در تدارک حمله است. هرچند او بعدها گفت که به عنوان یک فرمانده باید از این قیافه‌ها می‌گرفتم. ما هم گفتیم در شرایطی که می‌شد بحران را با یک روش دیگر رفع کرد آیا نمی‌شد که این روش را بروز نداد که سردارنظری می‌گفت که فرمانده میدان باید اقتدار داشته باشد. به هر حال ایشان اقتدار را در همین افه‌ها می‌دید. لذا به گمان من این حمله هیچ توجیه قانونی نداشت.

آیا در جلساتی که بعدها برگزار شد و گزارش‌هایی که نوشته شد سرانجام به این نکته اشاره شد که نیروی انتظامی مجوز برخورد را از چه مقامی دریافت کرده است؟

خیر. این موضوع هنوز هم مبهم است.

قبل از بروز حادثه، شما در کنار مذاکراتی که در صحنه با سردارنظری و احمدی داشتید، تماس‌هایی هم با مقامات رسمی دولتی در وزارت کشور و علوم داشتید تا آنها را نسبت به وقوع یک حادثه آگاه کنید. پرسش این است که آیا شما در آن لحظات با فرماندهی قوای نظامی و مقامات بالای انتظامی هم تماس داشتید؟

من به آنها دسترسی نداشتم و خطوط ارتباطی آنها را نمی‌دانستم. ببینید ما آن شب در کوی مهمان ناخوانده داشتیم و جرقه ماجرا از اینجا آغاز شد.

منظور مشخص شما از مهمان ناخوانده چه کسانی است؟

برای کنترل فضا اگر نیروی انتظامی با لباس مشخص و تدبیر لازم برخورد می‌کرد چنین اتفاقی نمی‌افتاد. مهمان ناخوانده یعنی نیروهایی که ما نمی‌شناختیم. مشخص نبود که آیا نیروی انتظامی هستند یا پلیس و یا حتی انصار حزب‌الله. آنها لباس شخصی بوده و سلاح‌های غیرمتعارف مثل میل‌گرد، چوب و تیرکمان داشتند. اینها را هم در کنار سردار میراحمدی دیدم و از او پرسیدم و هم در زمان ورود به کوی یکی از این لباس شخصی‌ها به عنوان فرماندهی در کنار نظری وارد کوی شد. هویت آنها مشخص نشد و بعدها گفتند که اینها نیروهای پدافند بودند.

در تماس‌هایی که با مقامات بالاتر دولتی داشتید و ماوقع را برایشان شرح می‌دادید، توصیه آنها به شما چه بود؟

به دنبال آن تماس‌ها از وزارت کشور آقای تعالی به کوی آمد و معاون سیاسی استانداری، آقای بابادی در صحنه حاضر شد.

آیا با شخص وزیر علوم و کشور هم توانستید ارتباط بگیرید؟

من فقط پیغام گذاشتم. از وزارت علوم هم آقا محسنی مدیرکل حراست آمد و ما کاملاً با هم‌هماهنگ بودیم.

پس مثلا با شخص دکتر معین تماسی نداشتید؟

به صورت مستقیم ارتباط نداشتم اما با دکتر ظریفیان که معاون دانشجویی ایشان بود تماس داشتم. من با رئیس دانشگاه به عنوان مافوق خودم و بعد هم دکتر ظریفیان به عنوان همان معاونتی که در آن مشغول به کار بودم ارتباط گرفتم. از وزارت کشور هم با معاونت سیاسی – امنیتی که در آن زمان آقای تاج‌زاده بود ارتباط‌هایی داشتم. آقای تاج‌زاده هم آقا تعالی را فرستاد و از فردا خودش به کوی آمد. به هر حال تماس‌هایی که من گرفتم باعث شد وزیرکشور هم به نیروی انتظامی هشدار دهد که غائله به خوبی ختم شود. بعدها در بازجویی‌ها و جلسات کمیته تحقیق متوجه شدم که تلاش مجموعه دولت این بوده که درگیری گسترش پیدا نکند. اما متأسفانه گویی نیروی انتظامی در اختیار وزارت کشور نبود و بنابه تشخیص خودش عمل کرد. البته آنها استدلال می‌کردند که اگر مجرم فرار کند، حق ورود به محل اختفای او را دارند. اما تعجب این بود که در جریان حمله به کوی، دانشجویانی کتک می‌خوردند که خواب بودند. یادم می‌آید که قهرمان قایقرانی دانشجویان کشور، با شلوار کوتاهی که برای خواب پوشیده بود، وسط خیابان کوی فریاد می‌زد و می‌دوید. علت هم این بود که در خواب به سرش ضربه زده بودند. خوب! آیا این قشر از دانشجویان مجرم بودند؟

آیا در زمانی که هنوز حمله اتفاق نیافتاده بود و شما در حال مذاکره با فرماندهی نیروی انتظامی مستقر در محل بودید، پیش‌بینی می‌کردید که حمله‌ای به کوی صورت می‌گیرد؟

پیش‌بینی من این بود که اگر نیروی انتظامی با تدبیر برخورد کند هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مثلاً ما به نیروی انتظامی گفتیم که از دید دانشجویان خارج شوند. آقای نظری هم به نیروها دستور داد که مثلاً 5 متر عقب بروند. این لوث کردن ماجرا بود. ما بعد از صحبت با دانشجویان و آرام کردن آنها، قول دادیم که نیروی انتظامی اقدامی انجام نمی‌دهد. متأسفانه همین که از کوی خارج شدیم تا با نیروی انتظامی مذاکره کنیم، چند تیر هوایی شلیک شد و همه چیز را به هم ریخت. دانشجو که کلت ندارد. یا لباس شخصی‌ها تیرهوایی شلیک کردند یا خود نیروی انتظامی.

در جلسات کمیته تحقیق و بازجویی‌ها آیا مشخص شد تیر را چه کسانی شلیک کردند؟

من البته در جریان تمامی پرونده نیستم. اما لباس‌ شخصی‌ها هم اسلحه داشتند و هم بی‌سیم. یک فیلم نیروی انتظامی از شب حادثه گرفته بود که در آن از یک کلت شلیک می‌شود. پس حتماً حفاظت اطلاعات ناجا داستان را پی‌گیری کردند اما مهم این است که کلت نمی‌تواند در اختیار دانشجویان باشد. ما هم که هیچکدام مسلح نبودیم بنابراین مسلم بود که یک غائله‌آفرینی در حال شکل‌گیری است. از یک طرف من و آقای دکترکوهی و آقای دکتر محسنی دانشجویان را آرام کرده بودیم و به کوی بازگردانده‌ بودیم و تلاش می‌کردیم باقی‌مانده‌ها را هم به کوی بازگردانیم که ناگهان تیراندازی می‌شود. حتی من از سوی دانشجویان مورد اتهام قرار گرفتم و گمان می‌کردند که من با نیروی انتظامی هماهنگ هستم و حتی علیه من شعار هم دادند. از طرف دیگر نیروی انتظامی هم گمان می‌کرد که فرماندهی عملیات دانشجویان با من است. به هر حال گمان من این بود که اگر نیروی انتظامی از دید دانشجویان خارج شود، می‌توان دانشجویان را به کوی بازگرداند. اما نیروی انتظامی نه تنها به این توصیه عمل نکرد که برعکس دانشجویان را تحریک کرد. لذا بعد از شروع ماجرا و در آن 5 دقیقه‌ای که نیروی انتظامی اعلام کرد اگر به کوی باز نگردید، حمله می‌کنیم، پیش‌بینی می‌کردم که وضع بسیار بد خواهد شد. لذا من و دکترکوهی سریع داخل کوی شدیم و متأسفانه از همانجا برخوردها را شاهد بودیم که نیروها در را شکستند و به کوی حمله کردند.

پس از وخامت اوضاع و حمله به کوی آیا شما دیگر باز هم تلاشی برای ارتباط‌گیری با مقامات رسمی داشتید یا این وظیفه را مثلاً به آقای تعالی و محسنی واگذار کردید؟

من باید به چه کسی منتقل می‌کردم؟

مثلاً مقامات بالاتر در دولت و شخص وزرا.

خوب من مثلاً تلفن آقای خاتمی را نداشتم. قاعدتاً این دیگر وظیفه سرویس‌های امنیتی و اطلاعاتی بود که جریان را اطلاع دهند و البته تلاش می‌کردم که به هر کسی که به هر نحوی می‌تواند کمک کند، اطلاع دهم.

پس از ورود نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها به کوی آیا خطر بازداشت شما هم وجود داشت؟

بله. بعد از اینکه با دانشجویان برخورد کردند بلافاصله سراغ ما آمدند و من و دکترکوهی از کوی فرار کردیم. می‌دانستیم که قطعاً احتمال برخورد فیزیکی با ما وجود دارد. ما به دانشکده تربیت بدنی که روبه‌روی کوی است رفتیم و دیدیم یک ماشین که 4-5 نفر مسلح در آن بودند به تعقیب ما آمدند. نگهبان تربیت بدی خیلی مردانگی کرد و گفت اجازه ندارم قفل و زنجیر در را باز کنم. البته بعداً مجبور به باز کردن در شد اما در این فرصت ما از در دیگر تربیت بدنی خارج شده و به بزرگراه کردستان وارد شده بودیم. در بزرگراه با بچه‌های حراست وزارتخانه تماس گرفتیم و آنها ما را دوباره به کوی بازگرداندند. بعد از این بود که با آمدن آقای دکتر ظریفیان به کوی و تشکیل جلسه شورای تامین استان، نوع برخورد نیروی انتظامی با ما عوض شد.

وقتی وارد کوی شدید و با دانشجویان حادثه‌دیده مواجه شدید، اولین خواسته دانشجویان چه بود؟ آیا تقاضای حضور شخص خاصی را در کوی داشتند؟

یادم می‌آید که دانشجویان خیلی نگران بودند و از «کشته‌ها» و «مفقودین» حرف می‌زدند. تصور می‌کردند که در این ماجرا خیلی کشته‌ شده‌اند. تصور آنها از مفقودین هم مبتنی بر حقیقت نبود. مثلاً می‌گفتند که 200 نفر مفقود هستند. به هر حال 200 نفر را نیروی انتظامی بازداشت کرده بود. در ساعات اولیه حادثه کمی بزرگ‌نمایی می‌شد، البته اصل قضیه بزرگ بود. این بود که دانشجویان خیلی نگران بودند. دانشجویان خارجی که به شدت ترسیده بودند و تعدادی از دانشجویان ایرانی هم که تاب تحمل داستان را نداشتند همان روز صبح به شهرستان‌های خود بازگشتند. بالاخره اولین خواسته دانشجویان امنیت بود اما به مرور خواستار محاکمه حمله‌کنندگان به کوی شدند. آنها خواستار حضور وزیرکشور و حتی شخص خاتمی در کوی بودند. از قوه قضائیه می‌خواستند به جرایم نیروی انتظامی رسیدگی کند. در حدود 400 شکایت اولیه در دفتر حقوقی دانشگاه ثبت شد اما تنها 5-6 تا از این شکایت‌ها به پای عمل رسید. شکایت‌ها یا پس گرفته شد یا دانشجویان عقب نشستند. علت هم فضای امنیتی – روانی‌ای بود که برای دانشجویان ایجاد شده بود و در این فضا کسی جرأت شکایت نداشت.

در جلسه شورای تامین استان چه مباحثی مطرح شد؟ مدعیات نیروی انتظامی در این جلسه چه بود؟

ببینید! نیروی انتظامی مدعیاتی را مطرح می‌کردند که من اصلاً در شب حادثه ندیدم. البته بعد از حادثه و در روزهای بعد آن مدعیات روی داد اما ارایه آن قبل از وقوع برای من کمی عجیب بود. مثلاً نظری می‌گفت که دانشجویان کوکتل مولوتف و فشفشه در پشت‌بام‌ها گذاشته بودند و به نیروی انتظامی پرتاب می‌کردند. اما چنین چیزهایی در شب اول دیده نشد. همه دانشجویان روی زمین بودند و در پشت‌بام‌ها کسی نبود. یا مثلاً نظری می‌گفت که شعارهایی علیه مقامات کشور داده شده است.

من در شب حادثه شعاری نشنیدم. شاید در روزهای بعد شعار داده شد اما آن شب حتی یک شعار در این زمینه نشنیدم. این ادعا برای من خیلی عجیب بود که مسایلی در جلسه شورای تامین استان مطرح شد که اتفاق نیفتاده و بعداً اتفاق می‌افتد. این برای من یک سئوال است که چگونه ایشان از چیزی که اتفاق نیفتاده حرف بزند و بگوید بعداً اتفاق می‌افتد. ضمن اینکه آن روز آقای نظری خیلی ضد و نقیض حرف می‌زد. به گونه‌ای که در جلسات مختلف، گفته‌های او کاملاً عوض می‌شد. حتی به من اتهام زده بودند که میان دانشجویان موبایل توزیع کرده‌ام و با موبایل دانشجویان را تحریک می‌کردم. گویی من یک ستاد فرماندهی داشتم و با توزیع موبایل در میان دانشجویان، هسته‌های مقاومتی ایجاد کرده‌ام و هر جایی را اداره کنم می‌توانم به هم بریزم. این تصویر از من ساخته شده بود. کمیته تحقیق که مسئولیت آن را آقای ربیعی برعهده داشت، ریز مکالمات من را از مخابرات گرفته بود و اعلام کرد که آقا سلیمانی چند جا بیشتر تماس نگرفته و مشخص است که چه گفته است.

بعد از حادثه یک ستاد با حضور وزیر علوم و معاونان دانشجویی و حراست دانشگاه و نمایندگان تشکل‌های دانشجویی در کوی تشکیل شد و این بحث در ستاد طرح شد که از چهره‌های اصلاح‌طلب برای حضور در میان دانشجویان دعوت شود تا همدردی آنها با دانشجویان به آرام کردن فضا کمک کند. می‌خواهم بدانم بر چه مبنایی چنین تصمیمی در آن ستاد گرفته شد؟

مسئول و بانی آن جلسه من بودم و در آن‌جا این پیشنهاد طرح شد. احساس من این بود که این بحران را می‌توان با کمک چهره‌های مورد اعتماد دانشجویان که بر آنها نفوذدارند در آرامش حل کرد. لذا از برخی چهره‌ها برای حضور و سخنرانی در کوی دعوت شد.

آیا در دعوت از این چهره‌ها مرزبندی هم وجود داشت؟

خیر. همه را دعوت کردیم.

یعنی هیچ مخالفتی در برابر دعوت از چهره‌های ملی – مذهبی و مثلاً آقای سحابی و دیگران صورت نگرفت؟

مرزبندی نبود و از شخص خاصی اسم برده نمی‌شد. اما در ادامه دیدیم که این‌کار از جهت اینکه به آرامش فضا کمک می‌کرد بسیار مورد تایید بود. متأسفانه در روزهای بعد مهمانان ناخوانده تحت عنوان دانشجو جریان را دامن زدند و مطالبات دانشجویان را فراتر بردند. این همان جریانی بود که آقای نظری پیش‌بینی کرده بود و از روی دادن آن در شب حادثه به اشتباه سخن گفته بود.

این اعتقاد وجود دارد که مجموعه دولت و شخص رئیس دولت در روز اول اتفاق کوی بسیار منفعلانه عمل کردند. این انتقاد همان زمان هم از سوی برخی از چهره‌های اصلاح‌طلب مطرح می‌شد. شما که از نزدیک درگیر این ماجرا بودید، چه پاسخی برای این انتقادها دارید؟

به گمان من در همان ساعات اول نیاز بود که شخص آقای خاتمی یا وزرای مربوطه وارد ماجرا شوند. این تامل مورد اعتراض بود. من هم در دلم خیلی از این قصه ناراحت بودم که چرا خاتمی وارد داستان نشد. بعدها که از این و آن پرسیدم، پاسخ شنیدم که ایشان تأملاتی را داشت که مبادا بی‌گدار به آب بزند. به هر حال شاید آن زمان اعتراض خود را بیان نکردم اما دلگیر بودم.

اولین تماس‌ها با آقای خاتمی چه زمانی آغاز شد؟

صبح اول وقت ایشان در جریان ماجرا قرار گرفتند. من شب حادثه با دفتر ریاست‌جمهوری و نه شخص رئیس‌جمهور تماس گرفتم که تلفن روی ضبط بود. پیغام گذاشتم که در کوی دانشگاه اتفاقی در شرف وقوع است.

در کل به نظر می‌رسد وزیران مربوطه و شخص رئیس دولت خیلی انتظارات شما را برآورده نکردند؟

در آن لحظه این طور بود. البته شاید توقع ما خیلی زیاد بود اما به هر حال گمان می‌کنم بهتر بود که آنها زودتر اعلام موضع می‌کردند.

آقای نظری در مراسم تودیع خود اعلام کرد که آقای خاتمی در جریان کوی دانشگاه از نیروی انتظامی تقدیر کرد. آیا این گفته آقای نظری صحت دارد؟

بله. در مجموع آقای خاتمی از اینکه غائله‌های بعدی تا روز چهارشنبه بدون اتفاق ناگواری پایان یافت، از نیروی انتظامی تقدیر کرد. اما این تقدیر ربطی به حادثه شب اول نداشت. اما سخن خاتمی مصادره به مطلوب شد و آقای نظری در دادگاه و جاهای دیگر گفت که خاتمی از کل قضایا تقدیر کرده است. حال اینکه فرماندهی نیروی انتظامی چنین اعتقادی نداشت و آقای نظری را از مسئولیت عزل کرده و از سمت‌های فرماندهی کنار گذاشته شد. یک نیروی لایق را از مسئولیت عزل نمی‌کنند.

آقای نظری در نامه اول خود به آقای خاتمی یک جمله‌ای را آورده است با این مضمون که «برخی افراد شهامت پذیرش فرمان خود را نداشتند و از امضای دستور خود هم امتناع ورزیدند» از این جمله اینگونه برداشت می‌شود که خطاب نظری، شخص وزیر کشور بوده است و نظری مدعی بودند که وزیرکشور مجوز ورود به کوی را به او داده است. در کمیته تحقیق این مدعای آقای نظری به چه نتیجه‌ای رسید و چه پاسخی گرفت؟

در گزارش تحقیق چنین چیزی مطرح نشد. اگر فرمان وزیر را داشت می‌توانست آن را به دادگاه ارایه دهد. من این نامه را تنها فرار به جلوی آقای نظری می‌دانم وگرنه ایشان اگر سندی قوی داشت حتماً به دادگاه عرضه می‌کرد.

اگر کمی از حادثه کوی فاصله بگیریم، آقای ناطق‌نوری در کتاب خاطرات خود اشاراتی هم به ماجرای کوی دانشگاه داشتند و این جمله را نوشتند که «ماجرا زیرسر نیروهای ملی – مذهبی» است و اعلام کردند که در جلسه سران با رهبری از لزوم برخورد با آنها سخن گفته‌اند. می‌خواهم بدانم شما که از ابتدا داخل کوی بودید، این ادعا را چطور می‌بینید؟

اینها توهماتی است که آقای ناطق نوری در کتاب خاطرات خود نسبت به حادثه کوی داشتند. این توهم‌ ریشه در نگرش دشمن‌پنداری دارد. این دشمن‌پنداری باعث شده که هر حرکتی که باب طبع آنها نیست، ریشه در جریان‌های ملی – مذهبی و اصلاح‌طلب دارد. غافل از اینکه باید نگاهی هم به بغل‌ دستی خود داشته باشند و چه‌بسا که این ماجرا ریشه در اطرافیان آنها داشته باشد. آقای ناطق با این سخن، حضور لباس‌شخصی‌ها و[گروهک] انصار حزب‌الله در غائله‌آفرینی را ندیده گرفت و حکم بر برائت آنها داد. من از این سخن آقای ناطق به لحاظ انسانی – اعتقادی نمی‌گذرم. ایشان دانشجویان را مستحق تنبیه دانست. من به عنوان کسی که مسئولیت داشتم قضاوت آقای ناطق را غیرمنصفانه و ناعادلانه بلکه ظالمانه می‌دانم. این کلمات را به کار می‌برم به این دلیل که اعتقاد دارم. من آن شب مظلومیت دانشجویان را با پوست و گوشت و استخوانم حس کردم و همان شب هم نقش پررنگ لباس شخصی‌ها را در آن ماجرا حس کردم. اما آقای ناطق همه اینها را کنار می‌گذارد و حذف می‌کند و تنها ملی‌-مذهبی‌ها و دانشجویان را مستحق مجازات می‌بیند. حال آنکه ملی – مذهبی‌ها در روزهای بعد با دعوت ما برای کاهش تبعات ماجرا و مهار و کنترل غائله وارد کوی شدند و باید از آنها تقدیر و تشکر کرد. اما متأسفانه روحیه دشمن‌پنداری قدرت تحلیل را از فرد می‌گیرد. البته آقای ناطق نوری در مجموع آدم منصفی است و از خیلی‌ها مردتر است و به قولی فتوت‌ها و جوانمردی‌هایی دارد. اما در این داستان عادلانه قضاوت نکرد.

از مجموعه دیدارها و گزارش‌هایی که تهیه شد، نظر مقام رهبری نسبت به این حادثه و نقش دانشجویان چگونه بود؟

جلسه اول که با مقام رهبری داشتیم، ایشان همدردی و همراهی زیادی با دانشجویان داشتند وحتی از فحوای کلام برمی‌آمد که برخورد نیروی انتظامی را درست نمی‌دانستند. به گمان من به واسطه تحقیقات بیشتری که انجام داده بودند، نظر مقام رهبری تعدیل شد. شاید طبیعی هم این بود که روال قانونی تحقیق و تفحص انجام شود وآنگاه قضاوت کرد. اما در مجموع داوری ایشان به نفع مجموعه دانشگاه و دانشجویان بود. هرچند ایشان نیروی انتظامی را هم تضعیف نکردند. به هر حال در مجموع مقام رهبری با دانشجویان همدردی و همراهی داشتند.

به عنوان آخرین سئوال می‌پرسم که به گمان شما چرا رویداد کوی دانشگاه اتفاق افتاد؟ چه بستر و زمینه‌ای آبستن این رویداد بود؟

به نظر من دولت اصلاحات و مجموعه اصلاح‌طلبان توفیق‌هایی را حاصل کرده بودند که برای برخی ناگوار بود. باید تسویه‌حسابی با مجموعه اصلاح‌طلبان صورت می‌گرفت و این تسویه‌حساب می‌بایستی بستر و زمینه‌ای داشته باشد تا به دولت عدم کفایت بدهند یا آنطور که خود می‌گفتند «بنی‌صدریزاسیون» کنند، یعنی عدم کفایت دولت در کنترل بحران را پیش بکشند.

یعنی به گمان شما نیروی انتظامی ابزار این تسویه حساب قرار گرفت؟

نیروی انتظامی آگاهانه یا ناآگاهانه ابزار این قصه شد و معرکه گردان‌ها، به‌رغم اینکه در کوی خیلی تلخ عمل کردند، و ضربه خود را زدند اما نتوانستند خواست خود را نهایی کنند و تیر آنها به سنگ خورد. اما خاطره‌ای تلخ به جای گذاشت که ای کاش در کارنامه نظام وجود نداشت.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

مهاربحران روحی

 

مهاربحران روحی

شب هوا گرم است وکولرراروشن کرده ایم صبح ازشدت سردرد وبدن درد چشمان ماکامل بازنمیشود وحال اینکه ازجابلندشویم نداریم.الزاما باید برای کارپشت ماشین هم بنشینیم ورانندگی کنیم.خلاصه دربحران روحی هستیم چکارکنیم؟

هوای ناشی ازکولربخصوص کولرآبی بشدت سردوتر(اسیدی وسدیم دار)است.برای برگشت نشاط روحی باید به غذای بازوپتاسیم دارپناه برد.

بایک شربت عسل یاچندعددخرما وبخصوص یک قاشق روغن زیتون باید نشاط رابرگرداند.ازآبریزش مغزهم جلوگیری کرد چون مغزما سرد است هوای سرد زود برآن اثرمیکند.سوخت مغزقندطبیعی(عسل – خرما- ...)است چنانچه زودبه آن برسد ریگلاژمیشویم وازجام کردن ماپیشگیری میشود.

چندروزقبل نصف شب خانم گرمش شده بود وکولرراروشن کرده بود من هم صبح زودساعت 6باید 50کیلومتررانندگی میکردم صبح که برخاستم دیدم همینطورم که گفته شد.سریع یه قاشق روغن زیتون وچندخرما خوردم وحرکت کردم.به خیروخوشی به مقصدرسیدیم نه ازسردرد خبری شدونه ازآبریزش مغز ونه ازکسلی خبری بود تاشب استوارکارکردم نه مثل کارمندان 48ساعت ازاستراحت پزشکی استفاده کردم ونه مانند دانش آموزان ازمدرسه ودرس عقب افتادم.بلکه بامدیریت کردن به موقع بحران روحیم به کارهایم رسیدم وبه قول اقتصادیون که میگویند چه تعدادکارگروکارمنددرسال مرخصی استعلاجی برای سرماخوردگی گرفته وچه مبلغ به اقتصادکشورخسارت واردشده ازاین خسارت درحدخودم پیشگیری کردم وبابهره وری وعدم نیازبه مراجعه به درمانگاه ومطب وعدم استفاده ازداروهای وارداتی به بهروری خودم وکشورافزوده کردم اگرچه درحدیک مورچه.

درتابستان مابیشتراززمستان باصطلاح سرما میخوریم ومبتلابه حساسیت وآلرژی میشویم چون ازبادکولروآب یخ وغذاهای اسیدی(مثل گوجه فرنگی – هندوانه - شیر– خیار- آبدوغ – ماست – بستنی – فالوده – خوراک لوبیا و...)استفاده میکنیم اسید بدن ما افزایش می یابد بامصرف غداهای حاوی بازمثل خرما – سیب درختی – خربزه – انگور- طالبی بخصوص درصبح بانان میتوانیم بحران روحی خودرامهارکنیم.

افزایش زیادی اسیدبدن سبب ضعف سیستم لنف(اعصاب)میگردد باکتری ، ویروس ، قارچ هجوم به سلولهای دفاعی می آورند وبه مرورزمان آن راسست میکنند درنتیجه بسته به زمینه ای که داریم وموادمعدنی درآن قسمت بدن کم داریم مبتلا به انواع واقسام بیماری های روان تنی میشویم مثل میگرن ، سینوزیت ، گواتر، دیابت ، سرطان ، ناراحتی قلبی عروقی وآرتروز ودیسک کمر وسنگ کلیه ودردمثانه وزشتی پوست واگزما وکک ومک وزخم دهان ودردمعده وناراحتی گوارشی وریه وخس خس حنجره وگلودرد وشکم درد و...

یک ماه اخیردرباغات خنک ترین نقطه استان مشغول میوه چینی بودم اما هرروزصبح نان ارده شیره یا تخم مرغ وامثالهم استفاده کردم هم پوست نرم میشود وهم ازبیماریها کاسته میشود.تابستان وگرمی؟!!!چیزی که همه ازآن فرارمیکنند اما سلامتی خواستن این تدبیررامی طلبد که ازسردی خوردن زیاد فرارکنیم تا بانشاط وسالم باشیم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

صنعت ایهام (قسمت 5)

نوک درخت نشسته بودیم ومیوه می چیدیم باد به شدت می وزید ودرخت رابه این سووآن سومی برد باشدت زیاد شاخه یادرخت کنارمان رادربغل میگرفتیم تامصون بمانیم دوست کناری گفت :«خوب سرش نشستی تکان تکان میخوری». یادیه طنزافتادم گفتم آقائی به خانمش میگه لامپوخاموش کن بنشین سرش ، صبح بچه اش میگه مامان لامپ سردارد.مامان میگه چطورمگه؟بچه میگه آخه دیشب باباگفت لامپوخاموش کن بنشین سرش!

###

آقاگفت خانم یه تریلی ارادت داریم خدمتتون خالیش کن تریلی بعدی درراه است!

@@@

رادیو بایه خانم مصاحبه داشته وگفته چه توصیه ای به آقایون دارید خانم گفته اند سفارش میکنم وقتی واردمنزل میشوند «یه چیز کوچک را بزرگ نکنند وبه جون خانمشون بیفتند!»

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

فرهنگ خمیرکردنی نیست

(بعلاوه چندنوشته زیباازلینک سیدمحمدعلی ابطحی مسول موسسه خصوصی گفتگوی فرهنگها وادیان) ۱۵ تیر ۱۳۸۷

یکی از دوستان نویسنده‌ام که در وزارت ارشاد فعلی هم رفت و آمدی دارد، می‌گفت بعضی کتاب­های حتی علمی و خوب هم که منتشر می‌شود و با سیاست فعلی ناسازگار است دستور خمیر کردن آن کتاب­ها را صادر می‌کنند. این دوست ما به کارمندان قدیمی ارشاد گفته ­بود: قدیم‌ها، در زمان شاهان که یک مرتبه غضب می‌کردند و دستور کشتن خواهر و برادر و نزدیکانشان را صادر می‌کردند، آدم­های عاقلی بودند که به جای کشتن این افراد آن­ها را در یک روستایی، جائی نگهداری می‌کردند، چند سال بعد که سیاست عوض می‌شد و همان شاه از کارش ابراز پشیمانی می‌کرد، آن فرد را پیش شاه می‌آوردند و کلی هم همه خوشحال می‌شدند که زنده مانده است. حالا هم به خمیرکنندگان توصیه کرده­بود که همان روش را در پیش بگیرند. مملکت به اندیشه نیاز دارد. البته سینماگران این شانس را دارند که به هر حال یک کپی می‌توانند از اثر خود نگهدارند ولی اهالی سینما هم به دیوان عدالت اداری از وزارت فخیمه ارشاد شکایت برده‌اند که فیلم‌ها را – با آنکه مجوز ساخت داده‌اند _ به آرشیو می‌فرستد و اجازه اکران نمی‌دهد و سرمایه‌گذار انگشت به دهان می‌ماند که این چه حکومتی است که در داخل یک وزارتخانه‌اش این نوع ملوک الطوایفی است و البته چیزی که از بین می‌رود، سرمایه­هایی است که در هنر به کار گرفته می‌شود. اهالی عرصه فرهنگ و هنر روزهای سختی را می‌گذرانند که اگر کسی به داد آن نرسد، ضربه­ی سختی به پیکر فرهنگ و هنر کشور پر تاریخ و تمدن ایران وارد می‌شود. متأسفانه دستگاهی که باید حامی آن­ها باشد مدعی آنان است.

افغانستان، تلویزیون، اینترنت و ما۲۱ تیر ۱۳۸۷

 چند وقت پیش یکی از مدیران تلویزیون های خصوصی افغانستان پیش من آمده بود و در مورد تلویزیون شان حرف می زد؛ از پربیننده ترین سریال ها و فیلم  های ایرانی در تلویزیون های افغانستان صحبت کرد. می گفت تنها در کابل ۱۶ تا تلویزیون خصوصی برنامه تولید و پخش می کنند. هر کس که امکانات پخش برنامه و راه اندازی تلویزیون داشته باشد، می تواند از وزارت خانه ی ذیربط مجوز راه اندازی تلویزیون بگیرد. این که کسانی بتوانند در داخل هر کشوری با گرایش های مختلف و مذاهب متعدد مجوز راه اندازی تلویزیون داشته باشند، باعث می شود که هر بخشی از جامعه در یک رسانه مخاطب های خود را داشته باشند و از دیدن برنامه های خارج از مرزها که نظارتی هم طبعاً از سوی دولت بر آن ها نیست بی نیاز باشند. اگر قرار باشد روزی در قانون اساسی ایران بازنگری شود، به عقیده ی من از اولویت های بازنگری بند مربوط به انحصاری بودن صدا و سیماست. این که در ایران برخلاف دنیا حتی با نظارت دولت کسی نمی تواند صدا و سیما داشته باشد، باعث شده تا ده ها تلویزیون فارسی زبان برای مخاطبان ایرانی به وجود آید که نه تنها تظارتی بر آن ها امکان پذیر نیست، بلکه می توانند به تحریکات گسترده نیز دامن بزنند. بی رقیب بودن صدا و سیما در داخل هم به تنزل کیفیت و محتوای برنامه های آن می انجامد. آن دوست افغانی می گفت مردم در افغاستان هم به رسانه های داخلی که برآمده از عنعنات افغانی است بیشتر توجه می کنند. معنای عنعنات را نفهمیدم. ترجمه کرد که به معنای آداب و رسوم است. افغانستان در حوزه ی تکنولوژی ارتباطات، سرعت فراوانی پیدا کرده است. از سرعت اینترنت هم خیلی تعریف می¬کرد.

شهر الکترنیک مدیران کشور

 بنیاد باران هر چند یک بار برای مدیران ارشد دوران اصلاحات، جلسه دارد. گاهی من هم می¬روم. این هفته دیدم موضوع جلسه فن آوری اطلاعات، توسعه و شهروند الکترونیک است. آقای دکتر خانیکی هم که از متخصص ترین و باسوادترین دوستان است، مدیر جلسه بود. رفتم. خانم سیمین دخت خوارزمی، مترجم و محقق نامدار سخنرانی خوبی ارائه کرد. بعد هم دوست عزیزم بونس شکرخواه که خودش یک شهر الکترونیک است، حرف زد. کمی از معجزات دنیای الکترونیک گفت و با زبان گرمی که داردبا یک تور پرسرعت همه را گشتی در این دنیا داد و به همه ثابت کرد که فاصله ی  نسل ها خیلی اندک شده است. می گفت دوران یک برنامه برای چند سال، جای خود را به چند برنامه برای یک نسل داده است. هادی خانیکی هم طبق رسم همیشگی اش، با چند جمله ی کوتاه حرفش را زد. از روزنامه  ترقی در سال ۱۳۲۵ تیتری را خواند که مصوبه  دولت را نوشته بود: برای نصب آنتن رادیو باید مجوز دولت را می گرفتند. اضافه کرد که در همین روزنامه، سرمقاله ای هست با این عنوان که بلای مسکن؛ دولت به فکر مردم نیست. از تشابه این دو عنوان در ۶۳ سال پیش، با شرایط فعلی همه بی اختیار خندیدند.

آقای جهانگرد هم که در دوران اصلاحات مجری طرح تکفا بود و به دلیل این که در دولت فعلی هم مشاور طرح سوخت شده بود کلی از فعالیت های دولت فعلی تعریف کرد، و همه تعجب کردند؛ به خصوص وقتی گفت در دولت های هاشمی و خاتمی و احمدی نژاد، در دوره اول به مسأله  ICT بی توجهی شده و دکتر عارف که خودش وزیر مخابرات بوده و می¬دانست که از ابتدای دوره  اصلاحات تلاش گسترده ای در این حوزه شد، اعتراض کرد. این جلسه برای شرکت کنندگان از نظر آشنایی با زوایای دنیای الکترونیک خیلی خوب بود. به عقیده  من تا فرزندان نسل ما که دیگر عضو شهر الکترونیک شده اند به پشت میزهای پدرانشان نرسند، باور این دنیا کار دشواری است.

 مثلث شیشه ای و عبدالعلی زاده

اهمیت هر رسانه ای در میزان مخاطب آن است. به همین دلیل رسانه های خصوصی و غیر دولتی دنیا همه ی تلاش خود را برای پر مخاطب شدن انجام میدهند. رسانه های دولتی هم آنجا که مردم را "مهم" می دانند، برای بیشتر شدن مخاطب تلاش میکنند. متاسفانه در رسانه های دولتی  ایران این معادله بر عکس است. اگر برنامه ای مخاطب بیشتری به خود اختصاص دهد، حتما باید انتظار تعطیلی و توقف را داشته باشد. یکی از این برنامه ها مثلث شیشه ای بود که اخیرا مخاطب واقعا فراوانی پیدا کرده بود و به همین دلیل زود تعطیل شد. اساسا اینکه یک برنامه که نه فیلم است ونه خرجی دارد اینقدر پر بیننده باشد نشانه ی بلوغ مردم ایران هم هست.رضا رشیدپور مجری آن بود که از معدود مجریان با سواد و فرهنگی صدا وسیماست که با تسلط برنامه اجرا می کند. او البته افراد را با صلاحدید مدیران تلویزیون انتخاب می کرد و طبعا از میان مقبولان برگزیده می شدند اما ظاهرا در اوح محبوبیت برنامه، حضور آقای مهندس عبدالعلی زاده وزیر مسکن دوران اصلاحات، به خاطر انتقادات فنی و البته منطقی از وضعیت دولت وبه خصوص مسئله ی مسکن که همیشه روش او بوده و اصلا هیچوقت سیاسی حرف نمی زده دلیل اصلی تعطیلی آن بوده است. انصافا در آن ایام که این مصاحبه صورت گرفته بود هرجا که می رفتیم از نقد های منطقی و البته تاثیر گدار عبدالعلی زاده حرف می زدند. اینجا می توانید مصاحبه ی عبدالعلی زاده را ببینید. گویا نباید در تلویزیون حرفی که مردم می فهمند و می پسندند، زده شود. سطح تحمل دولتی ها را هم البته نشان میدهد. معاون ورزشی رئیس جمهور هم از این برنامه به خاطر حرف های فیروز کریمی شکایت کرده است.به دلیل این تلاش موفق به رضا رشید پور و همکارانش باید خدا قوت گفت و آرزو کرد که سیما برای مردم که همان مخاطبانش هستند احترام قائل شود. مگر اینکه پول نفت، که بودجه ی صدا وسیما را تامین می کند، دلیل موجهی باشد که به مخاطب اهمیت ندهند.

۲۸ خرداد ۱۳۸۷

شریعتی دین‌مدار و مخالفان دیندار

فردا سی‌ویکمین سالگرد درگذشت دکتر شریعتی است. مرد بزرگی که نسل امروز کمتر از او شنیده‌ و خوانده‌اند. شریعتی صدای بلند دعوت به آزادیخواهی و عدالت از طریق مذهب بود. در دوران شریعتی، خیلی از روشنفکران بودند که بی‌توجه به عنصر دین و مذهب شعار می‌دادند و بیشترین اهانت را به دین و مقدسات می‌کردند. اما آنان هرگز مورد طرد و نفی روحانیون سنتی آن روز قرار نگرفتند. تنها شریعتی که از محمد و علی و فاطمه و حسین و ابوذر حرف می‌زد، مورد بی‌سابقه‌ترین هجوم جریان دینی آن روز قرار گرفت. این روش که از عنصر دین فقط برای حفاظت از متولیان دینی استفاده شود تا امروز با عناوین دیگری همچنان ادامه دارد. جامعه ایرانی جامعه‌ای دین‌دار است و روشنفکران دین‌دار معتبر می‌توانند با نسل‌های جوان و رو به آینده هر کشوری ارتباط برقرار کنند. راز موفقیت شریعتی هم در این بود. شاید این نکته هم برای نسل امروز جالب باشد که آیه‌الله مصباح از سخت‌ترین مخالفان و آیه‌الله خامنه‌ای در میان روحانیون از نزدیکترین دوستان دکتر شریعتی بودند. خدا رحمتش کند و نام پرآوازه‌ی دین‌مدارانه‌اش را مسیر نسل فعلی دلزده شده از آنچه به نام دین انجام می‌شود قرار دهد.

خوش ندارم که شما بدزبان و دشنام‌گو باشید۱۴ تیر ۱۳۸۷

در ماجرای جنگ صفین، حجربن عُدَی و عمرو بن حمق از یاران علی (ع) آشکارا از سپاه معاویه اظهار بیزاری میک‌ردند و چند بار از شدت خشم به آنها دشنام دادند. وقتی این خبر به امام رسید برای آنها پیام فرستاد که ناسزاگویی نکنید و دشنام ندهید. آن دو به حضور حضرت علی (ع) رفتند و حجربن عدی پرسید: ای پیشوای آزادگان آیا ما بر حق هستیم؟ امام پاسخ داد: آری برحقیم. حجربن عدی پرسید: آیا سپاه شام (پیروان معاویه) باطل هستند؟ امام پاسخ داد: آری آنان باطل هستند. حجر پرسید: پس چرا می‌فرمائید که نباید به آنان ناسزا گفت؟ امام در پاسخ گفت: خوش ندارم که شما بدزبان و دشنام‌گو باشید، اگر عملکرد دشمنت و چگونگی شرایطشان را منطقی توصیف کنید و یادآور شوید، گفتارتان به صواب نزدیکتر است. بهتر است به جای دشنام بگویید: بارخدایا، تو خود خون ما و جبهه ما و جبهه مقابلمان را حفظ نما، روابطمان را اصلاح فرما و اینان را، که گمراهند هدایت کن، تا آنان که حق را نمی‌شناسند، بازش شناسند تا آنان که با حق می‌ستیزند، باز ایستند.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۶

روزمیلادامام معصوم اول وروزپدرمبارک باد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

تالارهای باشکوه آب ایران (ازلینک خانم ابتکار)

تالاب چغاخور یکی از زیباترین تالاب های ایران است که در منطقه غرب کشور و در استان چهارمحال وبختیاری قرار دارد. حدود سال 78، وقتی که برای بازدیدی از این تالاب و بررسی سیاست های تامین آب به آن منطقه رفته بودم یکی از مسئولین محلی گفته بود این همه گرفتاری داریم و خانم ابتکار نگران معلق زدن قورباغه ها در تالاب هاست.

راستش از این گونه مطالب زیاد می شنیدم و این یکی در مورد تالاب ها بود. به نظر می رسد آن روزها و هنوز تا امروز عده ای نسبت به نقش و اهمیت حفظ محیط زیست و از جمله تالاب ها توجیه نیستند و یا شاید نمی خواهند توجیه باشند.

تالاب ها، این بدنه های کم عمق و وسیع آب های داخلی درواقع ذخیره گاه تنوع زیستی، تامین کننده منابع آب شیرین سالم، بازدارنده از سیل، تنظیم کننده شرایط آب و هوایی و انواع خدمات دیگری هستند که ثمراتشان قابل محاسبه نیست. سال هاست که دیگر به این پدیده های طبیعی با ارزش مرداب نمی گویند بلکه بر آن نام تالاب (تالار آب) را گذاشته اند تا حاکی از حیات باشد و نه مرگ و نیستی. این تحول واژگان خود جلوه ای از تحول مفاهیم جدید در سطح جهانی و ملی نسبت به موضوع تالاب هاست.

 ایران دارای تالاب های متعدد با تنوع زیستی بی نظیری است که البته اکنون بسیاری از آنها به واسطه بحران مدیریت و خشکسالی در خطر نابودی قرار گرفته و از جنوب تا شمال، از هورالعظیم و موند تا میانکاله و انزلی، هر کدام مرثیه خود را می سرایند.

صدای شکایت هامون از تشنگی شنیده می شود. حدود سال های 82 یا 83 بود که در بازدیدی از هامون دیدم پس از یک دوره خشکی، حیات با موج های کوچک آب بر دل خاک و رشد و تکثیر نی های تالاب  به منطقه بازگشته است. اما اکنون دوباره ...

برای هورالعظیم نیز آینده بهتری متصور نیست. این تالاب در شرایط ناتوانی سازمان حفاظت محیط زیست به برنامه های توسعه ای واگذار شده است. مرثیه جاده کنار گذر انزلی هم که تمامی ندارد. به رغم تلاش ها و پیگیری های مجدانه و بی وقفه و تصویب مسیر کنار گذر انزلی براساس نظر کارشناسان سازمان در دولت هشتم، اینک با بی مهری دولت فعلی مسیر آسیب زننده به تالاب مد نظر قرار دارد و دنبال می شود.

خبرها از میانکاله هم نشان از آن دارد که احداث جاده به زودی این تالاب را به دو نیم خواهد کرد و این اتفاق قطعا نیمه غربی را به خشکی خواهد کشاند. اتفاقی که بازهم در دولت قبل با مقاومت و پایداری سازمان  حفاظت محیط زیست از آن ممانعت شد. به هر حال موضوع تضمین جریان طبیعی منابع آب این تالاب ها همواره چالشی میان سازمان حفاظت محیط زیست و وزارت نیرو بود و انگیزه مکاتبات و پیگیری های متعدد با رییس جمهور و وزیرنیرو در دولت های هفتم و هشتم درخصوص تامین حق آبه تالاب هایی مانند بختگان، شادگان، پارک ملی دریاچه ارومیه و...

این مکاتبات سبب شد در برنامه جامع آب کشور که به تصویب شورای عالی آب رسید ( که این شورا هم لابد مثل شورایعالی حفاظت محیط زیست تعطیل شده) حق آبه محیط زیست ایران برای اولین بار در یک سند رسمی مورد توجه و پیگیری قرارگیرد.

براساس بررسی های کارشناسان، ارزش اقتصادی و خدمات تنوع زیستی تالاب ها می تواند چندین برابر (تا هشت برابر) زمین های کشاورزی باشد. از این منظر بود که تلاش می کردیم با بهره مندی ازمشاوران بین المللی و نیز اساتید و کارشناسان داخلی زمینه های بهبود مدیریت پایدار تالاب ها را در بسیاری از اسناد فرادست و ملی مانند برنامه چهارم توسعه کشور به عنوان یک ضرورت ملی منعکس کنیم.

ارزش گذاری اقتصادی طبیعت ایران می تواند عاملی مهم و بازدارنده از تخریب و برداشت بی رویه از ذخایر بی نظیر طبیعت کشورباشد. این نگاه همچنین به تدوین  قانون سبز شدن حساب های ملی در برنامه چهارم منجر شد که در این مورد هم البته اقدام قابل توجهی صورت نگرفته است.

در هر صورت ایران عزیز که میزبان اولین کنوانسیون جهانی محیط زیست برای حفاظت ازتالاب ها با عنوان کنوانسیون رامسر بوده هم اکنون شاهد خسارات سنگینی به تالاب های خود است. برای حفاظت از تالارهای باشکوه آب های داخلی کشور باید مردم، تشکل های غیردولتی و رسانه ها هوشیارانه بکوشند و البته دولت در حفاظت از تالاب ها مسئولیت کلیدی دارد؛ که اگر امروز از پاسخگویی گریزی باشد،  فردا نیست.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

تفسیر مشترک آمریکا و اصولگرایان از اصلاح طلبی (ازلینک بوترابی)

اصولگرایان تندرو [راست افراطی]و آمریکایی ها دیدگاه مشترکی در باره اصلاح طلبی دارند. اصلاح طلبی از نظر آنان کسانی هستند که به تغییر رژیم ایران فکر میکنند ولی رژیم از نظر آمریکایی یعنی جمهوری اسلامی و از نظر اصولگرایان یعنی حکومت خودشان. به همین جهت حمله به اصلاح طلبان [طرفداران اسلام امام خمینی]از دو سو ادامه دارد و هر دو طرف اصلاح طلبان را به وابستگی و همراهی با دیگری متهم میکنند. در چنین شرایطی ایجاد جریان موثر تنها با تکیه به جنبش اجتماعی اصلاحات ممکن است.
در حاکمیت نیز جریاناتی وجود دارند که نسبت به افراط و تفریط نگران هستند و به سهم خود در بهبود شرایط میتوانند موثر باشند ولی این گروه به دلیل غلبه جریان تندرو در بخش های اصلی تصمیم گیری، قدرت مانور محدودتری پیدا کرده اند.

====================
اصلاح طلبی  جنبشی است برای اصلاح امور با شاخصه های ارزشی ایران اسلامی. رهبران این حرکت اصلاح طلبی افرادی چون خاتمی٬ کروبی و موسوی خوئینی ها هستند. مراجع دینی و فقهایی چون آیت الله موسوی اردبیلی٬ آیت الله صانعی٬ آیت الله بجنوردی و آیت الله بیات و فعالین مجمع مدرسین حوزه علمیه قم به این جریان منتسب هستند از نظر فکری خط امام و بیت امام و مهندس میرحسین موسوی و بخش اعظم بضاعت سیاسی و اجرایی کشور در دوران دفاع مقدس و اصلاحات به این حوزه مربوطند. گروههای دیگر سیاسی و اجتماعی که از وضعیت نابهنجار موجود ناراضی هستند به درجاتی حول این جریان شکل گرفته اند و علیرغم تفاوت و تنوع دیدگاه٬ همگی به درجاتی بر لزوم عقلانیت و دیانت در تصمیم گیری تاکید دارند.
=================
آمریکا رهبری گروهی را در جهان بر عهده دارد که به دلایل مختلف با ظهور قدرتهای مردمی مشکل دارند. همکاری آمریکا با دولتهایی که حتی مجلس ندارند و یا زنان در آن کشورها حق رای  یا حتی حق رانندگی ندارند بسیار راحت تر از کشوری چون ایران است. فهم مخالفت قدرتهای جهانی با استقلال کشورها چندان سخت نیست. البته تشدید مشکلات روزمره داخلی موجب میشود که نوعی غفلت به تحرکات دشمنان سنتی مان در میان کشورهای منطقه و جهان بوجود آید.
=============
شنیده و خوانده بودیم که در سقوط دولت مردمی آلنده در شیلی، گروههای تندرو با تندروی نقش بسزایی داشتند و این نقش از سوی شرکتهای چند ملیتی و نهایتا سرویس جاسوسی آمریکا هماهنگ بود.
در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، گروههای چپ مارکسیستی  در شرایطی که هنوز چین و شوروی و بلوک شرق با دعاوی مارکسیستی و لنینیستی و مائوئیستی بر نیمی از جهان حکومت میکردند،  فعال شدند. طبیعی بود که چپها به شوروی و چین متمایل باشند که بسیاری از آنها نیز بودند
ولی از سوی امام اصطلاح جدیدی مطرح شد. حداقل برای بعضی چون بنده عجیب و تازه بود: چپ های آمریکایی.
بعدها تعبیرات دیگری نیز امام بر همین سیاق دیدم: صدام آمریکایی ...
اسلام آمریکایی ....
همه ی اینها در آن زمان یک تفسیر عمیق از عقبه جریاناتی بود که به ظاهر عکس آنچه بودند ادعا میکردند.

   + مهدی بوترابی mehdi boutorabi ; ۸:۳۵ ق.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧

گزارشی که در دوران خاتمی می توانست یک بمب خبری باشد

لینک مطلب از وبلاگستان:

دیروز این گزارش را بخش های مختلف خبری تلویزیون با ذوق و شوق خاصی اعلام کرد: " صادرات آمریکا [دردوره دولت احمدی نژاد]به ایران در دوره جرج بوش بیش ازده برابر شده است." کافی است چشم هایمان را ببندیم و تصور کنیم چنین خبری در زمان دولت خاتمی رخ می داد. در واقع آن زمان اصل خبر این گونه اعلام می شد: " علیرغم اقدامات خصمانه امریکا علیه ایران و تهدید مداوم این کشور به حمله و حمایت های فراوانش از رژیم صهیونیستی متاسفانه می شنویم که واردات ایران از شیطان بزرگ در دوره ریاست جمهوری خاتمی بیش از ۱۸ برابر شده است! " حالا اما می خوانیم: " هرچند تحریم‌های آمریکا علیه ایران از سی سال پیش آغاز شده و تاکنون طول کشیده، اما قوانینی هست که اجازه داده تا تجهیزات کشاورزی و دارویی و چند دسته از مواد دیگر به ایران فرستاده شود... از سال 2001 تا سال گذشته، آمریکا 5،546 میلیون دلار به ایران فرستاده است؛ یعنی تقریبا 146 میلیون دلار در هر سال و این رقم را می‌توان با سال 2001 مقایسه نمود که 8.3 میلیون دلار بوده و حتی اگر با تورم هم در نظر گرفته شود، ده برابر رشد کرده است. "

نکته دیگر این که معلوم نیست چرا جرج بوش از شنیدن این خبر باید سرافکنده شود و از مشتی که به دهان استکبار زده شده نتواند سر بلند کند اما دولت ما از واردات کالاهای آمریکایی باید شادمان باشد. جدا از مسایل سیاسی یادمان باشد که در اصول اقتصاد بین المللی صادرات برای هر کشور یک پیروزی اقتصادی و واردات یک شکست محسوب می شود!

   + مهدی بوترابی mehdi boutorabi ; ۸:۴۶ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

روان شناسی تفاوتهای فردی درزمینه ابتلا به اختلالات روان تنی(ناراحتی اعصاب)

همه فلوکسیتین (دارواعصاب)میخورنداما؛

یکی برای بیماری دیابت"مرض قند"، دیگری برای اختلال اضطرابی وسواس،سومی برای میگرن"سردردعصبی"،چهارمی برای آرتروزودردپا ویادیسک کمر، پنجمی برای ناراحتی گوارشی ودردمعده، ششمی برای فوبیاوهراس ودلشوره وتپش قلب وتندی ضربان وفشارخون بالاوبالابودن حرارت بدن وسرعت تنفس،هفتمی برای وحشت زدگی ناشی ازتصادف، هشتمی برای ناراحتی قلبی ، نهمی برای دردهای عضلانی وفیبرومیالوژی"بدن دردعصبی"، دهمی برای سرطان، یازدهمی برای ناراحتی ریه ،دوازدهمی برای بیماری بهجت، سیزدهمی برای اختلالات جنسی، چهاردهمی برای بیماری صرع وتشنج ،پانزدهمی برای افسردگی وشانزدهمی برای.....

تظاهرات اضطراب متفاوت است می بینیم که همه یک دارو مصرف می کنند برای دردهای متفاوت و شادشدن که عسل هم همین خاصیت رادارد یعنی شادکننده است وعوارض جانبی داروهای اعصاب راندارد.(پیغمبر:عسل شادکننده است.امام علی :هیچ دردی نیست که عسل درمان نکند).

چرا شکل تظاهرات اضطراب متفاوت است آیا این دلیل برتفاوتهای افراد نیست که زمینه جذب رافراهم میکند! آیا این بروزاختلالات روان تنی درمناطق مختلف مثل کوهستانی ودشت وکویریکسان است؟ یامردم مناطق کوهستانی برای سردی هواوتلاش درمزارع بیشترخسته میشوند وبیشترقندوشکروچای مصرف میکنند وابتلابه افسردگی همانطورکه درتحقیقات احمدعلی نوربالاآمده درمردم مناطق کوهستانی بیشتراست ودرمناطق شهرنشین دشت ها اختلال عصبی عروقی وگرفتگی رگها ناشی ازتورم سلولهای عصبی مجاورقلب ودرنتیجه مسدودکردن رگها بیشتراست؟مشاهدات پیرامونی مایاافرادهمسایه وفامیل کدامیک رامیگوید؟چرادرمناطق مدیترانه ای که روغن زیتون مصرف میکنند ناراحتی های اینچنینی کمترگزارش شده است!

محصول چای

یادش به خیرقبل هاراکه نخوداب یاآبگوشت غذای مخصوص ایران میخوردیم ومیگفتیم چای محصول سیلان است.اما حالاچی! چای می نوشیم ومیگوئیم روزی 20عددخودکشی درکشوروهمین تعداددیگرکشی (که بیش ازنیمی ازآن کشتارخانوادگی ودوست کشی براثراختلافات جزئی وناشی ازتندخوئی است)وروزی بیش ازاین تعداد مبتلاشدن به ایدز"سندرم نقص ایمنی اکتسابی" وبیش ازاین مبتلاشدن به دیابت وگواتروکم بینائی وامراض پوستی وتوهم زشتی محصول قندوشکرخواری وچای است.مردم مناطق کوهستانی برای رفع خستگی بیشترقندوشکرمصرف میکنند درنتیجه درتحقیقات بیشترپرخاشگری وافسردگی واضطراب درآنهانمایان است امامردم مناطق کم شیب بیشترغذاهای هورمونی سرخ کرده وموز و...مصرف میکنند لذابیماری های قلبی عروقی درآنها هویداست.آغشته کردن موادغذائی به موادشیمیائی ویاتبدیل آنهابه موادشیمیائی ودرنتیجه سم واردبدن کردن عاقبتی جزاین ندارد.دوری ازسم خوارگی ودفع سم ازبدن سبب سلامتی است.

نه داروهای اعصاب درمانگراین همه مرض است نه داروهای شیمیائی وسمی،بهترین برنامه تغذیه مناسب است تغذیه ای که نه زیاد تلخ باشد مانند داروی تهیه شده ازدم مارمورک تلخ یاعلف تلخه یا تریاک یا امثالهم ونه زیاد ویل وبی مزه ونشاسته ای باشد مانند نان سفید"تافتون ولواش وبربری وباگت"بل امربین الامرین ، بینابینی خوب است ته خیاربوته ای تلخ ولی خوب است روغن زیتون که تسفیه نشده ورگ تلخی داردخوب است سبزی کاسنی خوب است پیازخام باغذاخوب است گیلاس مشکی که رگ تلخی دارد وارزان ترازگیلاس تکدانه است بهتراست بطورکلی تلخیات طبیعی خوبند وتلخی جات مصنوعی درحداضطرارواجباربایدمصرف شود آنهاقاعده باشند واینها استثناء.آنهاغذای روزانه باشند واینها دارو.اما داروئی که کوتاه مدت مصرف شودنه سالی به دوازده ماه.امروزه برعکس شده داروهرروزمصرف میشود اما آنهاگاهی اوقات.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

۱۸ تیر با تاجزاده (ازلینک سیدمحمدعلی ابطحی)

 

 

واقعه 18تیررا راست افراطی به کشورتحمیل کرد فرهادنظری فرمانده وقت نیروانتظامی تهران تحت تأثیرآنها کانه جبهه جنک است شبانه به دانشگاه یورش برد وحادثه آفرید گروهک انصارکه تحت عنوان لباس شخصی ها مطرحند وبرسرگورمحمودخان حلبی سرکرده انجمن حجتیه هم حاضربوده اند(هفته نامه ارزشها)آتش بیاراین معرکه بوده اندادرروزهای آخرمجلس هفتم طرفداران افراطی احمدی نژاد درگزارش تحقیق فرهادنظری را بی گناه دانستند واوهنوزمدعی است نبایدعزل میشد

 (ابطحی) : د وست خوبم آقای تاج‌زاده، در آستانه سالگرد ۱۸ تیر به چند تا سؤال در مورد آن حادثه تلخ پاسخ داده و به عنوان مهمان، اختصاصاً برای خوانندگان وب‌نوشت فرستاده است. با تشکر از مصطفی قسمت اول آن را امروز می‌خوانید.

درباره حادثه ۱۸ تیر، به نظر من مهم­ترین سؤال‌ها و پاسخ‌های من به آنها به شرح زیر است:

۱. آیا تجمع دانشویان در اعتراض به توقیف روزنامه سلام اتفاقی، منحصر به فرد و ویژه بود؟

پاسخ این است که خیر؛ زیرا بارها و بارها دانشجویان کوی دانشگاه تهران در اعتراض به برخی تصمیمات دولتی و حکومت تجمع‌های خودجوش شکل می‌دادند. در این مواقع معمولاً بین ۱۰۰ تا ۴۰۰ نفر از دانشجویان در کوی جمع می‌شدند و بعضاً با دادن شعارهایی از کوی خارج شده و تا امیرآباد، تقاطع بزرگراه آل‌احمد می‌رفتند و سپس به کوی برگشته و متفرق می‌شدند. بعد از توقیف روزنامه سلام به جرم این­که چرا طرح سعید امامی را در مورد مطبوعات افشا کرده بود، این اجتماع شکل گرفت. بعدها دانشجویی که نخستین یادداشت را برای دعوت از دیگر دانشجویان به منظور برپایی تجمع نوشته بود (اگر اشتباه نکنم اسم او آقای شفیعی بود) دستگیر شد و نزدیک به دو سال در زندان بود. نه در آن دو سال و نه در سال­های بعد تا به امروز، هیچ مدرکی دال بر اینکه این اجتماع را یک جریان سازمان‌یافته سیاسی شکل داده باشد به دست نیامد و بنابراین قاطعانه می‌توان گفت این تجمع، تجمعی بود خودجوش و دانشجویی، مثل همیشه.

۲. آیا نحوه مقابله با آن اجتماع خودجوش دانشجویی طبیعی بود؟

مواجهه با دانشجویان تجمع‌کننده در مرحله اول کاملاً طبیعی بود اما در مرحله بعد غیرطبیعی، سازمان‌یافته و از پیش تصمیم گرفته شده بود. در مرحله اول به محض خروج دانشجوها از کوی، چون همیشه نزدیک­ترین پاسگاه نیروی انتظامی تعداد محدودی نیرو به محل می‌فرستد و با زبان لین از دانشجوها می‌خواهد که به کوی برگردند و خواسته‌هایشان را از طرق قانونی پیگیری کنند و دانشجویان به همین ترتیب عمل می‌کنند. تا اینکه از فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ با آنها تماس گفته می‌شود که شرایط را همان‌طور که هست حفظ کنند تا فرمانده و نیروهایش به محل برسند. با رسیدن نیروهای جدید به محل با اینکه اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها به درون کوی برگشته بودند و تعداد معدودی دم در کوی ایستاده بودند و مسئولین مربوطه کوی و دانشگاه تهران در آنجا حضور به هم رسانده بودند تا تجمع را به صورت مسالمت‌آمیز خاتمه دهند، برخوردهای خشونت‌آمیز، غیر مسبوق به سابقه و علنی مسئولان نیروی انتظامی با دانشجویان و مسئولان مربوطه موجب تحریک آنان شد و سپس بی هیچ دلیل روشنی آقای نظری فرمان حمله نیروهای انتظامی و در کنار آنها لباس شخصی‌ها به درون کوی را صادر کرد و به همین دلیل می‌گویم که این حرکت، اقدامی غیرطبیعی و از قبل سازماندهی شده بود و نیروها توجیه شده بودند که به داخل کوی بروند و همه‌ی دانشجوها را مورد ضرب و شتم قرار دهند.

۳. آیا حادثه کوی دانشگاه در حدی هست که هر سال درمورد آن سخن گفته شود و آیا این ماجرا لازم است به نقطه عطفی در حرکتهای دانشجویی بدل شود؟

جواب این است که بله، ما چنین هجوم غیرانسانی و ناموجهی را به دانشجویان کوی از ابتدای تأسیس دانشگاه تهران مشاهده نکرده بودیم. این حمله چنان تأثربرانگیز بود که هر کس که روزهای اول به کوی وارد شد و آثار ضرب و شتم را دید به شدت متأثر شد و گریست و باور نمی‌کرد که در جمهوری اسلامی کسی بتواند به دانشجوها به این شکل وحشیانه حمله کرده باشد و بعضی از دانشجویان را در حالت خواب و بیداری از طبقه دوم به حیاط کوی پرت کنند و موجب مجروح شدن تعداد قابل‌توجهی از دانشجوها شود و روز بعد هم یک جریان پنهان اما شناخته شده، عزت ابراهیم‌نژاد را به قتل برساند و سپس آمران و مباشران آن تبرئه شوند و پس از مدتی مدعی، یعنی شاکی و متشاکی جایشان عوض شود. در این شرایط بزرگداشت این روز لازم است.

۴. چرا این حادثه رخ داد؟

در این زمینه تحلیل‌های متفاوتی ارائه می‌شود؛ اما به نظر من اقتدارگراها می‌خواستند با یک تیر دو نشان بزنند. طبق تحلیل آنها مطبوعات و دانشگاه دو بال اصلاحات بودند که باید به هر قیمتی چیده می‌شدند تا پرنده اصلاحات زمین‌گیر شود و سرکوب آن آسان. بنابراین با توقیف غیرموجه روزنامه سلام و با سرکوب غیرانسانی دانشجوهای کوی دانشگاه تهران فضایی ایجاد کردند که انفعال بر دانشگاه حاکم شود تا چنانچه مطبوعات کشور را آن هم به استناد قانون مربوط به اراذل و اوباش و به صورت فله‌ای توقیف کنند کسی را یارای اعتراض کردن نباشد. کما اینکه آقای صفارهرندی وزیر ارشاد کنونی که آن زمان معاون آقای حسین شریعتمدار در روزنامه کیهان بود، پس از توقیف فله‌ای مطبوعات مقاله نوشت که: «ما روزنامه‌ها را بستیم و هیچ اتفاقی نیافتاد» و نتیجه گرفت که «این روزنامه­ها دارای پایگاه مردمی نیستند.» از منظر وزیر ارشاد دولت آقای احمدی‌نژاد، تیراژ مطبوعات و میزان نفوذ آنان در افکار عمومی بیانگر پایگاه اجتماعی آنان نیست بلکه به راه نیافتادن تظاهرات مردمی بیانگر آن است که روزنامه فاقد پایگاه مردمی است و مردم با توقیف فله‌ای مطبوعات مخالف نیستند. به نظر من روزنامه سلام و دانشگاه تهران به عنوان سمبل مطبوعات آزاد و دانشگاه مستقل سرکوب شدند تا بقیه روزنامه‌ها و دانشگاهها حساب کار خود را بکنند.

۵. آیا فاجعه‌آفرینان به اهداف خود رسیدند؟

به نظر من در بخش­هایی از اهداف خود به ویژه در زمینه منفعل کردن بخش­های وسیعی از دانشجویان موفق شدند ولی هرگز نتوانستند افکار عمومی را از توجه به فاجعه و حمایت از آقای خاتمی باز دارند. جالب آنکه انتخابات مجلس ششم که حدود هشت ماه بعد از فاجعه برگزار شد، ثابت کرد که اصلاحات و اصلاح‌طلبان هنوز حرف اول را در افکار عمومی می‌زدند به همین دلیل بعد از انتخابات مجلس، تصمیم گرفتند کار را یکسره و همه روزنامه‌های اصلاح‌طلب را قلع و قمع کنند. این تصمیم را با پخش فیلم مونتاژ شده آقای لاریجانی از کنفرانس برلین و فضاسازی بعد از آن آغاز کردند اگرچه حتی بعد از این کار نیز در مرحله دوم انتخابات مجلس ششم مردم دوباره به اصلاح‌طلبان رأی دادند. در سال بعد نیز آقای خاتمی را با ۲ میلیون رأی بیشتر به ریاست‌جمهوری برگزیدند. اما کاملاً مشخص بود که فضای دانشگاه در حال تغییر است و نگاه به خارج به تدریج گسترده­تر می‌شود به گونه‌ای که بعضی تشکل‌های دانشجویی حمله آمریکا به عراق و اشغال آن کشور و سقوط صدام را بهار بغداد خواندند با این توجیه که بعد از این مردم عراق روی آبادی، آزادی و آرامش و رفاه را خواهند دید.

۶. آیا مواجهه اقتدارگرایان با فاجعه کوی در سال­های بعد، از جمله امسال منطقی بود یا خیر؟

اقتدارگرایان چند راه پیش رو داشته‌اند. یکی اینکه اساساً ادعا کنند این فاجعه را دوم‌خردادی‌ها و اصلاح‌طلبان ایجاد کردند. همان حرفی که در مورد قتل‌های زنجیره‌ای یا ترور آقای حجاریان و یا اخیراً سخنان آقای پالیزدار مطرح کردند. این ادعا مانند طرح ربایش آقای احمدی‌نژاد توسط آمریکا و باج‌خواهی از ایران جز خنده بر لبان شهروندان و اظهار تأسف آنان نتیجه‌ای نخواهد داشت. دوم آنکه پیشنهاد اصلاح‌طلبان را عملی کنند و گزارش دقیق کمیته‌ای را که شورای عالی امنیت ملی تشکیل داد و اعضای آن به تأیید رهبری نظام رسیدند و اتفاقاً به لحاظ عددی اصلاح‌طلبان در آن در اکثریت قرار نداشتند، مبنای مجازات مهاجمان قرار گیرد. اما آنان گزارش را کنار گذاشتند. با وجود این که شواهد روشنی از وضعیت آمران و مباشران فاجعه در دست بود از جمله نوار مکالمه آقای نظری با مسئولین کلانتری محل، ادعاهای وی در جلسه روز جمعه شورای تأمین استان تهران که چرا به داخل کوی دانشگاه حمله کردند، دستگیری و اعتراف تعدادی از لباس شخصی‌هایی که به درون دانشگاه وارد شده و تیراندازی کرده بودند و همین‌طور جریان به قتل رسیدن آقای عزت ابراهیم‌نژاد و سوالاتی که در مورد قاتل آن وجود داشت و در حقیقت به دلایل فراوانی اقتدارگرایان نه می‌توانند اصل قضیه را منکر شوند و نه قادرند خطاهای فرماندهان مستقر در محل را توجیه کنند و نه حتی می‌توانند یک دلیل برای ورود به خوابگاه دانشجویان و شکستن حریم دانشگاه ارائه کنند، پیشنهاد ما این بود که قوه‌قضائیه گزارش کمیته شورای عالی امنیت ملی را مبنا قرار دهد و به جرایم متخلفان رسیدگی و آنان را محکوم کند تا اثبات شود تصمیم ورود به دانشگاه خودسر و توسط فرماندهان حاضر در محل گرفته شده است نه اینکه نظام جمهوری اسلامی مورد اتهام قرار گیرد؛ اما متأسفانه نه دادگاه بر این اساس عمل کرد و نه تصمیمات درستی توسط اقتدارگراها در سالهای بعد اتخاذ شد. راه سوم که عملاً اقتدارگرایان در پیش گرفته‌اند آن است که سعی کنند این حادثه را از ذهن و خاطره دانشجوها بزدایند. تلاش مذبوحانه­ای که از ابتدا محکوم به شکست بود. بر همین اساس امسال نیز همه دانشگاه‌ها و حتی خوابگاه‌ها را تا ۱۵ تیر تعطیل و تخلیه می‌کنند تا دانشجویان نتوانند در دانشگاه و به صورت جمعی این روز را گرامی بدارند. نتیجه آن شده است که اکنون برخی کشورهای خارجی درصدد نامگذاری هجدهم تیر بر خیابانهای خود برآمده اند.

۷. سؤال آخر اینکه چرا با همه اینکه حکومت یک دست شده است، اقتدارگراها با مسئولین وقت دولت اصلاحات از جمله بنده حاضر به مناظره درباره کوی دانشگاه نیستند؟

به نظر من علت روشن است. چون علاوه بر سؤالهای فوق که پاسخهای روشن می‌طلبد، اقتدارگراها نمی‌توانند توضیح دهند که چرا ۹ سال پس از کشته شدن عزت ابراهیم‌نژاد قاتل وی شناسایی و محاکمه نشده است و چرا ۹ سال پس از آنکه عده‌ای در برخی از نقاط شهر آشوب کردند و مراکزی را سوزاندند، کسانی که این عمل شنیع را مرتکب شدند شناسایی و محاکمه نشدند. قبلاً هم گفته‌ام علت را باید در ضرب‌المثل چاقو و دسته آن جست.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

محبت درمانی (قسمت دوم) قسمت اول بهار86

بسم الله الرحمن الرحیم

الذی خلق الموت والحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا .../اوست آنکه آفرید مرگ راوزندگی را تا بیازماید  شما را که کدام نیکوترعمل می کنید.../2ملک

کدام عمل نیکو،ازازدواج بهتر!!!رحمت مطلق.برکت عمر.

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا

کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى‏دهد /سوره مبارکه حضرت مریم/مانند امام خمینی وشهداکه خدامحبتشان رادردلهاقرارداده است همچنین مانند راستگویان"صدیقین"که مهرشان به دل می نشیند وراهشان مستقیم است وهمه خواهان هدایت به راه آنهاهستند«اهدناالصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم والضالین»نعمت داده شده ها ، نه فرقه های گمراه وضاله وموردغضب خدا.

آیت الله خامنه ای:

«درازدواج اصل قضیه محبت است/بالاترازواقعیات زندگی ،آرزوها وعشقهاواحساسات انسانی درزندگی نقش دارند. نقششان هم نقش تبعی ودرجه دوم نیست بلکه نقش اصلی است ومیتواند ملاط این بنای بسیارمستحکم قرارگیرد.

ازدواج، این رابطه انسانی براساس محبت ورابطه عاطفی استواراست یعنی زن وشوهرباید به هم محبت داشته باشند وهمین محبت همزیستی آنها را آسان خواهدکرد. عامل محبت به پول وتشریفات واین چیزهابستگی ندارد.

محبت که بودوفاداری هم هست.

محبت خانواده راپایدارمیکند.

محبت که بودفضا فضای انس می شود.

محبت اعتمادمی آورد.

محبت ورزیدن اساس خوشبختی است.خوشبختی دراین است که زن وشوهرهمدیگررادوست داشته باشند

وقتی محبت باشد ازمحبت خارهاگل میشود.اگرچیزناخوشایندی هم درهمسروجود داشته باشد وقتی محبت بود آن چیزهای ناخوشایند به کلی رنگ می بازد ومحبت همه چاله هاراصاف میکند.»منبع کتاب مطلع عشق /سخنان آیت الله خامنه ای حین خواندن خطبه عقد دخترهاوپسرها

درواقع سخنان آیت الله خامنه ای تفسیرآیه 21سوره روم است.محبت شایسته ترین وزیباترین رفتارنیکو است .راستی محبت چیست؟ چیزی است که بایدابرازشود!بایدگفته شوددوستت دارم. باید با تصویرورفتارنمایش داده شود . آیامحبت آن چیزی نیست که امام خمینی باجامعه اش وهمسرش داشته بطوریکه هیچ امرونهی به اونمیکرده واگرآب میخواسته خودش بلندمیشده ،می رفته ومی نوشیده است دستورنمیداده همسرش برایش ببرد.آیاابرازمحبت آن چیزی نیست که امام ازبیروت درنامه اش برای همسرش ارسال وابرازکرده است!آیاازدواج رحمت وبرکت زندگی نیست؟! همانطورکه باران آرامش رافراهم می آوردازدواج هم آرامش رافراهم می آورد.بشرط آنکه مقدمات هردوفراهم باشد.

پول ریختن به دست وپای همسر وچیزی خریدن برای اوکه بعدازوظیفه ، سخاوت است. راستی محبت چیست وچگونه افزایش می یابد؟

این پست منتظرکوچولو، هم ضمیمه این پست میگردد:

از دست دادن  نعمت، عکس العمل گناه

در حقیقت از دست دادن نعمت، عکس العمل کارهای ناشایست خود ماست، که عدم شایستگی ما رابرای برخورداری  از نعمت های الهی را ثابت  می کند و در نتیجه، نعمت از ما سلب می شود و گرنه  خداوند تبارک و تعالی،کریم تر از آن است نعمتی را که به فرد یا گروهی عطا کرده، باز پس بگیرد.

این مطلب چیزی است که در قرآن کریم به عنوان یکی از سنت های الهی از آن یاد شده است : « خداوند هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمی دهد، جز آن که آنان خودشان را تغییر دهند» . (انفعال،آیه 53)

بنا براین هنگام از دست دادن نعمت، نباید به دنبال علت های انحرافی رفت،باید علت را در وجود خود جست و جو کنیم، ببینیم چه اعمالی از ما سرزده که موجب ازدست دادن نعمت الهی شده است.

از بعضی از آیات شریفه ی قرآن ، چنین استفاده می شود که بین تقوا، نزول برکات آسمانی و نعمت های الهی ، رابطه ای مستقیم برقرار است.

 ( اگر مردمی که در شهرها و آبادی ها زندگی می کنند، ایمان می آوردند و تقوا  پیشه می کردند،ما برکات آسمان و زمین را بر آنان می گشودیم؛ولی ( آنان حقایق را ) تکذیب کردند، ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم. )[تکذیب نعمتها مختص کفارنیست درسوره رحمن بعدازنعمتهائی که گفته شده فبای آلاءربکماتکذبان آمده است]

 منظور از برکات چیست ؟

در این که منظور از برکات زمین و آسمان چیست،در میان مفسران. گفت و گوی فراوان وجود دارد.بعضی آن را به (( به اجابت دعا و حل مشکلات زندگی)) ؛ ولی این احتمال وجود دارد که منظور از برکات آسمانی، برکات معنوی و منظور از برکات زمینی، برکات مادی بوده باشد، اما تفسیر اول مناسب تر به نظر می رسد.

همان گونه که ایمان و تقوا سبب نزول باران و افزایش نعمت های آسمانی و زمینی  می گردد، گناه و معصیت نیز موجب کم شدن باران یا از بین رفتن نعمت می شود.

ابو حمزه ثمالی می گوید : (( شنیدم که امام محمد باقر (ع) می فرمود :باران هر سال یک اندازه می بارد و هیچ سالی کمتر از سال دیگر نیست؛ اما وقتی مردمی، گناه و معصیت کنند، خداوند سهمیه باران آن سال آنان را برای دیگران قرار می دهد و یا به بیابان ها،دریاها، و کوه ها می فرستد .....)) .

در روایتی از امام علی ابن موسی الرضا (ع) چنین گفته شده : (( خداوند به یکی از پیامبران وحی فرمود : وقتی اطاعت شوم راضی می شوم و هنگامی که راضی باشم، برکت می دهم و برای برکت من نهایتی نیست و هنگامی که معصیت شوم، غضب می کنم، وقتی غضب کردم، رحمتم را دور می کنم و دوری از رحمت من به نسل هفتم نیز می رسد.

به نظر من این قسمت حرفای زیادی رو تو دل خودش جا داده مخصوصا" اگه همه جانبه بهش نگاه کنیم .  نظر شما چیه؟!

 یک پرسش

ممکن است کسی سوال کند که جرم نسل های بعدی چیست که به خاطر گناه گذشتگان، گرفتار می شوند؟

بعضی پاسخ داده اند که اینان کسانی هستند که به اعمال پدرانشان راضی هستند، همان گونه که درباره ی حضرت مهدی (عج) است که فرزندان قاتلان امام حسین (ع) را می کشد؛ به خاطر این که آنان به کار پدرانشان راضی بودند .  آثار گناه در زندگی وراه جبران آن /  مولف علی اکبر صمدی

زیتون:

امام معصوم اول :شکرنعمت برای افزایش آن کافی است.

شکرنعمت نعمتت افزون کند کفر(پوشاندن حق)نعمت ازکفت بیرون کند.

برکت چیزی است که مایه قوام زندگی شود محبت مایه قوام ودوام زندگی است.ازدواج سبب وعامل محبت ودل گرمی است.دل همدیگرراسردنبایدکرد. ازگندم (نان) بعنوان برکت نام برده میشود واین سبب میشود بدن مااستحکام یابد وبتوانیم خداراعبادت کنیم.ازنمک هم بعنوان برکت یادمیشود که سبب پیشگیری ازبیماریهاست مشروط براینکه اول وآخرغذابچشیم. همه نیازمندآن دوهستند.درهمه جاهست ومی روید. مریض تکلیف نداردبه انسان بیمارروزه نیست. مسائل اجتماعی بسیارپیچیده است .چه چیزی سبب دلسردی وبی محبتی میشود؟ وبرکت رااززندگی میبرد خودم این راتجربه کرده ام که رضایت همسرموجب برکت زندگی است.

راستی محبت چیست؟ اگرچیزی است که بایدابرازشود!نظرشمادرمورد نحوه ابرازآن چیست؟چگونه باید ابرازشود؟!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

گفتگوسوسن شریعتی بااحسان شریعتی نقل ازلینک هفته نامه شهروندامروز

وقتی در یک تماس تلفنی با سوسن شریعتی، از حضور احسان در ایران آگاه شدیم، ایده‌ای در ذهنمان خلجان گرفت. با سوسن خانم که در میان گذاشتیم، استقبال کرد. از او خواستیم در مقام مهاجری که هفت سال قبل به ایران بازگشته و با جامعه جدید و حرف‌های جدید مواجه شده در مقابل برادرش، احسان بنشیند و از او سئوالاتی بپرسد. سوسن خانم که پذیرفت، مانده بود راضی کردن احسان شریعتی. کمی ما تلاش کردیم و کمی هم خواهر تلاش کرد تا بالاخره در یک ظهر تابستانی، ما این خواهر و برادر را در دفتر شهروند پذیرا شدیم. مسئولیت خویش به سوسن سپردیم و خود در کناره نشستیم و گوش سپردیم به مباحثه خواهر و برادر. دو ساعت مصاحبه و دو ساعت گپ‌وگفتی خودمانی و شیرین ماحصل حضور چهارساعته آن دو در دفتر شهروند بود. حضوری که از آن ساعات شوخ‌طبعی‌های احسان و نکته‌سنجی‌های سوسن پررنگ‌تر در ذهن‌مان خواهد ماند. شاید اگر احسان قرار از پیش تعیین‌شده‌ای برای عصر همان روز نداشت، حضور آنها طولانی‌تر بود، بی‌آنکه نه آنها خسته شوند و نه ما البته.

 

داستان شریعتی‌ها

«همه امیدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این‌ دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است، به خاطر آن است که، در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است... سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می‌تواند معجزه‌آسا و زمانه‌شکن باشد و کودکی تنها، در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پرقدرت به سراشیب باتلاق فرو می‌رود، تا کجا می‌تواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟»

 

دکتر علی شریعتی این جملات را در وصیت‌نامه خویش مکتوب می‌کند، اگر چه این بار شاید پیش‌بینی دکتر غلط از آب درآمد و دو دخترش (سوسن و سارا) به رغم «محرومیت از پدر» «آدم حسابی» البته احسان هم اینگونه شد. پسر جوان 18ساله‌ای که دکتر شریعتی می‌شناخت، امروز میانسالی 50ساله است؛ حتی بزرگ‌تر از پدر در زمان مرگ. به وصیت پدر فلسفه خوانده آن هم در غرب و باز هم به وصیت پدر ‌خوانده‌هایش را تکمیل کرده با فلسفه اسلامی. این وسط تنها یک پای کار می‌لنگد، دکتر وصیت کرده بود که برود فلسفه غرب بخواند و بازگردد و آنگاه فلسفه اسلامی بخواند. اما گویی موعد بازگشت احسان به کشور هنوز سرنرسیده و او همچنان مهاجری است در میان خیل مهاجران ایرانی غرب. مهاجری که البته یک تفاوت عمده با دیگران دارد. احسان شریعتی فقط شهروند ایران است و هنوز یک شناسنامه دارد. از پس قریب به سی‌سال زندگی در غرب، هنوز حضورش «موقت» است و موعد بازگشت را انتظار می‌کشد. شاید نگران گذشت زمان است، زمانی که می‌گذرد و تحقق وصیت پدر را به فردایی دیگر می‌اندازد و کسی چه می‌داند، شاید همین تعلیق در بازگشت، احسان را واداشته تا در این حضور 30 ساله «موقت»، هم فلسفه غرب بخواند و هم خود مطالعه فلسفه اسلامی را آغاز کند. هر چه باشد دکتر در نامه‌ای به احسان 14ساله نوشته بود «و بخوان، بخوان، بخوان...» تازه در وصیت‌نامه خویش هم نه‌تنها به احسان امید بسته که دوست دارد: «احسان، متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید.»

 

***

احسان فقط سه سال از خواهرش بزرگ‌تر است و 4 سال بزرگ‌تر از سارا. احسان متولد 1338 است و سوسن 1341. اما شاید به همان دلیل پسر بودن که دکتر درباره آن نوشته بود و شاید هم اختلاف سن، خیلی زودتر از دو خواهر با اندیشه شریعتی آشنا شد. آن گاهی که در 14سالگی جذب اندیشه گروه‌های مبارز و انقلابی شده بود، احسان و خانواده مشهد بودند و دکتر در حسینیه ارشاد تهران کلاس درس داشت و منبر سخنرانی و در غیاب پدر است که احسان قلم برمی‌دارد و آموخته‌ها و دلمشغولی‌هایش را برای او مکتوب می‌کند و از این‌جاست که احسان هم می‌شود یک پای ثابت نامه‌نگاری‌های پدر که «مگر نه من چهارده سال است که از نخستین گامی که بر روی این زمین ما نهاده‌ای، چشم بر راهت دوخته‌ام تا به من برسی،‌به من که سی و نه سال است در همین گوشه- نه- در وسط همین جاده، ایستاده‌ام، تنها و غریب.... می‌رفتم و هراز چندی می‌ایستادم و به قفا می‌نگریستم و نگاه‌های منتشر، مشتاقم، بر خط جاده‌ راه می‌کشید تا مگر تو را ببینم که در آن دورها، چون نقطه‌ لرزانی بر سینه ابهام این کویر پیش می‌آیی...» اما تجربه زندان دکتر شریعتی نتوانست خط انقطاعی براین رابطه باشد و آزادی دکتر از زندان ارتباط پدر و پسر را بیشتر کرد. احسان شب‌ها و نیمه‌شب‌های زیادی را با پدر گفت‌وگو کرد و مباحثه. احسان از مبارزه مطالعه می‌گفت و دکتر از لزوم تحصیل و علم‌آموزی و نهایتا هم این پدر بود که جوان 17ساله‌اش را متقاعد به رفتن کردن و «خواندن، خواندن و خواندن...»

 

احسان به آمریکا می‌رود و دکتر و خانواده در ایران عرصه زندگی را هر روز تنگ‌تر می‌بینند. این‌جا است که سوسن هم در جایگاه دختری 14ساله با پدیده «علی شریعتی» همراه می‌شود، ساواکی که به خانه می‌ریزد، پدری که دشمن و مخالف بسیار دارد و حتی متهم به بی‌دینی است. با این همه، سوسن این سال‌ها بیشتر علی شریعتی را می‌شناسد و هنوز با اندیشه شریعتی میانه‌ای ندارد.

 

سال 56 دکتر از ایران که هجرت می‌کند، تلاش همسر و دخترانش برای خروج از کشور و همراهی با پدر افزون می‌شود و چه خوش اقبال بودند سوسن و سارا که درست یک شب قبل از فوت پدر به لندن می‌رسند. سوسن 15ساله و سارا 14ساله با لبخند دیدار پدر بعد از یک ماه برلب به خواب می‌روند و صبح هنگام چشمان او را برای همیشه بسته می‌بینند. و از این‌جا است که دیگر مواجهه فرزندان با دکتر از طریق صدا قطع می‌شود و موعد مواجهه با اندیشه شریعتی می‌رسد. احسان، سوسن و سارا، پس از خاک‌سپاری پدر، با مادر و «مونا» کوچکترین خواهر، به فرانسه می‌روند و زندگی در غربت را آغاز می‌کنند و از این‌جا است که مواجهه با اندیشه علی شریعتی برای فرزندان شکلی تازه پیدا می‌کند. آنها در میانه تحصیل هر یک در گوشه‌ای می‌نشستند و نوار سخنرانی‌های پدر را پیاده می‌کردند. تجربه‌ای که سوسن، شیرین دریافت‌اش کرد و: «مثل این بود که با جادوی صدا هم شریعتی را کشف می‌کردیم و هم پدر را به یاد می‌آوردیم. منظور اینکه ما در خلوت دورافتاده جنوب فرانسه، در اتاقک‌های مجزا با دنیایی که شریعتی چندین سال قبل خلق کرده بود، آشنا شدیم.» در همین دوران بود که انقلاب اوج گرفت و نوفل‌لوشاتو کانون مبارزه شد. این‌جا بود که فرزندان شریعتی با گوش دادن به رادیو ایران فهمیده بود که شریعتی به شعار مردم کوچه در خیابان تبدیل شده است و این‌چنین بود که فرزند شریعتی بودن به یک تجربه اجتماعی برای آنان بدل شد. با انقلاب به ایران بازگشتند و این‌بار به جای تجربه غربت با تجربه آقازادگی همراه شدند. اما در فضای خاص آن سال‌های بعد از انقلاب بود که فرزندان شریعتی فهمیدند که باید در مواجهه با انقلابیون یک سؤال را تکرار کنند، کدام شریعتی‌؟ چه آنکه از حزب جمهوری تا سازمان مجاهدین و مجاهدین انقلاب و فرقان هم از شریعتی حرف می‌زدند و درس‌های او را بازخوانی می‌کردند. در چنین فضایی فرزندان شریعتی به قصد ارایه قرائت واقعی از دکتر علی شریعتی کانون ابلاغ اندیشه‌های شریعتی را بنیان گذاشتند. اما با گذشت زمان ورق برگشت یا شاید به قول سوسن «به آقازادگی ما حمله شد!» فعالیت‌های احسان با انتقاد همراه شد و فعالیت‌های مادر همچنین. حمله به منزل دکتر علی شریعتی در مراسم چهارمین سالگرد او دلیلی می‌شود بر تصمیم احسان برای خروج از کشور پس باز هم رخت مهاجرت برتن کرده و به مقصد پاریس، تهران را ترک می‌کند. پاییز 60 است که احسان یکه و تنها به فرانسه می‌رود و یک‌سال بعد نیز دو خواهرش را در کنار خود می‌بیند. سوسن هنوز 20 سالش نشده بود که باز هم مهاجری می‌شود در کشوری دیگر و این بار حتی بدون حضور مادر.

 

این سه خواهر و برادر در فضای آن روزهای مهاجرین ایرانی غرق نمی‌شوند که خود داعیه‌دار می‌شوند و نشریه‌ای منتشر می‌کنند با عنوان «ارشاد» تا همچنان خاطره دوران حسینیه ارشاد علی شریعتی را زنده نگاه دارند. این دوران فرصتی بود برای احسان و سوسن و البته سارا که این‌بار نه در سطح که در عمق شریعتی را بخوانند تا از دل آن این گفته سوسن درآید که: «این تصور که باید حتما پشت کنی به پدر تا بگویی هستم، بسیار کلیشه‌ای است، چنانچه دست بسته در برابر آن نیز می‌تواند عامل انحطاط باشد. در حقیقت، این وفاداری به میراث پدری محصول تنش، تجربه تکان‌دهنده بی‌صاحبی و در نتیجه خروج از زیر سقف امنیت است. آنچه می‌تواند اتوریته پدری باشد بوده است و اگر وفاداری بوده است محصول یک مواجهه آزاد است و نه محصول تسلیم شدن.

 

و این چنین شد که فرزندان شریعتی، هر سه شریعتی خواندند. احسان فلسفه خواند که دکتر آرزو داشت. سوسن تاریخ خواند که علاقه دکتر بود و سارا جامعه‌شناسی که بستر عمل و اندیشه دکتر بود. و با این کوله‌بار بود که سوسن پس از 20 سال در سال 80 به ایران بازگشت و یک‌سال پس از او سارا و احسان همچنان در تعلیق ماندن در غرب و بازگشتن به ایران. اگر چه میل‌اش به بازگشت است و حضورش در غرب همچنان موقت.

 

****

 

سوسن شریعتی : تو به نسلی تعلق داری که زمانه خود را با خود برداشت و برد. بعد از نزدیک به سی‌سال برگشته‌ای. در این اولین مواجهه با جامعه ایران،  به نظرت از آن زمانه،  چیزی باقی‌مانده است؟ حسرت و نوستال‍ژی اولین واکنش مهاجری است که پس از سال‌ها به سرزمین‌اش برمی‌گردد. دیروز را همه فراموش کرده‌اند، آدمها را و حرف‌ها را. آیا از اینکه کسی دیگر آن زمانه را به اد نمی‌آورد در حسرتی یا اینکه تغییرات جامعه را مثبت می‌بینی؟ مشخصات زمانه شما چه بود و اکنون پس از سی‌سال در این بازگشت،امروز، به نظر تو از آن دیروز چه به جا مانده است؟ اصلاً  مشخصات  زمانه تو چه بود؟

 

احسان شریعتی :  من اکنون از باب تشبیه، مثل یکی از اصحاب کهف هستم که به ایران بازگشته‌ام و بنابراین با مسایل داخلی میهن بمانند یک کودک مواجه می‌شوم و سؤالات ابتدایی برایم مطرح می‌شود. البته این تجربه را مبارک می‌دانم. زیرا این کودکی و فقر و از نقطه  صفر آغاز کردن، بنیان هر ایمان و تفکر پرسشگر است. مشخصه  بارز آن شرایطی که بار نخست من ازایران رفتم، در بحرانی یا انقلابی بودن آن دوران بود. سالهای 50 تا 55 که در ایران بودم، سال‌های سیاه اختناق و سرکوب بود. در آن سال‌ها جنبش انقلابی که سرمشق یا پارادایم آن مبارزه قهرآمیز و مسلح بود، در اوج و افول خود بود. در آن فضا دکتر شریعتی تلاش می‌کرد تا از نظر فکری و اعتقادی راهی نو بگشاید. یکی از مشکلات عمده  او این بود که نسل انقلابی و تشنه مبارزه را قانع کند که چگونه «بمانیم تا کاری کنیم» و نه اینکه «کاری کنیم تا بمانیم». اما این سخن دکتر برای ما جوانان انقلابی کمی‌مبهم می‌نمود. خود من اول بار، وقتی در مشهد دفاعیات مجاهدین را در کنار آثار شریعتی در حسینیه ارشاد می‌خواندم، تحت تاثیر آن فضا و فداکاریها قرار گرفته بودم که در همان نامه ‌اول که به دکتر نوشته بودم مشهود بود. و در پاسخ او که هم معروف شد، نوشته بود برای مبارزه هنوز وقت داری اما برای تحصیل و کسب مایه زمان می‌گذرد و کارت فطیر خواهد شد، پس فعلا «بخوان و بخوان و بخوان!». امااین نظر دکتر هنوز برایم عمیقا قانع‌کننده نبود. به تهران که آمدم دکتر به زندان افتاد و من با شاگردان مبارز ایشان مرتبط بودم. تنها دو سال پس از آزادی دکتر بود که مجالی یافتم تا با دکتر در گفتگوی نزدیک‌تر باشم. و در این زمان تازه فهمیدم که شریعتی چه می‌خواهد و چه می‌گوید و سپس، در پی یک حادثه  امنیتی، حتی متقاعد شدم که در آن شرایط بهتر است از کشور خارج شوم. لذا به آمریکا رفتم و این اولین خروجم از ایران بود. بعد از آمدن دکتر به اروپا و حادثه  شهادت او، شرایط تازه‌ای بر من تحمیل شد مانند سفر به کشورهای مختلف به‌مناسبت مجالس بزرگداشت دکتر و...، تا آغاز انقلاب ایران. پس از این دوران هم نوبت به عمل به توصیه  دکتر رسیده بود که از من خواسته بود تا فلسفه  غرب را بیآموزم و بازگردم و فلسفه اسلامی‌بخوانم و برای تکمیل نگاه جامعه‌شناختی– تاریخی به مسایل ایران و اسلام، از زاویه  فلسفی– انسان شناختی بدان بنگریم.

پس از اندی، واقعه شهادت آقا مصطفی و پیشامد چهلم‌های پیاپی و آمدن آیت‌الله خمینی از نجف به پاریس، محیط فرانسه ملتهب شد و...، من در همان اوان و روزهای منتهی به انقلاب بهمن به ایران بازگشتم و با جامعه‌ای انقلابی مواجه شدم.نیروهای مردمی‌رها شده از همه سو، از ما طلب راه حل می‌کردند. به هر استان که سفر  می‌کردیم، مردم خواست‌های اجتماعی خود را از انقلاب مطرح می‌کردند تا به مسئولین منتقل کنیم. استقبال زیادی که در شهرها از ما می‌شد، در واقع استقبال از یاد شریعتی بود. البته این موج زودگذر بود و پس از یکسال تفرقه و تخاصمات آغاز شد.

پس تجربه آقازادگی شما بسیار کوتاه بود؟

(خنده) بله! یکسالی روی دست‌ها و قلب‌ها بودیم ولی بعد برخی از متعصبان، به شیوه  پیش از انقلاب شریعتی‌ستیزی را آغاز کردند. در چنین فضای ملتهب و شلوغی ما تلاش می‌کردیم تا «کانون ابلاغ اندیشه‌های شریعتی» را فعال کنیم. از سال 60 به بعد هم که دوران جدیدی آغاز شد و مجبور به مهاجرت شدیم.

بر اساس یک تجربه شخصی می‌گویم: مشکل همه کسانی که ناگهان به غربت پرتاب می‌شوند ، زمانی است که نمی‌گذرد، در حقیقت نمی‌خواهند بگذرد. در هرگونه تغییر، خیانتی می‌بینند به آرمانها و فراموشی آنها. معتکف خاطرات خود می‌مانند و از سر وفاداری در زمانه از دست رفته‌ها می‌ایستند و می‌شوند متولی همان دیروزی که دیگر نیست. با همه مشخصات فرهنگی و اجتماعی‌اش. سوال من این است که مشخصات اصلی آن زمان چه بود که وفاداری به آنها، موجب خروج شما از کشور شد. آیا همچنان به آن آرمان‌ها می‌اندیشی یا امروز موضوعیت آنها را منتفی می‌دانی؟

آن زمان نسلی فداکار در جامعه حضور داشت. نسلی که ایثار را به اوج رسانده و خود را وقف جامعه و آرمان‌ها کرده بود.

واما در قیاس، نخستین ویژگی که امروزه برای من تکان‌دهنده است، این است که با نسل جدیدی مواجه می‌شویم که روحیات دیگری دارد. نسل کنونی نسبت به نسل‌ ما از مسایل فکری و اجتماعی بسیار مطلّع‌تر وآگاه‌تر است ولی به همان میزان، محاسبه‌گرتر، محافظه‌کارتر  و فردگراتر است. این شاید اولین تفاوت میان نسل‌ ما و نسل جدید باشد. ما به دنبال حقیقت و یگانگی و یکسویی با او بودیم و نه فقط از پی کشف حقیقت  یا کسب علم و دانش و کمی‌هم خودنمایی، یعنی آمیزه‌ای از وجوه مثبت و منفی.

مشخصه دیگر زمانه شما چه بود؟

این روحیه  ایثار و فداکاری، وجه روانی و عاطفی یک باور و مجموعه  یک گفتمان و نظریه  انقلابی بود. این "گفتار" به دنبال تغییر ریشه‌ای عالم و آدم بود. انواع مارکسیسم و امواج فکری از قبیل اگزیستانسیالیسم و..، درآن زمان یکی از موتورهای حرکت فکری و اجتماعی محسوب می‌شدند. آثار امثال فرانتس فانون و رمان‌های نیکوس کازانتزاکیس همچون «آزادی یا مرگ» یا «مسیح بازمصلوب» و..، به‌شکل گسترده‌ای خوانده می‌شدند. مجموعه ادبیات و الگوهای نسل ما، در جستجوی امر "انقلاب رهایی‌بخش" در سطح جهانی بود. در چنین فضائی بود که مسایل جدی فکری-فلسفی مطرح می‌شد از جمله، مسئله نسبت با دین (که با تفکر نواندیشانی چون شریعتی ارتباط می‌یافت). وقتی اولین بار شریعتی اسلام‌شناسی را در مشهد  مطرح کرد، ُبعد و دریچه  دید تازه‌ای به جنبش اجتماعی بخشید. و اندیشه انقلاب را که  در آن زمان تنها درانحصار مارکسیسم سنّتی و حزب توده‌ای بود، خارج ساخت. مثلا در مقدمه «مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک» نوشته مسعود احمدزاده می‌خواندیم که در رشد مارکسیسم می‌بینیم که از جنبه تئوریک آن کاسته می‌شود و جنبه پراتیک می‌یابد. به این معنی که جنبش‌های رهایی‌بخش همچون لنینیسم، کاستریسم و مائوئیسم تلاش دارند تا مارکسیسم را کاربردی کنند.

در این فضا، شریعتی از پاریس بازگشته بود و تجربه تحصیل پای‌ درس اساتیدی چون سارتر، گورویچ و لوفور را همراه خود آورده بود؛ او از کسانی محسوب می‌شد که اندیشه‌های نومارکسی را درایران برای نخستین بار مطرح می‌کرد. مثلا مباحث «ماکس وبر» را  با «مارکس» آشتی می‌داد و معتقد بود که زیربنا و روبنا رابطه‌ای متقابل دارند و از ترکیب «مارکس‌+وبر» سخن می‌گفت.

تازگی مباحث شریعتی تحرّکی فکری را ایجاد کرده بود. البته در این مسیر تکیه شریعتی بر این بود که باید سنت را نقادی کرد و یک سپر دفاعی ایدئولوژیک در برابر سایر ایدئولوژی‌ها ساخت. اما باید توجه داشته باشیم که این مباحث فکری در حاشیه انجام می‌شد و آن نسل در اصل مبارزه را در دستور کار خود قرار داده بود.

در حقیقت شما به سه مشخصه از نسل خود اشاره کردید که اکنون به پرسش کشیده شده‌اند. نسل ما، حتی هنگامی‌که در برابر هم صف کشیدند،مشترکاتی داشتند: اتوپیک و آرمانگرا بودن، داشتن نگاه انقلابی و نیز باور به حقیقت‌های قطعی (مکتب، راهنمای عمل). این باور که آگاهی باید منجر به ک اتفاق، در حوزه عمل و نظر شود. امروز، بر سرهر سه مشخصه بحث است. حقیقت را می‌گویند که نسبی است و نه «سیاه و سفید»، انقلابی‌گری جای خود را به رفرمیسم داده است و نگاه اتوپیک با توتالیتاریسم نسبت برقرار کرده. تا دیروز، می‌شنیدی که مثلاً اگر زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بستیز. امروز عکس آن مطرح است: «اگر زمانه باتو نسازد تو با زمانه بساز»و آرام-آرام تغییرش ده. هر سه مشخصه زمانه شما به پرسش کشیده شده است. شریعتی را نیز با همین سه مشخصه تعریف می‌کنند و از همین رو نقدش می‌کنند:آرمان‌گرا، رادیکال، ایدِیولوژیک. به خصوص همین وجهه آخری. رویکرد ایدئولوژیک شریعتی به دین، بیدار کردن دین خفته بود، دین خرافی و در خانه مانده. امروز امااین پرسش مطرح است که شریعتی آیا به جوانب و نتایج دین بیدار شده هم آگاه بود؟ آیا می‌دانست که دین وقتی بیدار شود چه نتایج و دستاوردهایی می‌تواند داشته باشد؟

اینکه به شریعتی می‌پردازیم از این منظر است که با او هم‌نشینی فکری و همراهی وجودی داشته‌ایم. در مورد شریعتی همواره سوء برداشت‌هایی وجود داشته است. عده‌ای او را "معلم انقلاب" می‌خواندند وعده‌ای دیگر جمله‌ای از او را سرلوحه می‌ساختند. اما نکته اشتراک همه این برداشت‌های متضاد، ارجاع به شریعتی در دوران حسینیه ارشاد است و همه ادوار دیگر زندگی و تفکر او نادیده گرفته می‌شود. پروژه اصلی‌شریعتی در دوره 5 ساله ارشاد ایدئولوژیک ساختن مذهب و سنت و تبدیل کردن آن به ک ایدئولوژی انقلابی فهمیده شد. حتی بسیاری معتقد بودند که شریعتی در پی‌ساختن یک مارکسیسم انقلابی است و این تلقی نیز وجود داشت که اوبرای انجام پروژه سیاسی خود درپی به استخدام در آوردن مذهب است. گویا شریعتی یک جلال‌آل احمد یا مصطفی شعاعیان است که برای پروژه‌ سیاسی‌اش به دامن روحانیت بازگردد. حال آنکه برای ما شریعتی اصلی، شریعتی «کویریات» بود. یادم می‌آید که کی از هم‌دوره‌ای‌های شریعتی، صادق قطب‌زاده، تعریف می‌کرد که وقتی کویریات منتشر شد، تصور کردیم که شریعتی از دست رفته و دیگر یک نیروی سیاسی نیست. بنابراین سیاسیون آن زمان می‌دانستند که شریعتی یک روشنفکر است و نه ک چریک و از کویریات، همچون یکی از ابعاد اساسی زندگی خویش نام می‌برد. اما او در موقعیتی قرار داشت که خود را مجبور می‌دید که به دو بعد دیگر اجتماع و مذهب نیز تکیه کند  و توجه داشته باشد.در اینجا ولی باید به ک نکته توجه داشت. شریعتی اگرچه همیشه ک انسان متعهد سیاسی بود اما پس از بازگشت به ایران،یک اکتیویست سیاسی نبود.چه در غیر این صورت  می‌بایست همان پروژه پاریس را دنبال می‌کرد.اما او پس از بازگشت به ایران، از یک سو با یک ارزیابی نفسانی از خودآغاز کرد و کویر را نوشت و از سوی دیگر در حوزه اجتماعی، در پی پاسخ به این سؤال رفت که ما در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم و آیااینکه اصلا روشنفکران ما به این پرسش اندیشیده‌اند؟ به این دلیل من معتقدم که شریعتی از جمله متفکران اساسی معاصر ما بوده است. او به معنی کلاسیک کلمه فیلسوف نبود اما روشنفکری بود که به دنبال شناخت موقعیت تاریخی ما بود و در پی پاسخ به این پرسش که باید از کجا آغاز کرد؟ البته چه باید کردهای شریعتی ربطی به چه باید کردهای انقلابیون چپ نداشت. مثلا چه باید کرد لنین درباره رابطه میان دولت و انقلاب است و چه باید کرد شریعتی بحث درباره ک انقلاب فرهنگی است. می‌گوید، باید یک مبعث و انقلاب فرهنگی و فکری بکنیم. این پروژه اصلی شریعتی است.

از بحث خودمان دور افتادیم. سوال من این بود که اکنون شما پس از بازگشت با این سه مشخصه مورد اشاره عنی اتوپیااندیشی، نگاه انقلابی و نگاه ایدئولوژیک که در آن نسل مشترک بود، چه می‌کنید؟ اکنون جامعه جوان با سه مولفه‌ای که جزو میراث فرهنگی و عاطفی و اعتقادی نسل شما بوده است مشکل دارد. شما در نسبت با این سه مقوله کجا قرار دارید؟

ما در خارج از کشور با تکیه بر همان درک  متفاوت شریعتی از آن سه مقوله ، همان پروژه را پی‌گرفتیم. درکی متفاوت از انقلاب، ایدئولوژی و اتوپیا که در بسیاری سطوح متفاوت  با فعالیتها و دستورالعمل‌های گروههای سیاسی  موجود بود. عقب‌ماندن آنها از زمان به علت تعقیب نکردن بحث‌های روز بود. بسیاری ازجریانات متاسفانه در همان تفکرات جزمی‌خویش باقی ماندند و در برابر تغییرات زمان، مقاومت نشان دادند. 

شما چی؟

من به اصطلاح سیاسی یک آدم سر موضع هستم.

پس شما هم‌چنان اصولگرا هستی (باخنده)؟

بله! من هم اصولگرا هستم، و هم اتوپیاگرا. اما این‌ مفاهیم باید درست معنی شوند. ما واژه‌ها را افواهی به کار می‌بریم و البته منظور یکدیگر را هم می‌فهمیم. در ایران تعاریف معکوس به کار می‌رود. اما جالب است که همه منظور یکدیگر را می‌فهمند.

پس تفاوتی نکرده‌ای؟ همچنان بر همان محورها می‌چرخی؟

من نگاهی اتوپیک داشته‌ام و هنوز هم خود را وفادار به همان نگاه می‌دانم.

انقلابی بودید و اکنون هم هستید؟

بودم و هستم.

و همچنان ایدئولوژیک؟

با یک مثال توضیح می‌دهم: زمانی محسن مخملباف می‌گفت که «هر چه از ایدئولوژی دورتر می‌شدم هنر در من رشد می‌کرد.» من پرسیدم منظور شما از ایدئولوژی چیست؟ آن ایدئولوژی که ما در حسینه ارشاد از شریعتی آموخته‌ بودیم اصولا با هنر آغاز می‌شد. یعنی با تئاتر و نمایشگاه نقاشی و کارگاههای قصه‌نویسی و... در پیوند بود. اصلا شریعتی هنر را وارد این حوزه کرده بود و با هنرمندان غیرمذهبی هم مثلا در تئاتر ابوذر همکاری می‌کرد. ایدئولوژیک‌سازی در نگاه شریعتی یعنی اینکه سنت موروثی دینی که مانع تحول اندیشه و فکر و هنر بود را به گونه‌ای قرائت و بازخوانی کنیم که موجب شکوفایی عقلانیت شود و بدین ترتیب پروژه نقادی و مدرنیزاسیون تحقق پیدا کند. بسیاری گمان کردند که ایدئولوژی یعنی همین دگم‌هایی که در سنت است. در نگاه شریعتی این دگم‌ها آگاهی کاذب خوانده می‌شد. ایدئولوژیزاسیونی که شریعتی از آن سخن می‌گوید به معنی خوانش نقادانه دین است این امر که عناصر زنده و حیاتی و معنوی آن را بگیریم و کارکردهای تاریخی و طبقاتی و حقوقی آن را نقد کنیم و در نهایت آنچه مقدس است را برای امروز نگاه داریم. بنابراین ایدئولوژیزاسیون با این معنای موجود و متداول آن ندارد. ایدئولوژی قرار بود در نظر ایدئولوگ‌های فرانسوی پروژه علوم انسانی باشد. اینها اتفاقا مخالف ایده به مفهوم انتزاعی دکارتی بودند. شاگردان کندیاک و جان لاک بودند که می‌گفتند باید از روی حواس و تجربه و واقعیت، شکل‌گیری ایده‌ها را دنبال کنیم. اما ناشناخته بودن بحث دکتر شریعتی در تمام زمینه‌ها باعث می‌شد که کسانی که خود را شاگرد شریعتی می‌دانستند هم دچار اشتباه مفهومی‌‌شوند. دوستانی که به دنبال پروژه بنیادگرایی و سنت‌گرایی رفته بودند، اساس رویکرد شریعتی را نشناخته‌‌اند مگر اینکه تاکتیکی به دنبال او رفته باشند. بنابراین من به آن معنا همچنان ایدئولوژیک هستم.

و شما انقلابی بودید و همچنان هم انقلابی هستی؟

بله. انقلابی هم بوده و هستم.

چه تفاوتی با  انقلابیون آن زمان داشته‌ای؟

 انقلاب اکنون یک واژه ضدارزش شده است. شاید به دلیل متولیان بد. در حالی‌که «انقلاب» به قول توماس کوهن عبارت است از گسست‌های اپیستمولوژیکی که برای تغییر کیفی لازم است و در هر دوره‌ای پیش می‌آید. این گسست‌ها البته مطلق نیست و همانطور که «آرنت» می‌گوید گسست مطلق است که با خشونت می‌آمیزد و بنا دارد که همه چیز را از نوبسازد. مثلاً آرنت انقلاب آمریکا را در مقابل انقلاب فرانسه تایید می‌کند. به این معنی که انقلاب آمریکا چون خودبنیاد نمی‌شود می‌تواند قانون را به کرسی بنشاند و انقلاب فرانسه از آنجا که خود بنیاد می‌شود با خشونت همراه می‌شود. بنابراین آرنت هم انقلاب را نفی نمی‌کند. بلکه انقلاب هم از نظر اجتماعی و هم اپیستمولوژیک لازم است. در واقع غرب با انقلاب به دوران مدرن صنعت و زندگی اجتماعی مدرن رسید. از این منظر هم ما البته به ک انقلاب در ایران نیاز داریم. برخی انقلاب را در برابر دموکراسی می‌نشانند. مثلا دکتر سروش در مصاحبه با شما در ویژه‌نامه دکتر شریعتی‌تان عنوان می‌کنند که پروژه شریعتی پیوند دین با انقلاب بود و پروژه من پیوند دین بادموکراسی است. اما از نظر علمی‌این تقسیم‌بندی چندان مصداق تاریخی ندارد. اصلا به اعتقاد من انقلاب و دموکراسی یکی است. در فرانسه برای تحقق دموکراسی انقلاب شد. اینکه بعدا نقدهایی بر رفتارهای پسا انقلابی وارد شود، باعث نمی‌شود که مشروعیت اولیه انقلاب زیر سؤال برود. کانت محافظه‌کار هم اگرچه انقلاب را یک اتفاق غیرقانونی می‌داند، اما اصل وقوع انقلاب را  می‌پذیرد. به گمان من انقلاب نتایج مثبتی داشته است. اگرچه درایران هم ما تصمیم نگرفتیم که مثلا فردا صبح انقلاب  بکنیم. انقلاب شد و این انقلاب را هیچ‌ روشنفکری به وجود نیاورد. مردم انقلاب کردند و بعد از آنکه در سال‌های 54 جنبش روشنفکری انقلابی سرکوب شد، مردم بودند که زمام امور را در دست گرفتند.حتی وقتی من در آستانه انقلاب در پاریس آیت الله خمینی را دیدم ایشان می‌گفتند که ما از سال 42 در حال اطلاعیه ‌دادن هستیم اما فایده‌ای نداشت و اکنون چند ماهی است که وضعیت الهی شده است. البته درهر انقلابی تخریب‌ها و عوارض منفی بسیاری وجود دارد. انقلاب یعنی گسست مثل وقوع یک زلزله. هیچ آدم عاقلی به دنبال انقلاب نمی‌رود مگر اینکه شرایط انقلابی باشد و راهی به جز آن در مقابل نباشد. بنابراین انقلاب هم عوارض مثبت دارد و هم عوارض منفی. در انقلاب فرانسه به رغم خشنونت‌ها بالاخره گسست اتفاق افتاد و دموکراسی از دل این انقلاب‌ زاده شد.

و اتوپیک بودن چطور؟

اصلا دموکراسی برای ما یک اتوپی است. اتفاقا به قول مانهایم اتوپی یعنی همان ایدئولوژی که شریعتی از آن سخن می‌گفت. یعنی ما می‌خواهیم تخیل را به کار اندازیم و یک نظام عادلانه و انسانی و ایده‌آل بسازیم.

اتوپیا را به دو دلیل محکوم می‌دانند. یا از این رو که خیال پردازی است، یا به این دلیل که در صورت تحقق یافتن بدل می‌شود به جهنم‌های توتالیتر...

اگر دیروز اتهام اتوپیک‌اندیشی این بود که خیال‌پردازی است، امروز این تفکر با این اتهام مواجه است که تحقق می‌پذیرد و بعد از تحقق بسیار هم خطرناک است.

من این تحلیل را قبول ندارم.

این یک سویه داستان است. یک سویه هم چه‌گوارا است که می‌گوید «بیایید واقع‌بین باشیم و ناممکن را بخواهیم.»

بله، این درست است.

چه نسبتی است میان واقع‌گرایی از یک سو و ناممکن را خواستن از سوی دیگر.

وقتی اتوپیا به توتالیتاریسم می‌انجامد، به اتوپیا خیانت شده است. خیانت عبارت از سازش است. مثلا اتوپیای سوسیال دموکراسی یعنی اینکه ما یک جامعه سوسیالیست دموکراتیک می‌خواهیم. این جنبش وارث حقیقی انقلاب‌های دموکراتیک در عصر مدرن است. مثلا در انقلاب فرانسه به گمان من کمون پاریس وارث انقلاب است و سوسیال دموکراسی و جنبش کارگری که به طور کلی خواستار سوسیالیسم است، طرفدار دموکراسی است. آثار رزا لوکزامبورگ و گرامشی و همه سوسیال دموکرات‌های حقیقی را که بخوانید متوجه می‌شوید که دموکراسی و سوسیالیسم در تضاد با یکدیگر نیستند. سوسیالیسم مکمل دموکراسی است و برای همین ما از دموکراسی سوسیال صحبت می‌کنیم. یعنی باید به وضعیت معیشتی و توزیع ثروت و وضعیت زیستی و تولیدی طبقه کارگر توجه شود تا دموکراسی واقعی محقق شود. اما لنینیسم به عنوان یکی از زیرشاخه‌های این سوسیال دموکراسی به معنی آشتی دادن جنبش سوسیال دموکراسی با ارتدوکسی و نظام تزاری روس است.  دولتی که لنین می‌سازد در واقع به دنبال تزارها، یک طبقه حاکم به وجود می‌آورد و یک کمونیسم دولتی روسی می‌سازد که اصولا ارتدوکس و به دنبال سنت روس است واوج آن هم در استالین بروز می‌کند. استالین یک تزار سرخ است. همچنان که مائو یک خاقان چینی سرخ است. این ربطی به اتوپیا ندارد. اتوپیای اولیه جنبش سوسیالیستی تنها در اسکاندیناوی و جنبش آلمان کمی‌تحقق پیدا کرده است.

البته در این وفاداری به آن ارزشها، برای خود یک حق پرسشگری فلسفی هم قایل هستم. یعنی می‌توانم پروژه مدرنیته مبتنی بر سوسیال دموکراسی را از نظر مذهبی و فلسفی زیر سؤال ببرم و معتقدم که باید نسبت به کلیت آن  نگاه انتقادی را حفظ کرد.

بسیاری از ایده‌های مطلوب و جذاب، تجربه نشان داده که متاسفانه، وقتی می‌آیند در هم اکنون و هم‌این‌جا، ترکیبات شتر گاو پلنگی را می‌سازد که دیگر از کنترل ذهن طراحان آن و دوستداران آنهاخارج می‌شود. مثلا اگر بخواهیم همین‌جایی و هم‌اکنونی صحبت کنیم ایدئولوژی و انقلاب و اتوپیایی که اشاره کردید در هر سرزمینی و در پیوند با زمینه اجتماعی آن ممکن است یک «فرانکشتاین» و موجود عجیب و غریبی را به وجود آورد. امروز جامعه ما با یک تجربه گوشت و پوست و استخوانی روبرو است : ایدئولوژی، بنیادگرایی تعبیر شد، انقلابی‌گری با خشونت همخوانی شد و اتوپیایی هم که شما از آن سخن می‌گویی می‌تواند آبستن نوعی توتالیتاریسم باشد. به اینکه ایدئولوژی و انقلابی‌گری و اتوپیای مطلوب و حتی محتوم چیست، کاری نداریم. پرسش این است که چگونه می‌توان به حقیقت راستین ایدئولوژی، انقلاب و  اتوپیا وفادار بود و در عین حال متوجه این خطر بود که قرار است از دل این ایده‌ها فرزندانی  حرامزاده و یا«فرانکشاین»ی متولد شود؟

این مساله کاملا درست است به اعتقاد من ما باید یک جنگ تعریفی راه‌بیاندازیم تا هیچ واژه‌ای بدون تعریف مشخص به کار نرود. از دل این مغلطه‌ها سوء تفاهم‌های بزرگی می‌تواند ایجاد شود. به تعبیر یکی از دوستان، در ایران هیچ ایدئولوژی‌ای جواب نمی‌دهد به جز یک تعبیر نامناسبی که من ازآن به عنوان «پدرسوخته‌لوژی» نام می‌برم. فقط این نسخه عمل می‌کند.

می‌گویند شریعتی جاعل تعبیر بود، شما هم مثل اینکه همان راه را می‌روی.(خنده)

مفهوم لیبرالیسم را فرض بگیرید. در ایران شعار لیبرالیسم ، بدون آن تکیه‌گاههای اصلی‌ای که از آن یاد شد،یک عده دلال و به اصطلاح مافیاهای اقتصادی، سود می‌برند واسم این بی‌قانونی و بی‌عدالتی را می‌گذارند لیبرالیسم. این نحوه مواجهه، توهین به لیبرالیسم است. من منتقد لیبرالیسم هستم اما معتقدم در برابر این برداشت‌های غلط، باید از لیبرالیسم دفاع کرد. لیبرالیسم در کلام توکویل به این معنی است که در یک انقلاب خیرخواهانه هم ممکن است فرد آزادی‌های خود را به دست نیاورد و بنابراین باید بر آزادی‌های فردی تاکید کرد و فرد از استقلال برخوردار باشد.

 حتی لیبرالیسم هم در ایران تبدیل به همان تعبیر «پدرسوخته‌لوژی» می‌شود. حال اسم آن فرق نمی‌کند. زمانی دیگر به نام سوسیالیسم حرف می‌زنند و از دل آن توتالیتاریسم و پوپولیسم ظهور می‌کند و زمانی به نام لیبرالیسم بی‌قانونی رواج می‌یابد.

در این شرایط شما چگونه می‌توانی هم‌چنان به ریشه‌ها و حقیقت‌هایی که می‌گویی وفادار بمانی و در عین حال مطمئن باشی که این حقیقت‌ها مصادره نمی‌شوند؟

 باید اندیشید که  منشا این وضعیت چیست. به قول دکتر وقتی منحط می‌شویم، خوبی‌هایمان هم حقیرمی‌شود. نه اینکه معیار سنجش من غرب و تجدد باشد. ما  تمدنی بوده‌ایم که قبل و بعد از اسلام حرف اول را در جهان می‌زدیم ولی الان یک مصرف‌کننده هستیم. به خصوص در چهارقرن گذشته که غرب یک جهش اساسی کرده است به دلایل تاریخی مشخص ما عقب مانده‌ایم. برای مثال از جنگ آغاز می‌کنیم، که به قول هگل موتور حرکت است. ما تا قبل از  جنگ چالدران که غربی‌ها از سلاح‌های پیشرفته استفاده نکردند، توان جنگیدن با آنها را داشتیم اما درجنگ چالدران در مقابل سلاح آتشین غرب شکست خوردیم. بعد از جهش تکنولوژیک غرب، دیگر امروزه نمی‌توان با آن جنگید. جنگ با تکنولوژی جدید یعنی انهدام همه چیز. بنابراین در این 4 قرن که عقب افتادیم و منزوی شدیم، نوعی رکود علمی‌هم بر ما حاکم شد و بعد از ملاهادی سبزواری دیگر فیلسوف بزرگی که بتوان در سطح جهانی مطرح کرد نداریم. در این شرایط فکر مدرنیته به ایران وارد می‌شود. در زمان مشروطه و حتی پیش از آن خود عباس میرزا به فکر تغییر شرایط می‌افتد و از همان زمان پروژه‌های روشنفکری مختلف مطرح شده است. هم مذهبی و هم غیر‌مذهبی، اصلاح‌طلب و انقلابی و سوسیال و لیبرال همه در پی پاسخ به این پرسش بودند که چگونه می‌توان از این وضعیت خارج شد و در سطح جهانی سرکشید. تنها راه خروج از انحطاط این است که ببینیم که پروژه ما در میان پروژه‌های نوسازی چیست.

ولی امروز بعد از تجربیات یکصد و پنجاه ساله ما در مسیر توسعه و نوسازی، دیده‌ایم که در غیبت یک بورژوازی قوی، در غیبت  «نهادهای مدنی و مثلاً«شهروند» مقتدر،بر سر لیبرالیسم چه می‌آید، در غیبت طبقه کارگر به عنوان یک طبقه خودآگاه نیز، چپ تبدیل به پوپولیسم می‌شود. در غیبت یک تحول عمیق و ساختاری در حوزه فرهنگ و دین، دعوت به دینداری جدید با خطر بنیادگرایی روبرو است.در چنین وضعیتی که نه می‌توان شعار لیبرالی داد و نه شعار چپ و نه می‌توان از یک حقیقت دینی صحبت کرد بی‌آنکه در معرض خطر بدفهمی ‌قرار بگیری، شما چگونه می‌خواهی به آن  مولفه‌های ذهنی‌ات وفادار بمانی؟ اگر تکیه بر دین و ایدئولوژی دینی می‌کنی یا اگر تکیه بر عدالت، چگونه می‌توانی مانع سوءاستفاده از این شعارها بشوی؟

به نظر من باید آن نقاط  عطف انحرافی را شناسایی و نقد و بررسی کرد. در این مسیر هم به نظر من ابتدا باید از نقد معرفت دینی‌مان شروع کنیم که به قول‌ کارل ‌مارکس، مقدم بر هر نقدی است. به قول مارکس پیش از آنکه بخواهیم دولت را از نظر اقتصادی یا سیاسی نقد کنیم، باید نقد دین را آغاز کنیم. مارکس می‌گوید که این کار در آلمان انجام شده است و از همین رو می‌توانیم امروز به نقد دولت بپردازیم. اما در ایران هنوز این مرحله اول طی نشده است.

نقد دین را به چه معنایی مراد می‌کنی؟

یعنی اینکه در عرصه دین ابتدا به تعریف مفاهیم و حوزه‌بندی و سپس جداسازی حوزه‌ها بپردازیم. دین یک هسته معقول و انسانی دارد که بشر همچنان محتاج ‌آن است و شاید بخشی هم داشته باشد که به مرور زمان منسوخ شود. این جداسازی ضروری است و من نام آن را «مکتب تفکیک» می‌گذارم (با خنده)؛ که البته ربطی به آن«مکتب تفکیک» معروف ندارد. امروز همه چیز دینی شده است و حتی آپارتمان‌سازی ما هم دینی و غیردینی دارد. همه چیز، از اقتصاد و سیاست گرفته تا فنون نظامی‌دینی شده است. ولی باید دید که واقعاً کدامیک از اینها به دین مرتبط است. حتی باید پرسید که آنچه ما «دین سنتی» می‌نامیم آیا دین است یا سنت؟ کدام بخش از تاریخ اسلام، اسلامی‌است؟ بالاخره در تاریخ اسلام هم ما نقیضین داشته‌ایم و کسانی در تاریخ اسلام آمده‌اند که به اعتقاد ما علیه اسلام عمل کرده‌اند. ما باید شناخت خود را در این باره تکمیل کنیم و متوجه شویم که از چه معرفت دینی و از چه اسلامی‌سخن می‌گوییم.

سوال من همین است: تا کجا آگاه به نتایج عملی و ممکن پروژه خود هستی. در صورتی که موفق شود البته؟ «مارسل گوشه» می‌گوید: «من نمی‌گویم خدایان مرده‌اند، آنها زنده‌اند اما کاربردخود را از دست داده‌اند.» (کسی دیگر به حرف آنها گوش نمی‌کند) در ایران همه از حضور همه جانبه مذهب در همه ساحت‌ها صحبت می‌کنند و به آن مباهات می‌کنند. در عین حال با برنامه‌هایی چون طرح امنیت اجتماعی  و... معلوم است که از نبود آن نیز همگی در رنجند. چنین معلوم است که باورهای مذهبی ترمزی برای خطاکاری‌ها نیست و با توسل باید شهروندان را به رعایت اخلاق دینی وادار کرد.گویی دین دیگر فونکسیون ترمز را ندارد. ما از یک طرف با وفور تبلیغات دینی مواجهیم و از طرف دیگر- از غیبت آن در رنجیم. چه بسا همین افراط، موجب آن تفریط می‌شود.  روشنفکری که خود را دینی یا دیندار می‌داند  از کجا باید آغاز کند: تبلیغ حقیقت دین  و داشتن دیسکور دینی یا بر عکس تلاش برای تفکیک ساحت‌ها و به تعبیری دعوتی عصری و سکولار. از کجا معلوم که اصرار بر اتخاذ یک گفتمان دینی، نتایجی عکس ندهد؟ مشکل را در یک جمله در «ازدیاد دین» می‌دانی یا «کمبود دین»؟

در «کمبود دین». ظاهر مسئله پارادوکسیکال است. ولی باز هم برای حل این ماجرا باید با نقد دین و تفکیک حوزه‌ها، آسیب‌ها را از بین برد و مشکل را حل کرد. ما اکنون با تقویت و ازدیاد دین مواجه نیستیم. این  اتفاق، به معنی دقیق کلمه بیرون کردن و عرفی کردن دین است. در حالیکه به تعبیر دین‌شناسان بزرگی همچون میرچاالیاده، مسئله اصلی یک انسان دینی، امر قدسی است. غزالی می‌گوید که فقه به امور دنیوی می‌پردازد و به  همین معنی، اصلا حقوق و فقه ک امر دینی نیست.

این  نوع رویکرد را می‌توان به حساب تغییر گذاشت؟

چه تغییری؟ گمان نمی‌کنم.

ایدئولوژیک کردن دین به دنبال دنیایی کردن دین بود. به تعبیر شریعتی، دینی که برای دنیای من پیامی‌نداشته باشد به درد آخرت من هم نخواهد خورد. دین در نسبتی عمودی، رابطه من با خدا را تعریف می‌کند و در نسبتی افقی، رابطه من با دیگری را. اگر شما، نسبت افقی برای دین را مساوی با قدسیت‌زدایی از دین می‌دانی پس به نوعی دین را در همان رابطه عمودی محدود کرده‌ای و دین را به ساحت خصوصی رانده‌ای. از دین ایدئولوژیک فاصله گرفته‌ای و این اول تحول در شماست.

نه، زندگی خصوصی و زندگی عمومی‌کاملا جدای از هم نیستند.

بالاخره این یک تناقص است. نمی‌توان از یکسو با رویکردی ایدئولوژیک گفت‌که دین برای دنیای من باید سخنی داشته باشد  از سوی دیگر سخن گفتن دین از دنیا را مساوی با قدسیت‌زدایی از آن دانست.

درون و بیرون انسان از هم منفک نیستند. دین، رابطه من و خداست. وقتی بازرگان می‌گوید که آخرت و خدا تنها هدف بعثت انبیاست، یعنی دین در هستی، تعریف کننده رابطه قدسی میان انسان و خداوند است. ولی همین آدم دینی وقتی وارد بحث اقتصادی یا سیاسی می‌شود یک جهت‌گیری دارد که برآمده از نگاه دینی اوست. مثلا می‌بیند که جایی جنگ است میان استبداد و آزادی، به اعتقاد دکتر شریعتی آدم دینی مسلما به سمت آزادی می‌رود و این  انتخاب او تاثیر اجتماعی دارد.

ولی آیا فقط یک انسان دیندار است که در اینجا حکم به برتری آزادی در برابر استبداد می‌دهد؟

نه، ممکن است فردی اومانیست و آزادیخواه باشد اما مذهبی نباشد و حکم به برتری آزادی بر استبداد بدهد. ولی بحث ما بر سر دین است و مسلما جهت‌گیری یک انسان دیندار و عارف در جنگ میان آزادی و  استبداد، به سمت آزادی خواهد بود.

شما می‌گویی که نتیجه تبلیغ دین، تقویت آزادیخواهی خواهد بود. ولی آیا برای تقویت آزادیخواهی، دیندار بودن یک شرط لازم است؟ یعنی جامعه‌ای که دینی نباشد، قطعا جامعه‌ای غیرآزاد است؟

دیندار بودن البته شرط کافی نیست ولی شرط لازم هست. شما توجه داشته باشید که ک انسان غیردینی لزوما آزادیخواه نیست. او براساس چه معیاری می‌خواهد طرفدار آزادی باشد؟

مثلا «خیر عمومی». در این چارچوب هم می‌توان آزادی را مفید دانست و از آن دفاع کرد.

اما امکان دارد که با ایده «خیر عمومی» هم شما به استبداد  برسید. مگر ارسطو، خیر عمومی‌را در سیستمی‌که ترکیب آریستوکراسی و مونارشی و دموکراسی باشد، نمی‌دید؟ خیر عمومی‌عقلانی، ضرورتا طرف آزادی را نمی‌گیرد. شاید بگوید که انسان‌ها اساسا آزاد به دنیا نمی‌آیند و یکی برده به دنیا می‌آید و دیگری اشرافی و بنابراین طرفداری از ایده ‌دموکراسی به مفهوم مختل کردن نظم عمومی‌است.

از آن طرف یک فیلسوف دینی هم شاید مبتنی بر نظریه حکیم – حاکم، از یک حکومت نخبه‌گرای دینی دفاع کند که در تقابل با آزادی و دموکراسی باشد. پس صرف تقویت دینی به تقویت نظام آزاد نمی‌انجامد؛ و چه بسا ما به مقوم‌ها و پیش‌فرض‌های دیگری برای تقویت دموکراسی احتیاج داشته باشیم.

بله، شما می‌توانید بگویید که ک اومانیست هم‌طرفدار آزادی است ولی اومانیسم خود بنیاد است و انسان را معیاری می‌داند، حال آنکه ک انسان، امروز این‌گونه فکر می‌کند و فردا به گونه‌ای دیگر. اما یک آدم دینی، خیر و شر را اموری هستی‌شناختی می‌داند و برای آنها معیار دارد و این معیار است که می‌تواند به زندگی شما سمت و سو دهد. دینی بودن یعنی اینکه مطابق آیه 13 سوره حجرات، شما در رابطه با خدا، متقی‌ترین باشید و متقی‌ترین انسان‌ها، والاترین آنها است. متقی‌ترین یعنی خداترس‌ترین؛ وقتی فردی چنان از خدا می‌ترسد که از ورود به راه انحرافی می‌پرهیزد، انسانی دینی است و این فرد به قول «کیرکه گارد»، ترس و لرز دارد.

ولی وقتی دعوت شما به دین و توجه شما به دین حاوی یک پروژه اجتماعی و دعوت این جهانی هم باشد، چه تضمینی وجود دارد که دین را در معرض قدسی‌زدایی قرار ندهد؟

مثالی از نهضت پروتستانتیسم می‌زنم تا منظورم مشخص‌تر شود. می‌دانید که لوتر و لوتری‌ها، آگوستینی هستند و در برابر آنها، کاتولیک‌ها قرار دارند که آکویناسی هستند. آگوستینی‌ها افلاطونی و اشراقی و در نتیجه مفهومی‌ترند. از همین رو، لوتر چهره‌ای  معنوی‌تر نسبت به حتی واتیکان است. او می‌گوید که ما باید به تجربه‌ نبوی و امر قدسی بازگردیم. او می‌گوید که شما در توجه به خدا و دین اگر رویکردتان متعالی باشد از سوی خدا طلبیده می‌شوید و این، تاثیر خودش را در زندگی شما می‌گذارد و اگر شما در زندگی‌تان موفق بشوید یعنی خدا خواسته‌ است. او از تقویت دین و پررنگ شدن امر دینی دفاع می‌کند اما به دنبال یک اقتصاد دینی یا مدیریت دینی نیست. بلکه معتقد است آگاهی و اعتقاد دینی راسخ و درست، باعث پیشرفت شما در زندگی خصوصی و  باعث تحول اجتماعی می‌شود. حال بعضی‌ها می‌گویند که این موفقیت و پیشرفت اقتصادی آیا به  بورژوازی نمی‌انجامد، اتفاقی که خود منجر به  سکولاریسم می‌شود؟ این بحث مفصلی است ولی خیلی‌ها معتقدند که دینداری اصیل در همان فضای سکولاریستی رشد پیدا می‌کند.

تکلیف آن نگاه ایدئولوژیک به دین چه می‌شود؟ این نقد را برخی بر شریعتی هم وارد می‌کنند و می‌گویند که ایدئولوژیک کردن دین، تقلیل دادن آن به امر اجتماعی است و چیزی از قدسیت در دین باقی نمی‌گذارد. این بحث را ابتدا شایگان مطرح کرد و بعد از آن هم دکتر سروش و دیگران این مسئله را مطرح کردند و گفتند‌ که شریعتی با دین، گزینشی برخورد می‌کند. البته جالب است که از سوی دیگر این نقد را هم به شریعتی وارد می‌کنند که دین شریعتی، حداکثری است و او دین را به همه حوزه‌ها تسری می‌دهد و می‌خواهد همه چیز را دینی کند. شریعتی در معرض این قضاوت دوگانه و این بدفهمی‌بوده است. شما هم که اکنون از ایدئولوژی دینی دفاع می‌کنی باید به این انتقادات پاسخ دهی.

این انتقادات بی‌پایه است. شریعتی هم متهم به دین‌زدایی است و هم متهم به تبلیغ یک دین حداکثری. ما باید ببینیم که اعتقاد واقعی شریعتی چه بود.

خود شما چه نظری داری؟

من مدافع عرفان و نگاه معنوی به دین هستم. قرآن را می‌خوانم و سوانح احمد غزالی را. در  کنار آنها تائو چینی و منابع عرفانی و معنوی را هم مطالعه می‌کنم و  البته با عرفان مولوی بهتر کنار می‌آیم تا ذن ژاپنی.

من چنین مواجهه‌ای با دین دارم. ولی در کنار آن به این آیات قرآن هم توجه دارم که می‌گوید: «ارایت الذی یکذب بالدین. فذالک الذی یدع الیتیم و لایحزعلی طعام المسکین.»  یعنی آیا دیده‌ای که چه کسی دین را تکذیب می‌کند؟ دین را آن کسی تکذیب می‌کند که گرسنگان را به برخاستن برای اقامه قسط تشویق نمی‌کند.» پس به نظر من دین یک نتیجه اجتماعی هم دارد. دین بنابراین رابطه خصوصی شما باخداست و  علاوه بر آن شما را به معروف و قسط هم  تشویق می‌کند. اما وقتی شما می‌خواهی وارد پروژه اجتماعی بشوی و قسط را پیاده کنی، دیگر از حوزه دین خارج می‌شوی. چگونگی حرکت شما، دینی نیست. در اینجا شما نه یک فرد دینی بلکه یک فرد ناسیونال هستی. یک مصدقی هستی. برای همین هم شریعتی به جبهه ملی می‌رود و در آنجا کار می‌کند و دنبال یک پروژه اجتماعی می‌رود. دیگر او یک سوسیال دموکرات است، یک نخشبی است. اینها دیگر انتخاب‌های عقلانی او هستند. ایدئولوژی به شما می‌گوید که قسط را پیاده کنید و از همین‌جا به بعد کار ایدئولوژی دینی تمام می‌شود. از اینجا به بعد متخصصان نظر می‌دهند و بحث، یک بحث عقلانی و دنیایی است نه دینی. به این مرز باید توجه کرد. اگر شما بخواهی اینجا از یک فرمالیسم و ایدئولوژی خاص مثلا مذهبی صحبت کنی اصلا خطرناک است و به تبعیض منجر می‌شود.

پس شما به‌رغم اعتقاد به رویکرد ایدئولوژیک به مذهب،  با سکولاریزاسیون هم مشکلی نداری و این دو حوزه را از هم جدا می‌دانی.

البته اگر دقیق بخواهیم صحبت کنیم، سکولاریزاسیون به جوامع مسیحی و اروپایی مربوط است.

منظور من جدا دانستن حوزه دین از حکومت است.

بله، من معتقدم که حوزه ایدئولوژی متفاوت از حوزه حکومتداری است. این مرز را باید حفظ کنیم. البته اسلام متفاوت از مسیحیت است. اسلام یک دین حقوقی و فقهی هم است و به مسائل زندگانی و دنیایی هم توجه داشته است. پیامبر برای ساختن مدینه، با غیرمذهبی‌ها یا اهل ادیان دیگر هم قرارداد می‌بندد. این یک اقدام کاملا سیاسی است؛ دینی نیست. برای حفظ مدینه است. اما در جهان مدرن یک انقلاب حقوقی پیش آمد که همه چیز را تغییر داد. مطابق فلسفه حقوقی مدرن انسان‌ها نه‌فقط در برابر خدا  برابرند که اصلا مساوی به دنیا می‌آیند و حقوق مساوی هم دارند. این انقلاب حقوقی آنچنان نوین بوده که تمام قوانین حقوقی سابق را منسوخ و کهنه کرده است. بنابراین فقه اسلامی‌هم که مترقی‌ترین قوانین حقوقی را داشته، باید متوجه این انقلاب حقوقی باشد. در شرایط فعلی آن قوانین حقوقی منسوخ، مانع از آزادی و رشد انسان خواهند بود مگر اینکه با یک تحول‌ جدی روبرو شوند؛ وگرنه این قوانین حتی چه بسا در مسیر رسیدن به هدف اساسی دین هم مانع باشند. باید یک تحول کیفی و یک گسست در جهان‌بینی حقوقی اسلام به وجود بیاید که با آن ادعا و خواست اولیه اسلام هماهنگ باشد. این یعنی همان «نقادی دین» که به آن اشاره کردیم و این تحول ممکن و قابل تحقق است. وقتی رضاشاه گفت جمهوری، مدرس گفت‌ که جمهوری در برابر سلطنت، خیانت به اسلام است. ولی ما در انقلاب 57 از جمهوری دفاع کردیم و آیت‌الله خمینی از بنی‌صدر و قطب‌زاده و حبیبی خواست که قانون اساسی فرانسه و کشورهای دیگر را بیاورند از روی آنها یک قانون مترقی بنویسند. این نشان دهنده پیشرفت در فقه و حقوق اسلامی‌است.

شریعتی اگر از ایدئولوژی اسلام هم صحبت می‌کند به دنبال حاکمیت آن نیست؟

در نظریه سیاسی شریعتی البته به مرور تحولی صورت می‌گیرد. او در «امت و امامت» دچار این توهم است که روشنفکر در نظام انقلابی، وظایف سیاسی و حکومتی هم دارد. البته شریعتی نتوانسته بود تجربه کشورهایی که طرفدار دموکراسی متعهد و هدایت شده بودند را تا نهایت دنبال کند و ببیند که چگونه همان روشنفکران طرفدار دموکراسی هم وقتی در حکومت قرار می‌گیرند، فاسد می‌شوند. دکتر می‌گوید که وظیفه این روشنفکران است که نگذارند انقلاب به دست ضدانقلاب بیفتد و آنها با استفاده از دموکراسی، بالا بیایند و علیه انقلاب کودتا کنند. برای مردمی‌که هنوز حقوق خودشان را نمی‌دانند، دموکراسی بی‌معناست. در چنین شرایطی که آگاهی وجود ندارد، به راحتی می‌شود رای مردم را خرید اما دکتر بعدها این نگاه خود را هم تصحیح کرد و در «بازگشت به خویشتن» توضیح داد که وظیفه روشنفکر حکومت کردن بر مردم نیست، وظیفه روشنفکر صرفا این است که آگاهی مردم را رشد دهد و انتخاب هم در نهایت باید برعهده مردم باشد. بنابراین باید تاکید کرد که روشنفکر وظیفه سیاسی و حکومتی ندارد. یک روشنفکر نباید برای تحول در جامعه عجله داشته باشد. امروز باید تلاش کرد تا روشنفکر و سیاست و اقتصاد و دین، همگی در جای خود بنشینند. انقلاب مخلوط کردن همه  حوزه‌ها بود که شاید بخشی از آن هم طبیعی بود. اما امروز باید اولا یک «جنگ مفهومی» را آغاز کرد و مفهوم واژه‌ها را روشن ساخت و از مغلطه معنایی فاصله گرفت؛ چرا که این خلط مفهومی‌در سرگشتگی فکری ما بسیار موثر بوده است. در کنار این «جنگ مفهومی» باید به سراغ «مکتب تفکیک» رفت، با همان تعریفی که گفتم. یعنی حوزه‌ها را از هم تفکیک کرد و به‌رغم تاثیر‌گذاری همه حوزه‌ها بریکدیگر، حوزه‌های مختلف را فصل‌بندی کرد و از خلط حوزه‌ها جلوگیری به عمل آورد.

گفت و گو | بارگذاری‌شده در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 16:58 | شهروندامروز

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

فاطمه فاطمه است

فاطمه فاطمه است خواستم(۱) از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن می‌گفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.

هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

 

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی ‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.

و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است

 

---------------------------------------------------------

 

(۱)دکتر شریعتی در کتاب فاطمه فاطمه است می گوید خواستم .....

نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1387/04/03

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

چرا آقای رئیس‌جمهور خبر ربایش خود را در جمع روحانیون اعلام کرد؟ - محمدعلی ابطحی

با گذشت چند روز از اینکه آقای رئیس‌جمهور در قم اعلام کردند که در عراق قصد ربایش ایشان وجود داشته و خنثی شده است و پس از آن که عراقی‌ها و آمریکایی‌ها و شورای امنیت کشورمان و کمیسیون امنیت مجلس اعلام بی‌اطلاعی از این پروژه خطرناک کردند، طبعا پرداختن به اصل خبر نمی‌تواند از اهمیت ویژه‌ای برخوردار باشد. اما این اتفاق نادر که رئیس‌جمهور کشور ربایش خود را اعلام کند و هیچ‌یک از دستگاه‌های امنیتی و نظامی ‌آن را تایید نکنند و عکس‌العملی نشان ندهند مسائل جانبی مهمی ‌دارد که باید به آنان برای آینده توجه کرد.

اول: این مسائل در جمع روحانیون عالیرتبه کشور ایراد شده است. قبلا نیز بحث مدیریت کشور توسط امام زمان(عج) که جنجال فراوانی ایجاد کرد در جمع بخشی از روحانیون مشهد ابراز شده بود. اینکه رئیس‌جمهور ترجیح می‌دهد این مسائل را در بین عالمان دینی مطرح کند حکایت از این برداشت دارد که گویا روحانیون بنا به این نظریه آماده شنیدن این مباحث هستند و در ذهن مردم خطور می‌کند که آنان یا به دلیل کم اطلاعی از اوضاع جهان از این خبرهای هیجان‌انگیز خوشحال می‌شوند و بدون اینکه به واقعیت آن توجه کنند باعث حمایت از رئیس‌جمهور می‌شود. یا اینکه روحانیون به خاطر باورهای دینی از این خبرها راضی می‌شوند. این برداشت، قبل از هر چیز اهانت مستقیمی‌به علما و روحانیون است.

کسانی که از وضعیت حوزه‌ها و منش عالمان دینی خبر دارند می‌دانند که بر عکس این برداشت، اساسا این نوع ادبیات سخن گفتن با عالمان دینی و بزرگان حوزه نتیجه منفی فراوانتری دارد. کسان زیادی از افراد حاضر در جلسه سخنرانی رئیس‌جمهور وقتی می‌بینند خبر بسیار مهم ربایش رئیس‌جمهور مورد تایید قرار نمی‌گیرد و عکس‌العمل اندکی هم در داخل و خارج نسبت به آن به وجود نمی‌آید، حتما احساس خوبی از اعلام این خبر در جمع خودشان نخواهند داشت. شاید خیلی از بزرگان حوزه نخواسته باشند در حوادث سیاسی روزمره ابراز نظر کنند اما آن قدر هوشمند هستند که مفهوم نقل این نوع اخبار در جمعشان را درک کنند. چند سال پیش، پس از سخنرانی رئیس‌جمهور در سازمان ملل، فرزند یکی ازمراجع بزرگ و مهذب را دیدم. ایشان نقل می‌کرد که رئیس‌جمهور برای آن مرجع بزرگ پیغام داده است که به ایشان بگوئید در جلسه سازمان ملل چند بار اسم امام زمان وچند بار اسم حضرت زهرا را بردم.

وقتی این پیام به آن مرجع بزرگ داده شده بود ایشان فرموده بودند اینها خوب است اما در میان آن جمع که این حرف‌ها اثری ندارد کاش بیشتر رئیس‌جمهور کشور به حل و فصل مسائل کشور در آن جمع می‌پرداختند. یا در فیلم معروف‌هاله نور وقتی رئیس‌جمهور آن مسائل را نقل کرد، آیت‌الله جوادی‌آملی با هوشمندی درباره دروغ گفتن مطالبی را اعلام کردند. از این شکل عکس‌العمل‌ها در مجالس خصوصی از قول مراجع تقلید و علمای بزرگ نسبت به این نوع خبرها و اظهارنظرها زیاد نقل می‌شود. این نمونه‌ها نشانه آن است که عالمان دینی با این نوع خبرها به ابتهاج نمی‌رسند و می‌فهمند که این حرف‌ها در جمع آنان یا از سر بی‌سلیقگی است یا خواسته و ناخواسته اهانت مستقیم به آنان تلقی می‌شود. اگر مشاوران روحانی رئیس‌جمهور خود حوزه‌ها را خوب بشناسند، حتما به ایشان مشورت می‌دهند که این حرف‌ها را در جمع حوزویان نزنند.

دوم: فرض کنید که خدای ناکرده این اتفاق صورت می‌گرفت. قطعا این اتفاق یکی از بزرگترین حوادث تاریخ سیاسی جهان می‌شد. ایران می‌بایست تا مرز درگیری با عاملان این مسئله پیش می‌رفت. سازمان ملل و همه دنیا در این ماجرا درگیر می‌شدند. روند سیاسی و اقتصادی و تاریخی ایران تغییر می‌کرد. اگر نمی‌شد رئیس‌جمهور سریعا بازپس گرفته شود، غرور و شخصیت انقلاب اسلامی ‌به چالش گرفته می‌شد... صدها اتفاق کوچک و بزرگ در دنیا صورت می‌گرفت. خوشبختانه این اتفاق صورت نگرفت. اما برای این خبر سوءقصد ربایش ناکام رئیس‌جمهور نه‌تنها به سازمان ملل شکایت برده نشد و اولتیماتومی ‌به آمریکا داده نشد و سفیر سوئیس به عنوان حافظ منافع آمریکا احضار نشد و مقابله سیاسی و دیپلماتیک و نظامی‌صورت نگرفت، بلکه همه دستگاه‌های داخلی که باید پشتیبان رئیس‌جمهور باشند، ابراز بی‌خبری از این خبر مهم کردند.

این سکوت و بی‌تفاوتی مسوولان داخلی حداقل حکایت از آن دارد که سخنان رئیس‌جمهور دقیق نبوده است. بعد از گذشت سه سال از حضور آقای احمدی‌نژاد در مسند ریاست‌جمهوری وقت آن رسیده که ایشان باور کنند که رئیس‌جمهور هستند و رئیس‌جمهور نمی‌تواند از قول محافظ یا افراد غیرمسوول خبر بشنود و بعد هم بی‌تحقیق آن را اعلام کنند. حرف رئیس‌جمهور هم در این دنیای ارتباطات نمی‌تواند فقط برای شرکت‌کنندگان بماند.حرف رئیس‌جمهور باید آخرین حرف و نه اولین حرف باشد. والبته همه این نوع اظهارنظرها ناشی از این است که ایشان اول حرف می‌زنند و نه آخر.

سوم: گمان من بر این است که نه‌تنها منتقدان، بلکه هواخواهان ایشان هم از این نوع نظرات خوشحال نمی‌شوند؛ زیرا نتیجه آن آسیب دیدن ملت بزرگی است که بنا به تاریخ و عظمت‌اش حق دارد سربلند و محترم بماند. هر کس رئیس‌جمهور این کشور شود باید بیش از دیگران به فکر اعتلای نام ایران که با نام اسلام پیوند خورده، باشد.

بارگذاری‌شده در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 14:20 شهروندامروز

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - هاشم فردوئى

شهیدبهشتی چیست!!!

اززبان شاگردش شهیدبهشتی ،علی یونسی وزیراطلاعات دولت خاتمی منقول ازلینک شهروندامروز- ودیدگاه یونسی درباره فرقه مصباحیه

شما به‌عنوان کسی که وزیر اطلاعات بود، آیا پیش‌بینی می‌کردید که آقای احمدی‌نژاد پس از تصدی ریاست جمهوری تصفیه مدیران را چنین در سطح گسترده انجام دهد؟

از شعارهای انتخاباتی آقای احمدی‌نژاد پیش‌بینی می‌شد که ایشان قصد دارند از عناصر و افراد جدید استفاده کنند ولی کسی فکر نمی‌کرد که ریزش مدیران خیلی گسترده باشد.

تصور شما تا چه میزان بود؟

دولت جدید با دو رویکرد جدید آغاز به‌کار کرد که بی‌سابقه بود. اول ریزش وسیع مدیران سابق و دوم بی‌توجهی به کار کارشناسی؛ مخصوصا رویکرد دوم را کسی پیش‌بینی نمی‌کرد. من انحلال سازمان برنامه و بودجه را ناشی از رویکرد دوم می‌دانم.

هنگامی که این اتفاقات در حال رخ دادن بود، شما و دوستانتان درصدد نبودید که با نهادهای تأثیرگذار ملاقات و مذاکره کنید تا جلوی اینگونه اقدامات گرفته شود؟

من در جایگاهی نبودم که اثرگذار باشم و تنها امیدمان به آقایان‌هاشمی‌رفسنجانی و خاتمی‌بود که از آنها هم عملا کاری برنمی‌آمد.

چرا پیش‌بینی نکردید؟ بالاخره در حوزه‌های مختلف مثل سیاست خارجی معلوم بود که سیاست‌ها و روش‌ها عوض خواهد شد.

پیش‌بینی ما و عدم آن اثری نداشت. دولت جدید به اختیار خود عمل می‌کند. بالاخره دولتی با شعارهای جدید و رویکردهای جدید روی کار آمد که در سالهای گذشته به‌عنوان یک ایده برای عده‌ای مطرح بود و باید روزی امتحان می‌شد.

مثلا کدام شعار آقای احمدی‌نژاد خیلی مهم و جذاب بود؟

شعار عدالت در صدر شعارهای ایشان بود. این شعار همواره برای محرومان اقتصادی، سیاسی و قضایی کشش و جاذبه دارد.

شما احتمالاً در این مدت با دوستان خودتان در وزارت اطلاعات در ارتباط بودید. با توجه به مسایلی که گفتید، این نگرانی معطوف به شما بود یا نه بخشی از مدیران اطلاعات نیز نگران رخدادها بودند؟

نه. این نگرانی مخصوص من نبود. عمومیت داشت. مدیران دولت آقای خاتمی و حتی دیگران این نگرانی را داشتند. همه دیدند که یک عقبگرد شدید صورت گرفت و روش‌های افراطی سال‌های اولیه انقلاب از سر گرفته شد. این روش‌ها در آن سال‌ها به علت وقوع انقلاب طبیعی بود اما به مرور زمان، پخته‌تر و با تجربه‌تر شدیم. ما از توفان‌ها گذشته بودیم و به یک ساحل آرام رسیده بودیم. اینکه دوباره فرمان را کج کنیم و به سمت توفان‌ها برویم غیرمعمول و عجیب بود.

الان در سی‌امین سال انقلاب هستیم. این جریانی که چنین کارهایی کرد و می‌کند، ریشه در کدام بخش از انقلاب ایران دارد؟

جریانی‌که جذب شعارهای آقای احمدی‌نژاد شدند از همین ملت بودند و نوعا ریشه در نهادهای اصیل انقلاب دارند و شعارهایی که داده می‌شد هم غالبا شعارهای انقلاب و امام و رهبری بود. این یک واقعیت بود و درآن شکی نیست ولی مهم شکل و روش اجرا و اولویت دادن و رسیدن به اهداف آن شعارهاست مثلا شعار مقدس عدالت از شعارهای مطرح انقلاب اسلامی‌است که اگر جمهوری اسلامی‌آن را محقق نسازد از محتوا تهی خواهد شد و همه دولت‌های پیشین به آن اهتمام جدی داشتند.

در زمان جناب آقای میرحسین موسوی به‌دلیل شرایط جنگی حساسیت‌های اوایل انقلاب سیاست توزیع مایحتاج مردم در اولویت قرار گرفت، آیت‌الله ‌هاشمی‌رفسنجانی با اتخاذ استراتژی توسعه اقتصادی می‌خواست به عدالت برسد و جناب آقای خاتمی‌با اتخاذ استراتژی توسعه سیاسی - فرهنگی می‌خواست آن را عملی سازد.

 رویکرد دولت سازندگی و دولت توسعه سیاسی به‌طور طبیعی ناراضیان و حاشیه‌نشینانی از توده مردم و نخبگان بجای گذاشت که همین واخوردگان اقتصادی و فرهنگی پایه و اساس تبلیغات دولت نهم شدند و آقای احمدی‌نژاد خوب توانست فراموش‌شدگان و ناراضیان دولت‌های گذشته را به خود جذب کند و البته برخی از نهادهای حاکمیتی هم به یاری او آمدند.

نارضایتی از دو دولت آقایان‌هاشمی و خاتمی چه بود؟

اجرای هر برنامه‌ای هرچند دقیق و اصولی و کارشناسی شده باشد حتما عوارض جانبی هم دارد که همان عوارض جانبی بهانه‌ای به‌دست مخالفان و منتقدان خواهد داد. کلا عبور از توسعه نیافتگی به‌دلیل عوارض و موانع آن بسیار مشکل است. بالاخره هر دولتی تلاش دارد شعارهایی را که داده اجرا کند و برنامه‌های خود را در سطح اقتصادی و سیاسی و فرهنگی عملی کند. من از همین دولت کنونی مثال می‌زنم. این دولت تصمیم گرفت به جامعه طرفدار خود، پول نقد تزریق کند. خیال می‌کرداین کار به نفع دولت تمام می‌شود و کسانی که پول نقد از دولت کنونی بگیرند به حامیان دائمی آنها تبدیل می‌شوند. در حالی که تمام کارشناسان می‌گفتند این کار اشتباه است، اما دولت گوش نکرد. فکر می‌کرد که تزریق پول به فقیران، آسان‌ترین و بهترین راه ممکن است. حالا فهمید که اشتباه کرده است. الان هم در این کار مانده‌اند و نمی‌توانند دیگر ادامه بدهند.

شما به عوارض دولت آقایان‌هاشمی و خاتمی اشاره داشتید. اما آن عوارض و پیامدها را نگفتید.

خب دولت آقای‌هاشمی توجه‌‌اش به توسعه اقتصادی بود. این توسعه عوارض جانبی داشت. در آن زمان رقیبان آقای‌هاشمی از این فرصت استفاده کردند. تلاش زیادی از میان چپ‌ها و راست‌های آن زمان علیه آقای‌هاشمی صورت گرفت. آنها اظهار می‌کردند که توسعه اقتصادی بر محور تعدیل، مشکل‌زاست. آقای‌هاشمی تأکید داشت که متوجه عوارض جانبی توسعه اقتصادی خود هست. به همین خاطر او از سازمان‌های خیریه مثل بنیاد مستضعفان و کمیته امداد می‌خواست که به کمک او بیایند و عوارض جانبی توسعه اقتصادی را تقلیل دهند ولی مخالفان، انتقادات تندی علیه او شروع کردند که آقای‌هاشمی درصدد تغییر الگوی زندگی است. می‌گفتند مردم به ادبیات جنگ عادت کردند. مردم به زندگی کم‌درآمد خود قانع هستند اما آقای‌هاشمی دارد ذائقه مردم را تغییر می‌دهد. آیت‌الله ‌هاشمی نیز می‌آمد و می‌گفت که مردم باید رفاه داشته باشند و از زندگی خوبی برخوردار باشند و این حق مردم است. در دوران توسعه سیاسی- فرهنگی جناب آقای خاتمی‌منتقدان و مخالفان سیاست‌های توسعه سیاسی هر روز به بهانه‌ای تحرکات را علیه ایشان تشدید می‌کردندو متاسفانه عناصر معدود و افراطی هم در داخل حامیان ایشان بهانه بدست می‌دادند و عملا مشی اعتدالی ایشان را تحت تاثیر قرار می‌دادند. کم‌کم یک جریان مخالف و تند، مرکب از ناراضیان دوران سازندگی و دوران توسعه سیاسی علیه آقای خاتمی‌شکل گرفت.

نارضایتی از عملکرد دولت‌های آقایان‌هاشمی و خاتمی فقط در بحث حاشیه‌ها و مذهبیون بود یا اینکه معطوف به سطوح عالی کشور نیز می‌شد؟

رضایت و عدم رضایت سطوح عالی برای انتخابات آنقدر تعیین‌کننده نیست. اگر کسی می‌خواهد جمعیتی را برای انتخابات جذب کند لازم است موج مخالف دولت‌های پیشین را کشف و جذب نماید، کاری که آقای احمدی‌نژاد کرد.

شما که دوم خرداد وزیر اطلاعات بودید چرا به آقای خاتمی گوشزد نکردید؟

مکرر این کار را کردیم. تمام نظرسنجی‌هایی که وزارت اطلاعات در آن زمان انجام می‌داد، حاکی از این بود که نارضایتی‌های زیادی معطوف به توده بیکار و فقیر و حاشیه‌نشین جامعه وجود دارد.در عین حال در دوره دوم آقای خاتمی رویکرد اقتصادی ایشان بسیاری از مشکلات گذشته را حل کرد.

نارضایتی نسبت به مسایل اخلاقی و مذهبی و فرهنگی چگونه بود؟

در سطوح فرهنگی و دینی نارضایتی خیلی زیادی وجود نداشت. ولی متاسفانه رقیب دولت آقای خاتمی‌برخلاف واقع در سطح تبلیغاتی بسیار گسترده وانمود می‌کرد مردم نسبت به مسایل فرهنگی و اخلاقی و دینی ناراحت و نگران هستند اما واقع امر آن‌طور نبود بلکه بیشتر نارضایتی‌ها معطوف به مسایل معیشتی بود که آن هم توسط رسانه‌های در اختیار مخالفان دولت مدام بزرگ‌نمایی می‌شد.

شما به ابعاد اجتماعی، مذهبی و حتی فرهنگی این جریان اشاره کردید. در بعد سیاسی، این جریان چه نگاهی به مدیریت دولت آقایان‌هاشمی و خاتمی داشت؟ و اصلاً مشی سیاسی این جریان چیست؟

ببینید لازم است که من نقبی به گذشته بزنم و سپس به چرایی به وجود آمدن این جریانات بپردازم. ما ملتی هستیم که سابقه طولانی در مردم‌سالاری نداریم. اگرچه در دو دوره صاحب تمدن بودیم و بزرگترین تمدن را از آن خود کردیم اما سابقه دموکراسی و مردم‌سالاری در کشور ما از مشروطه شروع می‌شود. اما متأسفانه از دل مشروطه حکومت‌های نظامی و استبدادی درآمد. انقلاب اسلامی مکمل انقلاب مشروطه است. اگر انقلاب مشروطه به نتیجه می‌رسید، انقلاب اسلامی رخ نمی‌داد. نهضت مشروطه یک پایگاهی داشت. من پایگاه اصلی آن را مثلث روحانیت، روشنفکران و بازاریان می‌دانم. وحدت روحانیت و روشنفکران و بازار به سقوط استبداد و تشکیل مجلس ملی منجر شد و شاه قاجار به قانون تن داد. اما وقتی کودتا شد، رضاخان با همین سه عنصر جنگید و سعی کرد آنها را از بین ببرد. رضاخان دید، نمی‌تواند با حضور روحانیت مستقل، بازار مستقل و حتی روشنفکران مستقل حکومت کند، لذا تلاش کرد هر سه پایه راتضعیف کند و بجای آن‌ها اقتصاد، فرهنگ و حتی دین دولتی جایگزین نماید و متاسفانه در بعضی ابعاد موفق شد مخصوصا در حوزه اقتصاد دولتی و آنچه در دوران پهلوی پدر و پسر صورت گرفت برای جمهوری اسلامی‌به ارث رسیده است و اگر دولتی بخواهد آن را به نفع ملت تغییر دهد خیلی به فرصت نیاز دارد و طبیعی است مخالفان و منتقدان از همین رهگذر برای تحریک مردم سوء‌استفاده خواهند کرد و کاملا این مشکل اساس توسعه کشور است چه توسعه اقتصادی و چه توسعه سیاسی.

می‌گفتند که روشنفکران حامی رضاخان بودند و یکی از عوامل به قدرت رسیدن او، کمک روشنفکران بوده؟

نه روشنفکران دو گروه شدند. بخشی از آنها جذب شعارهای اولیه رضاخان شدند که خود همین‌ها بعدها توسط رضاخان قلع و قمع شدند. رضاخان می‌دید که اگر این مثلث وجود داشته باشد، مانع حکومت او خواهد بود. اول با شعار جمهوریت آمد، اما مرحوم مدرس مقابل او ایستاد. بعد به‌عنوان شاه آمد، اما باز مدرس مقابل او قرار گرفت و گفت: «من با شخص تو مخالف هستم. تو ریشه استبدادی هستی چه شاه باشی چه رئیس‌جمهور فرقی ندارد.» پیدا شدن نفت، عامل مهمی برای تقویت رژیم کودتا بود. اگر نفت نبود، شاه مجبور بود به اقتصاد ملی توجه کند. نیازمند بازار، مالیات و بخش خصوصی می‌شد و آنها را تقویت می‌کرد. وقتی اینها تقویت می‌شد، مجبور بود به حاکمیت مردم تن بدهد و ملاحظات سیاسی و مذهبی را در نظر بگیرد. اما بی‌نیازی شاه به مالیات، بخش خصوصی و اقتصاد ملی و نیز اتکا به درآمد نفت، باعث شد دیکتاتوری خود را تحکیم نماید.

این آسیب انقلاب ما را تهدید نمی‌کند؟

البته که تهدید است. زمانی که 80 درصد اقتصاد دولتی است، هرگز بخش خصوصی و اقتصاد ملی شکل نمی‌گیرد.

در زمان آقای‌هاشمی و سپس دولت آقای خاتمی تلاش برای کاهش اتکای دولت به اقتصاد صورت نگرفت؟

شروع شد اما در گذشته اقتصاد دولتی به یک ارزش تبدیل شده بود این ارزش، هم ارزش روشنفکری شد، هم ارزش مذهبی. شاید تاخیر در ابلاغ سیاست‌های اصل 44 به همان دلیل باشد. با همه موانع فرهنگی و غیرفرهنگی برای خصوصی‌سازی اقتصاد روند تقویت اقتصادی غیر دولتی و شکل‌گیری اقتصاد خصوصی عمده کار در زمان آقای‌هاشمی‌ صورت گرفت و در زمان آقای خاتمی‌ادامه یافت. این واقعیت را همه می‌دانند که زیرساخت‌های اصولی و اساسی اقتصاد کشور در زمان آیت الله‌هاشمی پی‌ریزی شد و اگر آن اقدامات را آقای‌هاشمی‌ صورت نمی‌داد همه ملت باید در فقر مطلق و نیازمند به شعار عدالت یا کالابرگ به‌سر می‌بردند.

فقه ما که همیشه مخالف دولتی بودن اقتصاد است. چگونه است که این موضوع تبدیل به یک ارزش مذهبی شده؟

فقه ما متأثر از فضای بیرون است. زمان و مکان در فقه ما تأثیر دارد. نگاه کنونی فضلای ما نسبت به گذشته بسیار تغییر کرده است. شما به بعضی از نطق‌های روحانیون ما در اوایل انقلاب توجه کنید، مانند یک فرد سوسیالیست حرف می‌زنند. الان نیز نگاه کنید هیچ روحانی یا مسئول عالی‌رتبه جرأت نمی‌کند که با سرمایه‌دار و پولدار معاشرت و رفت و آمد داشته باشد. هنوز هم ارزش غالب ضد سرمایه‌داری است. دولت آقای احمدی‌نژاد با همین شعارها روی کار آمد. یعنی ابلاغ سیاست‌های خصوصی‌سازی از سوی رهبر معظم مانع بیشتر دولتی شدن اقتصاد شد و سرانجام دولت ناچار خواهد شد به آن تن بدهد. قطعا اگر این فرصت در اختیار دولت‌های پیشین بود با سرعت بیشتری عمل می‌کردند ولی به هرصورت مانع اصلی سرمایه‌گذاری بخش خصوصی، فرهنگی است و تغییر الگوی فرهنگی همیشه مشکل و زمان‌بر است.

راه برون‌رفت چیست؟

من فکر می‌کنم باید جریان‌های مسئول مدنی